<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گفتگوهای تنهائی</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/</link>
<description>رویاها و آرزوهای دست نیافتنی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 Jan 2009 08:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ تابستان غم انگیز  _  قسمت هفدهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پدر پس از جدایی مادر ، به سختی می تونست برای من و دو برادر کوچیکترم که بعدها هر دو  در سنین هفده و نوزده سالگی پر پر شدند ، غذا بپزه و یا امورات خونه رو اداره کنه . به این خاطر بسیار ناراحت و غمگین بود . پدر از برادرم ناصر که ساکن تبریز بود خواست تا همسرش سونیا را به ارومیه بیاره و مدتی در اداره ی خونه ، کمک و همیار او ( پدرم ) باشه .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناصر برادرم از همون وقتی که پا به سن  دوازده سالگی گذاشتم و کمی بزرگ شدم برام نه یک برادر که دوست و شخصیتی فوق العاده بود . ناصر تاثیر فراوانی در من گذاشت رد پای نفوذ شخصیتش رو هنوز در وجود و ذهنم حس می کنم .  او دوست داشتنی ترین برادر برای خانواده ی پر تعداد ما بود . همون موقعی که دوازده سالم بود ناصر بیست و چهار ساله بود و  و پسری سه ساله داشت . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناصر براستی استعدادی شگفت بود . شیفته ی شرط بندی های جنون آمیز و ریسک های خطرناک . معمولا برنده و نه بازنده می شد . ذهن بسیار پیچیده ای در قمار داشت .  ذاتا یک قمار باز حرفه ای بود . به خصوص در پکر و بازی شطرنج نظیر نداشت .  استعداد غریبی در موتور سواری و رانندگی داشت . سرعت برای او لذتی تام بود . عاشق بیلیارد و شنا  نیز بود ، شناگری ماهر و جسور . شنا کردن در شرایط طوفانی و امواج متلاطم آب باعث شده بود  همه تحسینش کنند . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در حقیقت او یک مجموعه متناقض بود . اخلاق منحصر به فرد ، ویژگی های خاص شخصیتی به همراه شوخ طبعی ، شهامت بی نظیر و ذهن خلاقش موجبی بود تا در میون خانواده دوست داشتنی ترین فرد محسوب بشه . بی هیچ رقیبی و شکی .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به اعتراف همه ی کسانی که او را می شناختند ناصر یک پدیده ی فوق العاده بود . اخلاق خوب و شخصیت  بسیار جذابی داشت . و خیلی اهل شوخی های جدی بود  که گاه طاقت آدمها رو داغ می کرد و به جوش میاورد . شهامت و بی باکی ستودنی او همیشه انگیزه ی رفتارهای پر خطرش بود . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اولین برخورد همه مجذوبش می شدند . رک و بی پرده احساسات و افکار خودش را ابراز می داشت . در ورزش کشتی نظیر نداشت . در بسیاری از مسابقات در تبریز  ، کشتی گیران به نام مازنداران و سایر استان های ایران را که برای خود غولی بودند در برابر چشمان حیرت زده ی مردم با اعتماد به نفس عجیبی که داشت  و با خونسردی تمام  با امتیاز و یا ضربه ی فنی برده بود . به این خاطر خیلی ها بسیار دوسش داشتند . او بسیار مهربان بود و معمولا در شرایط سخت و طاقت فرسا شوخ طبعی او گل می کرد و به همه امید می داد و روحیه . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش برادرم ناصر در سن 24 سالگی درست در دوازده سالگی من ، پر پر نمی شد و من از او کام می گرفتم . او در نهایت قربانی خانواده ی خود شد . قربانی  من و سایرین . یک قربانی مهربان و فداکار که  همسر و تنها فرزند پسرش را نیز قربانی خود کرد  و آن دو شیفته ی عاشق را به تلخی و با درد و اندوه وصف ناپذیر تنها گذاشت . یادمه سونیا در اون موقع فقط نوزده سال داشت .&lt;IMG src=&quot;http://www.mypardis.com/Smileys/2.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت دوازده ظهر&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه داره ...&lt;IMG src=&quot;http://www.mypardis.com/Smileys/2.