تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی - پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ درگیر عشقی دروغین ـ قسمت شانزدهم

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

مینا برای من دختری ساده دل بود که نمی تونست در حد و اندازه های ماریا به لحاظ عشوه گری های ماهرانه و پیچیدگی های شخصیتی باشه . مینا واقعا ساده بود و همیشه سعی داشت با حرکات و رفتارهای کودکانه جلب توجه کنه .

او یک خواهر کوچیکتر از خودش به نام ژیلا  و دو خواهر بزرگتر نیز داشت به نام ناهید و مارینا .
مارینا چهره و اندام فوق العاده زیبا و کم نظیر داشت. او تقریبا هیجده ساله بود و شش سالی از من بزرگتر .

من عاشق زیبایی مارینا شده بودم . گرچه در نگاههای مارینا و لبخندهای ملسی که همیشه بر لبانش نقش می بست ، متوجه می شدم از نظر او ،  پسر بچه ای بیش نیستم . به زودی به خودم اومدم و از اینکه به مارینا فکر کنم ، منصرف شدم و سعی کردم با مینا دمخور بشم. مینا از نظر زیبایی چندان تعریفی نداشت . او بشدت و دیوانه وار به من گرایش پیدا کرده بود . تقریبا من برای او شده بودم تنفس یا اکسیژن خالص .

برای اینکه خلاء ماریا و آیدا را پر کنم سعی داشتم به خودم تلقین کنم که مینا میتونه روح ناآرامم را ساکت کنه . اما داشتم خودم را فریب می دادم . من به مینا علاقه ای نداشتم . پس چرا باید لحظاتمو با او تلف کنم ؟ در حقیقت کسی که با عشق ماریا و یا آیدا لحظاتش را سرشار از لذت کرده بود محاله در برابر تیپ هائی چون مینا سر تسلیم فرود بیاره یا  بخواد خودش رو با اون سیراب کنه . مینا برای من بیشتر یک سرگرمی بود تا یک عشق داغ و آتشین.

این حقیقت داشت که من چون روحی آواره و سرگردان در جستجوی معبدی زیبا و آرامش بخش بودم . معبدی به نام عشق که در چهره ی یک زن خودش رو به رخ می کشید. در رویاهای شبانه با مارینا بسر می بردم و هنگامی که آفتاب به زیبایی تمام بر آسمان آبی می درخشید مینا خودش را به من تحمیل می کرد و من ناگزیر می بایست این دو خواهر را به هر طریقی که شده تحمل کنم .

مارینا ذهن ام را اشباع می کرد اما می دونستم و به این حقیقت سنگین واقف بودم که او از دایره ی خیال ام گامی به سویم بر نخواهد داشت . اما مواجه شدن با مینا برای من تمرین یک خود فریبی بزرگ و دیگر فریبی آشکار بود.
موضوعی که هیچگاه مینا متوجه نشد.

۱۹/۶/۱۳۸۷
ساعت ده و نیم صبح

ادامه داره...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:30  توسط آرش امید  |