بعد از رفتن آیدا و جدایی از مادر پرسش های زیادی منو درگیر خودش کرده بود .
در ذهن پیچیده ی مادر چی می گذشت ؟ خدای من ، چرا حس و مهربانی مادرانه ی او به خاموشی گرائیده بود ؟ ؛ حس نفرت در وجودم گاه زبانه می کشید از به یاد آوردن این همه شکنجه فیزیکی مادرانه
.
چرا در همون اولین نگاه در اون لحظه ی به خصوص و فراموش نشدنی محو زیبایی نگاه آیدا شدم ؟ چرا بعد از محو شدن آیدا ؛ ماریا روحمو تسخیر کرد ؟ و به ژرفای وجود خسته و سرگشته ام نفوذ کرد ؟ چرا ماریا این همه متفاوت از آیدا بود ؟
باید اعتراف کنم هیچگاه در مواجه شدن همیشگی با ماریای عشوه گر و وسوسه انگیز با اون نگاههای تب آلودش ، حس خوبی بهم دست نداد . اما چرا من علیرغم تجربه ی عشق آیدا و زیبایی نگاه و ذهن و روح او ؛ مجذوب ماریای وسوسه انگیز شدم ؟
ماریا براستی در اون مقطع بحرانی زندگیم که جدایی آیدا و مادر را تجربه می کردم همه ی لحظاتمو به شیدائی و سرگشتگی کشید . در هر مواجهه ای که با ماریا داشتم انگار توانی و اراده ای برام نمیذاشت . او براستی منو در اختیار می گرفت و بر ذهن و روانم چنگ میزد . گریزی از دایره ی بسته و حیله گر او نبود . دوازده سال سن داشت و هم سن من بود و اما تجربه ی زنان عشوه گر سی ساله را داشت .
او مهارت ویژه ای در به دام انداختن روح و زجر دادن تدریجی پسرها داشت که هیچگاه چنین مهارتی را در هیچ دختر و یا زنی در طی سالیان بعد ندیدم و نظیر ماریا را هرگز تجربه نکردم . از بد شانسی من در این گیرودار و فراز و فرود طوفانی زندگیم در اون مقطع به خصوص و بین همه ی نگاههای تشنه ، ماریا منو انتخاب کرده بود .
در اون دو سالی که مجذوب ماریا شدم یعنی از دوازده سالگی تا پانزده سالگیم ، ماریا در من زندگی کرد و با بازی احساسی افسونگرانه ی خویش به سختی و شدت زجرم داد و ذات مستقلم رو از هم پاشوند .
بودن با ماریا پارادوکس غریبی رو در من پدید آورد میلی که دوست داشت در اسارت ماریا بمونه و نیروئی که همواره در من نجوا می کرد ماریا جز زجر تدریجی و دهشتناک و روح سرگردانی بیش برام نیست و نخواهد بود . چنانکه بعدها فهمیدم اگه زودتر به نجوای الهام درونی گوش فرا می دادم اون همه سختی و رنج با ماریا بودن را این روح دوازده ساله ام مجبور نبود تا دو سال تحمل کنه.
ادامه داره ...![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:26  توسط آرش امید
|