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 08:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ درگیر عشقی دروغین ـ قسمت شانزدهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مینا برای من دختری ساده دل بود که نمی تونست در حد و اندازه های ماریا به لحاظ عشوه گری های ماهرانه و پیچیدگی های شخصیتی باشه . مینا واقعا ساده بود و همیشه سعی داشت با حرکات و رفتارهای کودکانه جلب توجه کنه .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;او یک خواهر کوچیکتر از خودش به نام ژیلا  و دو خواهر بزرگتر نیز داشت به نام ناهید و مارینا .&lt;BR&gt;مارینا چهره و اندام فوق العاده زیبا و کم نظیر داشت. او تقریبا هیجده ساله بود و شش سالی از من بزرگتر .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من عاشق زیبایی مارینا شده بودم . گرچه در نگاههای مارینا و لبخندهای ملسی که همیشه بر لبانش نقش می بست ، متوجه می شدم از نظر او ،  پسر بچه ای بیش نیستم . به زودی به خودم اومدم و از اینکه به مارینا فکر کنم ، منصرف شدم و سعی کردم با مینا دمخور بشم. مینا از نظر زیبایی چندان تعریفی نداشت . او بشدت و دیوانه وار به من گرایش پیدا کرده بود . تقریبا من برای او شده بودم تنفس یا اکسیژن خالص . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برای اینکه خلاء ماریا و آیدا را پر کنم سعی داشتم به خودم تلقین کنم که مینا میتونه روح ناآرامم را ساکت کنه . اما داشتم خودم را فریب می دادم . من به مینا علاقه ای نداشتم . پس چرا باید لحظاتمو با او تلف کنم ؟ در حقیقت کسی که با عشق ماریا و یا آیدا لحظاتش را سرشار از لذت کرده بود محاله در برابر تیپ هائی چون مینا سر تسلیم فرود بیاره یا  بخواد خودش رو با اون سیراب کنه . مینا برای من بیشتر یک سرگرمی بود تا یک عشق داغ و آتشین.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این حقیقت داشت که من چون روحی آواره و سرگردان در جستجوی معبدی زیبا و آرامش بخش بودم . معبدی به نام عشق&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; که در چهره ی یک زن خودش رو به رخ می کشید. در رویاهای شبانه با مارینا بسر می بردم و هنگامی که آفتاب به زیبایی تمام بر آسمان آبی می درخشید مینا خودش را به من تحمیل می کرد و من ناگزیر می بایست این دو خواهر را به هر طریقی که شده تحمل کنم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مارینا ذهن ام را اشباع می کرد اما می دونستم و به این حقیقت سنگین واقف بودم که او از دایره ی خیال ام گامی به سویم بر نخواهد داشت . اما مواجه شدن با مینا برای من تمرین یک خود فریبی بزرگ و دیگر فریبی آشکار بود.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;موضوعی که هیچگاه مینا متوجه نشد. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۱۹/۶/۱۳۸۷&lt;BR&gt;ساعت ده و نیم صبح&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ادامه داره...&lt;IMG src=&quot;http://www.mypardis.com/Smileys/1.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Sep 2008 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ دیوونه ی ماریا ـ ۴ ـ  قسمت پانزدهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آیدا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; و ماریا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;دو روح متفاوت بودند . آیدا &quot; هومای &quot;  من بود و آرامش بخش درون پرغوغایم ، اما ماریا &quot; لذتی دردناک &quot; را در کامم می ریخت آیدا و ماریا دو تجربه ی متفاوت و در عین حال بکر و شیرین بودند .  