آیدا
و ماریا
دو روح متفاوت بودند . آیدا " هومای " من بود و آرامش بخش درون پرغوغایم ، اما ماریا " لذتی دردناک " را در کامم می ریخت آیدا و ماریا دو تجربه ی متفاوت و در عین حال بکر و شیرین بودند .
گاهی به خودم می گم سن دوازده سالگی فرصتی طلایی بود تا با دنیایی سرشار از لذت و درد آشنا بشم که بعدها در رابطه های عاشقانه ی متعدد خیلی به دادم رسیدند . چرا که ماهها و سالها بعد به راحتی همه ی وجودمو در اختیار نمیذاشتم تا با بازی افسونگرانه ی عشق های جذاب و شیرین به اسارت کشیده بشم و لحظاتم آکنده از درد بشه و وجودم را تب داغ به خاکستر مبدل کنه.
خیلی مهم بود که نذارم این جنس های لطیف به سادگی روان و ذهنمو با بازی احساسی و مهارت های به خصوصی افسون کنند و بعد هر زجری خواستند بر روانم تحمیل کنند. یادمه وقتی مینا دختر همسایه مون با طنازی و حرکات نخ نما میخواست نقش ماریا را برام بازی کنه ، دیگه من آرش قبلی نبودم و مینا نیز " کلیشه ای رنگ و رو رفته " بود که همانند کارت های سوخته بازی پکر به نظرم میومد .
بعد از اینکه از تور ماریا رها شدم که قصه ی درازی داره و ماجرای جالبی . مینا با رفتارهای کلیشه ایش نه تنها نتونست مرا به تورش بندازه که من ـ مینا رو اسیر خودم کردم و تا اونجا که تونستم بازیش دادم و بیقرارش کردم .
شاید به این ترتیب می خواستم از ماریا انتقام بگیرم و اما مینای ساده دل می بایست تاوانش را پس می داد .
آن چه که مسلم بود این که مینا در قیاس با ماریا خیلی ساده دل به نظر می رسید و شخصیت پیچیده ای نداشت . او دختری سطحی و از اون تیپ هائی بود که با چند برخورد می تونستی به راحتی ازش سیراب بشی و برات جذابیتی نداشته باشه و همینطور هم شد.
در رویارویی با مینا من سرشار از تجربه بودم. دو سال بازی احساسی با ماریا منو به حد اشباع رسونده بود .تجربه ی فراوانی به دست آورده بودم . ماریا در حقیقت منو ساخت . گرچه با زجر و درد تدریجی و با به آتیش کشیدن ذهن و روانم این امر میسر شد و اما من دیگه همون آرش سابق نبودم .
آرشی که ماریا ساخت هیچگونه نقطه ضعفی نداشت و مینا برای من همچون دختری تازه به راه رسیده بود که صرفا سعی داشت با حرکات و رفتارهای رنگ و رو رفته جلب توجه کنه . ولی حالا که خوب فکر می کنم ، باورم میشه ، مینا را به خاطر همین ویژگی ساده بودنش دوسش داشتم ولی عاشقش نبودم. در واقع می خواستم برای آیدا و ماریا جایگزینی پیدا کنم تا روح نا آرام و سرکش ام را کمی آروم کنه.
سه شنبه ۲۸/۳/۱۳۸۷
ساعت دوازده و بیست و سه دقیقه
ادامه داره...![]()
