تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی - پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ دیوونه ی ماریا ـ ۳ ـ قسمت چهاردهم

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

بعد از رفتن آیدا و جدایی از مادر پرسش های زیادی منو درگیر خودش کرده بود .

در ذهن پیچیده ی مادر چی می گذشت ؟ خدای من ، چرا حس و مهربانی مادرانه ی او  به خاموشی گرائیده بود ؟ ؛ حس نفرت در وجودم گاه زبانه می کشید از به یاد آوردن این همه شکنجه فیزیکی مادرانه .

چرا در همون اولین نگاه در اون لحظه ی به خصوص و فراموش نشدنی محو زیبایی نگاه آیدا شدم ؟  چرا بعد از محو شدن آیدا  ؛ ماریا روحمو تسخیر کرد ؟ و به ژرفای وجود خسته و سرگشته ام نفوذ کرد ؟ چرا ماریا این همه متفاوت از آیدا بود ؟  

باید اعتراف کنم  هیچگاه در مواجه شدن همیشگی با ماریای عشوه گر و وسوسه انگیز با اون نگاههای تب آلودش ، حس خوبی بهم دست نداد . اما چرا من  علیرغم تجربه ی عشق آیدا و زیبایی نگاه و  ذهن و روح او ؛ مجذوب ماریای وسوسه انگیز شدم  ؟

ماریا براستی در اون مقطع بحرانی زندگیم که جدایی آیدا و مادر را تجربه می کردم همه ی لحظاتمو به شیدائی و سرگشتگی کشید . در هر مواجهه ای که با ماریا داشتم انگار توانی و اراده ای برام نمیذاشت . او براستی منو در اختیار می گرفت و بر ذهن و روانم چنگ میزد . گریزی از دایره ی بسته و حیله گر او نبود . دوازده سال سن داشت و هم سن من بود و اما تجربه ی زنان  عشوه گر سی ساله را داشت .

او مهارت ویژه ای در به دام انداختن روح و زجر دادن تدریجی پسرها داشت که هیچگاه چنین مهارتی را در هیچ دختر و یا زنی در طی سالیان بعد ندیدم  و نظیر ماریا را هرگز تجربه نکردم . از بد شانسی من در این گیرودار و فراز و فرود طوفانی زندگیم در اون مقطع  به خصوص  و بین همه ی نگاههای تشنه ، ماریا منو انتخاب کرده بود .

در اون دو سالی که مجذوب ماریا شدم یعنی از دوازده سالگی تا پانزده سالگیم ، ماریا در من زندگی کرد و با بازی احساسی افسونگرانه ی خویش به سختی و شدت زجرم داد و ذات مستقلم رو از هم پاشوند .

بودن با ماریا پارادوکس غریبی رو در من پدید آورد میلی که دوست داشت در اسارت ماریا بمونه و نیروئی که همواره در من نجوا می کرد ماریا جز زجر تدریجی و دهشتناک  و  روح سرگردانی بیش برام نیست و نخواهد بود . چنانکه بعدها فهمیدم اگه زودتر به نجوای  الهام درونی گوش فرا می دادم اون همه سختی و رنج با ماریا بودن را این روح دوازده ساله ام مجبور نبود تا دو سال تحمل کنه.

ادامه داره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:26  توسط آرش امید  |