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;گاهی به خودم می گم سن دوازده سالگی  فرصتی طلایی بود تا با دنیایی  سرشار از لذت و درد آشنا بشم که بعدها در رابطه های عاشقانه ی متعدد خیلی به دادم رسیدند . چرا که ماهها و سالها بعد به راحتی همه ی وجودمو در اختیار نمیذاشتم تا با بازی افسونگرانه ی عشق های جذاب و شیرین به اسارت کشیده بشم و لحظاتم آکنده از درد بشه و وجودم را تب داغ به خاکستر مبدل کنه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خیلی مهم بود که نذارم این جنس های لطیف به سادگی  روان و ذهنمو با بازی احساسی و مهارت های به خصوصی افسون کنند و بعد هر زجری خواستند بر روانم تحمیل کنند. یادمه وقتی مینا دختر همسایه مون با طنازی و حرکات نخ نما میخواست نقش ماریا را برام بازی کنه ، دیگه من آرش قبلی نبودم و مینا نیز &quot; کلیشه ای رنگ و رو رفته &quot; بود که همانند کارت های سوخته بازی پکر به نظرم میومد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از اینکه از تور ماریا رها شدم که قصه ی درازی داره و ماجرای جالبی . مینا با رفتارهای کلیشه ایش نه تنها نتونست مرا به تورش بندازه که من ـ مینا رو اسیر خودم کردم و تا اونجا که تونستم بازیش دادم و بیقرارش کردم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;شاید به این ترتیب می خواستم از ماریا انتقام بگیرم و اما مینای ساده دل می بایست تاوانش را پس می داد .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; آن چه که مسلم بود این که مینا در قیاس با ماریا خیلی ساده دل به نظر می رسید و شخصیت پیچیده ای نداشت . او دختری سطحی و از اون تیپ هائی بود که با چند برخورد می تونستی به راحتی ازش سیراب بشی و برات جذابیتی نداشته باشه و همینطور هم شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در رویارویی با مینا من سرشار از تجربه بودم. دو سال بازی احساسی با ماریا منو به حد اشباع رسونده بود .تجربه ی فراوانی به دست آورده بودم . ماریا در حقیقت منو ساخت . گرچه با زجر و درد تدریجی و با به آتیش کشیدن ذهن و روانم این امر میسر شد و اما من دیگه همون آرش سابق نبودم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آرشی که ماریا ساخت  هیچگونه نقطه ضعفی نداشت و مینا برای من همچون دختری تازه به راه رسیده بود که صرفا سعی داشت  با حرکات و رفتارهای رنگ و رو رفته جلب توجه کنه . ولی حالا که خوب فکر می کنم ، باورم میشه ، مینا را به خاطر همین ویژگی &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ساده بودنش دوسش داشتم ولی عاشقش نبودم. در واقع می خواستم برای آیدا و ماریا جایگزینی پیدا کنم تا روح نا آرام و سرکش ام را کمی آروم کنه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سه شنبه ۲۸/۳/۱۳۸۷&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت دوازده و بیست و سه دقیقه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه داره...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ دیوونه ی ماریا ـ ۳ ـ  قسمت چهاردهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از رفتن آیدا و جدایی از مادر پرسش های زیادی منو درگیر خودش کرده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در ذهن پیچیده ی مادر چی می گذشت ؟ خدای من ، چرا حس و مهربانی مادرانه ی او  به خاموشی گرائیده بود ؟ ؛ حس نفرت در وجودم گاه زبانه می کشید از به یاد آوردن این همه شکنجه فیزیکی مادرانه &lt;IMG src=&quot;http://www.mypardis.com/Smileys/2.gif&quot;&gt;. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چرا در همون اولین نگاه در اون لحظه ی به خصوص و فراموش نشدنی محو زیبایی نگاه آیدا شدم ؟  چرا بعد از محو شدن آیدا  ؛ ماریا روحمو تسخیر کرد ؟ و به ژرفای وجود خسته و سرگشته ام نفوذ کرد ؟ چرا ماریا این همه متفاوت از آیدا بود ؟  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باید اعتراف کنم  هیچگاه در مواجه شدن همیشگی با ماریای عشوه گر و وسوسه انگیز با اون نگاههای تب آلودش ، حس خوبی بهم دست نداد . اما چرا من  علیرغم تجربه ی عشق آیدا و زیبایی نگاه و  ذهن و روح او ؛ مجذوب ماریای وسوسه انگیز شدم  ؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ماریا براستی در اون مقطع بحرانی زندگیم که جدایی آیدا و مادر را تجربه می کردم همه ی لحظاتمو به شیدائی و سرگشتگی کشید . در هر مواجهه ای که با ماریا داشتم انگار توانی و اراده ای برام نمیذاشت . او براستی منو در اختیار می گرفت و بر ذهن و روانم چنگ میزد . گریزی از دایره ی بسته و حیله گر او نبود . دوازده سال سن داشت و هم سن من بود و اما تجربه ی زنان  عشوه گر سی ساله را داشت . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او مهارت ویژه ای در به دام انداختن روح و زجر دادن تدریجی پسرها داشت که هیچگاه چنین مهارتی را در هیچ دختر و یا زنی در طی سالیان بعد ندیدم  و نظیر ماریا را هرگز تجربه نکردم . از بد شانسی من در این گیرودار و فراز و فرود طوفانی زندگیم در اون مقطع  به خصوص  و بین همه ی نگاههای تشنه ، ماریا منو انتخاب کرده بود . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اون دو سالی که مجذوب ماریا شدم یعنی از دوازده سالگی تا پانزده سالگیم &lt;STRONG&gt;،&lt;/STRONG&gt; ماریا در من زندگی کرد و با بازی احساسی افسونگرانه ی خویش به سختی و شدت زجرم داد و ذات مستقلم رو از هم پاشوند . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بودن با ماریا پارادوکس غریبی رو در من پدید آورد میلی که دوست داشت در اسارت ماریا بمونه و نیروئی که همواره در من نجوا می کرد ماریا جز زجر تدریجی و دهشتناک  و  روح سرگردانی بیش برام نیست و نخواهد بود . چنانکه بعدها فهمیدم اگه زودتر به نجوای  الهام درونی گوش فرا می دادم اون همه سختی و رنج با ماریا بودن را این روح دوازده ساله ام مجبور نبود تا دو سال تحمل کنه.&lt;IMG src=&quot;http://www.mypardis.com/Smileys/2.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ادامه داره ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 16:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ دیوونه ی ماریا ـ ۲ ـ قسمت سیزدهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;هوا هچنان داغ بود . تیکه ابری هم که خودنمائی می کرد  دیگه ردی ازش در آسمان آبی به چشم نمیخورد . حتی نسیم خنکی نیز در سایه ، صورتم را نوازش نمی کرد . در افکارم غوطه ور بودم  صدای پای رهگذری را شنیدم . چشمام بی اختیار به سوی صدا کشیده شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وای ماریا بود . ماریا رو دیدم با اون صورت ملس و نگاههای عشوه گرانش ، چشماش سبز پر رنگ بود و بسیار نافذ و گیرا . از اون چشمانی که در اولین برخورد ، منو به هم می ریخت و ناخود آگاه جرقه ی عشقی آتشین و سوزناک را در وجود گرم و داغم سرشار می کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ماریا با همون نگاههای خیره و عشوه گرانه خویش به آرامی درخشش نرم و بی سر و صدای یک طلوع صبحگاهی و لبخند سپیده دم رویایی یک دشت سر سبز و وسیع ، رد شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در حالی که بهت زده شده بودم و بی تاب ، چون که انتظار دیدن  دختری مثله ماریای آتشین و زیبا را در اون ثانیه های خلوت تنهائی هام نداشتم ، حس کردم همه ی وجودم بی حس و کرخت شد . نای بلند شدن را نیز از دست دادم . ماریا همین که چند قدمی از من دور شد سرش را بر گرداند و دوباره چشمان مرا در چشمان خودش فرو برد . انگار از جذبه ی سحر آمیز نگاهش یارای فرار نداشتم . لبخندی مرموز بر لبانش نقش بسته بود ، لبخندش پر کشش و لذتبخش می نمود. اون نگاههای اغواگرانه  و چشمان سحر آمیزش به من فهماند دیوانه وار شیفته ی ماریا شدم در آن لحظه ی سحرآمیز حس کردم در دایره ی عشق آتشین ماریا اسیرم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سالها به خودم گفتم ، اون لحظه ی استثنایی و خیال انگیز برای من زیباترین و خاطره انگیزترین  ، لحظه های زندگیم در اون دوران مسحور کننده شد.  هم اکنون که آن لحظه به یادم میاد ارتعاش نامحسوسی را بر تن و وجودم حس می کنم. ماریا ملس ترین و زیباترین دختری بود که تا آن لحظه ی رویایی دیده بودم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ادامه داره...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 10:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ دیوونه ی ماریا ـ ۱ ـ قسمت دوازدهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چند هفته بعد از رفتن مادر و جدایی او از خانواده و نیز لحظات سختی که در بعد از رفتن آیدا همه ی وجودمو مبدل به کویر سوزان و تفتیده کرده بود ،  دلباخته  دختری به نام ماریا شدم که به تازگی به محل ما اومده بود . خونشون کمی از خونه ما پایین تر بود .همه پسرهای هم سن و سال محله  عاشق ماریا بودند و به خاطر این که ماریا نیم نگاهی به اونها بکنه یا لبخندی بهشون بزنه و کلمه ای باهاشون حرف بزنه به هر کاری دست می زدند . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در این میان برای بدست آوردن دل ماریا رقابت سخت ؛ نفس گیر و تنگاتنگی در جریان بود که گاهی به کتک کاری تا سرحد جنون نیز کشیده می شد. اما ماریا با اون چهره و اندام ملسش و عشوه گری بی مانند و چشمان آبی وسوسه انگیزش  تاکنون با کسی حرفی نزده بود . این رفتار هدفمند و ماهرانه ی ماریا باعث شده بود گیرایی بیشتر و کشش غیر قابل وصفی در میون بچه ها داشته باشه. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا اینکه در یک روز داغ تابستان &lt;/STRONG&gt;،&lt;STRONG&gt; ماریا به کوچه اومد و ما که داشتیم فوتبال بازی می کردیم با دیدن او بی اختیار از بازی دست کشیدیم . طبق معمول عین جغد خیره در اون همه زیبایی و عشوه گری شدیم . در این حال در میان بهت و حیرت من و همه بچه های محله در حالی که ماریا با اون نگاههای جذاب و گدازانش مغز و دل رو می سوزوند با صدای بلند گفت :  آرش بیا کمک کن این کفشمو بپوشم . ماریا یک جفت کفش اسپورت سفید گلدوزی شده خریده بود. در واقع ماریا با این دعوتش به همه فهموند انتخاب موقتش را کرده است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;انتخاب ماریا &lt;STRONG&gt;،&lt;/STRONG&gt; بعدها در وجودم سراسیمگی روحی و آشفتگی ذهنی غریبی رو  پدید آورد . نوعی درد تلخ و آزار دهنده ی شگفت. در لایه های تو در توی زجر و اندوه ناشی از اسیر شدن در تور ماریا که عشق ناب و لذتبخشی توامان برام بود &lt;STRONG&gt;، گیج و منگ بودم. نوعی درهم ریختگی  ابهام آلود ذهنی . حس پوچ بودن شاید. چرا که نمیتونستم ماریا رو طبق خواسته درونی خودم و رویاهایی که با او در خیالم داشتم در واقعیت زندگی تحقق بخشم و به چنگشون بیارم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; چه جوری با ماریا آشنا شدم  ، یادمه یک روز گرم و داغ تابستان بود . شاید اواسط شهریور ماه و یا چند روز بعد آن . دو ، سه روزی می شد به دوازده سالگی پا گذاشته بودم و جشن تولدی به یاد ماندنی برام گرفته بودند  و سخنی و خاطره ای از پدر در آن ساعات سرنوشت ساز که هیچگاه از یادم نمیره. چرا که سرنوشتم را تغییر داد.  در آن روز داغ و گرم به دیوار خونه ی همسایه مون تکیه داده بودم و در حالی که بر روی توپ شطرنجی فوتبال که خیلی دوسش داشتم ، نشسته بودم ،پاهام درازکش بود و از فرط بی حالی ناشی از آفتاب داغ ظهر یک روز گرم ، در حال  تب و تاب و بیقراری آزار دهنده ای قرار داشت .  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در زیر پناه سایه ای که صورتم را نوازش می کرد ، با خودم کلنجار می رفتم و در انتظار آمدن بچه ها ی محل مان بودم . بچه های هم تیمی ،  تا با آنها طبق معمول همیشگی تا دل تاریکی شب غوغای فوتبال را آغاز کنیم و در تب داغ فوتبال و لذت بازی و خنده و فریاد و درد ناشی از به هم لگد زدن و خوردن روی زمین ، لحظات رویایی خودمان را سپری کنیم و بی خیال گردش کره زمین در دنیای کودکانه ی پر از شادی و لذت وصف ناپذیرمان غرق شویم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من کاپیتان بچه ها بودم و نیز مربی تیم . از همان دوران کودکی دوست داشتم لیدر بشم ، کسی که بر موج سوار میشه و امواج رو هدایت میکنه. علاقه ی مفرطی به هدایت و راهبری بچه های هم سن و سالم داشتم . این روحیه ی برتری طلبی اما هیچگاه از من یک فرد خودخواه و خودمحور و بیرحم نساخت . چون که من تناقضات شگفت آوری رو با خودم حمل می کردم . احساسات بی نهایت پر تب و تابی داشتم ، احساسات طوفانی درونم نسبت به انسانها شاید روحیه ی برتری طلبی ام را خنثی می کرد و نمیگذاشت که  مبدل به یک خرده مستبد کوچولو شوم. احساسات انسانی سرشار و دنیای متلاطمم از همون دوران کودکی ریشه در اعماق وجودم داشت و هرگز از بین رفتنی نبود. انگار سرشتم تمامی با احساسات و عواطف سرشار عجین شده بود و رنگ آبی احساس انسانی و تخیل کودکانه بر ذهن و روانم خودنمائی می کرد و گریزی از آن برایم متصور نبود. &lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه داره...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 10:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ لذت عشق _ قسمت یازدهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دنیای نوجوانی برام دنیای غریبی بود و هنوز هم هست. گاهی فکر می کنم با همه ی وجودم در اون دنیا تنفس می کنم و نه تنها نیم نگاهی بهش نمی کنم که خیره در اون دنیای پر رمز و راز و سرشار از عشق های آنی ، احساسات رومانتیک و شاعرانه ی گذرا اما بسیار شیرین و لذتبخش بسر می برم  . زیرا تجربه ی عمیق اون لحظات عاشقانه به من می فهماند زندگی در کره زیبای آبی رنگ زمین چه فرصتی طلایی ست و بی آنکه دیالوگی با من بشه ، بهم داده شده و این زندگی داده شده ی جبری ، شاید تنها رابطه و انتخاب تحمیلی ست که منو نه تنها وادار به عصیان نمیکنه بلکه به سرزمین سپاسگزاری می کشونه. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی ازتصور این همه زیبایی احساس عاشقانه و لذت ناشی از اون داغ می شم و ذهنمو می سوزونه و به تلی از خاکستر گرم و آتشین مبدل میکنه که میشه لمسش کرد و دیدش و سوزندگی شو حس کرد. اکنون که خاطره ی اون لحظات نوجوانی با همه تلخی ها و لذت هاش رو به یاد میارم و مرور می کنم ، می فهمم زندگی بی عشق و دوست داشتن عین در مرداب متعفن دست و پا زدنه تا خفه بشیم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در همون لحظه های رویایی که گاهی با اون مغز کوچیکم از درک همه معانی زندگی عاجز می شدم و ناتوان  ، با خیره شدن در چشمان آیدا یا ماریا و یا ... تازه می فهمیدم زندگی چقدر پر معناست . گاهی در به یاد آوردن اون لحظات شیفتگی جنون آمیز به آیدا و ماریا  و ... به خودم می گم  آیا این لحظات و تجربه های عاشقانه نوجوانی واقعا اهمیتی داشت ؟ یا چیزی  جز خیزاب های کم اهمیت بر درون خسته و سرخورده و یا ذهن تشنه ام نبوده ؟ و یا در واقع هوس ها و یا تحریکات جزئی عصبی بودند که منو در خود فرو برده بودند ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اما هم اینک از تصور همون روزهای داغ و شیفتگی که سالها از اون لحظه های وسوسه انگیز و شاعرانه دور افتاده ام ، می فهمم آنچه روی می داد حقیقت زندگی بود و این احساس های عاشقانه و شاعرانه ای که منو در خود می گرفت و تا سرحد جنون لذت  ، لذت چشیدن عشق می کشید حادثه و اتفاقی بود که از اعماق ذهن و وجودم  نشئت می گرفت و چشمان مرا در تب و خستگی عاشقانه ، ناتوان و تشنه نگاه می داشت.  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالتی که در آن انزوای وجودی ام در هم می شکست و صدای پای عشق بود که پدیدار می شد تا براش کاری انجام دهم و لذتی به او و &lt;STRONG&gt; &quot;خود تشنه ام&quot; &lt;/STRONG&gt;ببخشم ، لبخندی بزنم و شادی را بر لبان زیبا ، تبدار و وسوسه انگیزش ببینم و حس کنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این موج گذرا و سوزناک مثله دردی شیرین ، لذتی وصف ناپذیر و هیجانی غریزی در تمامی وجودم راه می یافت و به آتشم می کشید ، هیجانات شدید روحی و عاطفی و غریزی که منو سخت تکون می داد و لرزه بر اندامم می افکند . قلب ام به شدت به تپش می افتاد ، زیبایی عشق رو در همه ی لحظات حس می کردم و لذت بی پایان می بردم . آری زندگی برام سرشار از لذت و زیبایی عشق بود . به همین خاطر من از همون لحظه ی نوجوانی وقتی چشمام خیره در چشمان افسونگر و رویایی آیدا شد ؛   شیفته زندگی شدم تا عشق را در آغوش بکشم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 12:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ احترام به زندگی انسانها ـ قسمت دهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آره &quot; مرگ &quot;برام  واژه ی نفرت انگیزی بود و زندگی &quot; فرصتی طلایی &quot; و &quot; هدیه ی ملکوتی &quot; . در اون لحظات دلهره آور که مادر سر و صورتم را با فشار توی آب می کرد و من خفه شدن را با همه ی وجودم حس می کردم در همون لحظات بین مرگ و نیستی  و &quot; کشمکش مدام برای نمردن &quot; و &quot; دلهره ی زنده ماندن &quot; ، ارزش زندگی رو فهمیدم . این تجربه ای بزرگ بود .  به تعبیر دکتر شریعتی ، تجربه ای از آن تجربه های خاص که در جاهای معینی از زمین قرار دارد . عین آن تجربه هائی که در جاهای معینی از زمان ، به اندیشه و هوش و علم و دانش و آگاهی و یا کار و تصادف نمی توان تجربه کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot; خفه شدن &quot; موضوعات زیادی را برام آموخت.  همه ی اندیشه ، دریافت ها و حس مان را اگه در لحظات خاص به دست بیاریم ، لحظه هایی که دیگه کاملا خودت هستی و نمی تونی به ورطه ی سوزناک &quot; خود فریبی &quot; بیفتی . اون وقته که می تونی در باره ی خیلی از مفاهیم مقدس و متعالی از جمله &quot; نفس زندگی &quot; و خوب بودن و پاک بودن و  مهمتر از همه به زیبایی و لذت  &quot; ازخود گذشتگی &quot; برای زندگی سایر انسانها فکر کنی و باورشان کنی.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می خوام بگم وقتی در اون لحظات خفه شدن ، زندگی برام عزیز شد و لذتبخش و دوست داشتنی و  زندگی چون رویائی تسخیر ناپذیر برام می نمود ، در همون لحظات به درستی فهمیدم این زندگی برای همه ی انسانها نیز چون من عزیز است و لذتبخش و یک نیاز فوق العاده . و من می بایست به این نیاز مشترک &lt;/STRONG&gt;،&lt;STRONG&gt; ارزش بسیار قائل بشم و به آن احترام بگذارم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می خوام به صراحت بگم ، در این تجربه ای که به دست آوردم دیگه زندگی انسانها برام از عقایدشان ، قومیتشان ، ملیتشان و نژاد شان و ... اهمیت بیشتری یافت . &lt;BR&gt;به عبارتی دقیق تر و یا به تعبیر اگزیستانسیالیستی وجود انسانی انسانها مقدم بر ماهیت فکری و اندیشه ای و همه ی مرزهای تحقیر آمیز و محدود کننده ای چون جنسیت ، قومیت  و مرام سیاسی و نژاد و زبان ... آنها شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در همون دوازده سالگی بود که پی بردم وجود انسانی مقدم بر وجود فکری ست. و بدین خاطر سعی کردم از همون دوران به همه ی انسانها احترام ویژه ای قائل شوم و حقوق شان را پاس بدارم.&lt;IMG src=&quot;http://www.mypardis.com/Smileys/1.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10/10/138۶&lt;BR&gt;ساعت شش صبح&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 18:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ زندگی ؛ عشق ؛ آزادی ـ قسمت نهم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مادر جدا شد و به سوی سرنوشت خویش رفت . سرنوشتی که سرانجامی جز زجر تدریجی و تنهائی  ، براش نداشت &lt;IMG src=&quot;http://www.mypardis.com/Smileys/2.gif&quot;&gt;.  او سالها بعد در تنهائی مطلق درگذشت &lt;IMG src=&quot;http://www.mypardis.com/Smileys/2.gif&quot;&gt;. سی و پنج روز بعد از درگذشت مادر با اکراه به مزار وی برای اولین و آخرین بار رفتم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot; عشق به آیدا &quot; با رفتن مادر و در آغوش کشیدن  &quot; رهایی &quot; و &quot; آزادی نهایی &quot; در ذهن و روحم بتدریج کمرنگ و کمرنگ تر شد . آن هنگام که از استبداد سخت مادرانه و آن شکنجه های وحشیانه رهایی یافتم . در خلوت تنهائی های خویش که در گذر لحظه های بی پایان ؛ استمرار ناگزیر داشت به نکته خیلی مهمی در زندگی دست یافتم . در آن لحظه های سرنوشت ساز بود که به درستی درک کردم ، عشق همه ی زندگی نیست ، اگه &quot; آزادی &quot; رو با تمام وجودم لمس نکنم . پس  &quot; عشق داغ و آتشین &quot; اما بی آزادی یعنی در تنگنا قرار دادن عشق ؛ و آن را سخت در قفسه ی وجود فشردن .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این معنا بود که برام تازه کشف شد . واقعیت این است تنفس در استبداد مادرانه ، نه نوازش ملاطفت آمیزی رو برام هدیه می کرد و نه فراموشی رویاهای مسحور کننده را برام امکانپذیر می نمود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی وقتی خوب فکر می کنم و آن لحظه ای رو به یاد میارم که مادر به بهانه های واهی موهای سیاه سرم رو از پشت به چنگ می گرفت و صورتم را با خشم و نفرت وصف ناپذیری به درون آب حوض فرو می کرد و تا مرز خفگی نگاه می داشت ؛ من از فرط ترس به خاطر از دست دادن مفت زندگی و خفه شدن ، حتی فریادهای بلند خودم را نیز نمی شنیدم  و آن هنگام که صورتم را از آب برای ثانیه هایی بیرون میاورد و دوباره فروبردن سر و صورتم را برای دفعات متعدد تکرار می کرد ، دیگه  &quot; حفظ بقاء &lt;/STRONG&gt;، &lt;STRONG&gt;زندگیم &lt;/STRONG&gt;،&lt;STRONG&gt; نمردن و نفس زندگی کردن &quot; برام در اون لحظه های&quot; هستی و نیستی &quot; حتی از عشق به آیدا و آزادی ام نیز مهمتر بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کی میگه عشق و آزادی از زندگی کردن مهمتره ؟ من که در همون لحظات گریز ناپذیر خفه شدن اجباری به این نتیجه رسیدم ،  &lt;B&gt;&quot; ن&lt;STRONG&gt;فس زندگی کردن &quot; &lt;/STRONG&gt;&lt;/B&gt;براستی مهمتر از عشق و آزادی ست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگه زندگی نباشه عشق و آزادی وجود نخواهد داشت . زیرا حیاتی برام متصور نیست تا به لذت عشق و رویای رهایی و آزادی فکر کنم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ادامه داره…&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 17:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ رهایی ـ 3 ـ قسمت هشتم</title>
<link>http://monparnas.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مادر یک شکنجه گر حرفه ای بیرحم و پدر اما به تمام معنا یک لیبرال دموکرات  و جنتلمن واقعی برای من و همه بود. پدر الگوی اخلاق مدنی برامون به حساب میومد . او بشدت پیرو اندیشه ی سیاسی مرحوم دکتر مصدق و از دوستداران او بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما نمیدونم چه راز شگفتی ست که پدر علیرغم همه ی تفاوت های فرهنگی و شخصیتی به مادر علاقه و کشش عجیبی داشت . شاید زیبایی مادر تک خال او به حساب میومد و نقطه ضعف پدر  که در مواقع حساس رو می شد و پدر را به یک بازنده ی مطیع و حقیر مبدل می نمود. زیرا مادر با زرنگی خاص قبل از تقاضای طلاق بر اساس یک  طرح پیچیده طی چند ماه همه ی اموال پدر را به نام خود کرد و حتی خانه مسکونی را نیز از دستش گرفت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزجدایی مادر برای پدر یک رویداد تلخ و غیر قابل باور و برای من یک روز به یاد ماندنی و شیرین بود . زیرا از ستم مادر رها شده و آزادی را با تمام وجود در آغوش می کشیدم. به این خاطر بود که اندوه و درد جدایی از آیدا را پاک فراموش کردم و درد فراق از ذهنم برای مدتی دیلیت شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ادامه داره ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Apr 2008 09:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=monparnas&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>monparnas</dc:creator>
<guid>http://monparnas.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
