هوا هچنان داغ بود . تیکه ابری هم که خودنمائی می کرد دیگه ردی ازش در آسمان آبی به چشم نمیخورد . حتی نسیم خنکی نیز در سایه ، صورتم را نوازش نمی کرد . در افکارم غوطه ور بودم صدای پای رهگذری را شنیدم . چشمام بی اختیار به سوی صدا کشیده شد.
وای ماریا بود . ماریا رو دیدم با اون صورت ملس و نگاههای عشوه گرانش ، چشماش سبز پر رنگ بود و بسیار نافذ و گیرا . از اون چشمانی که در اولین برخورد ، منو به هم می ریخت و ناخود آگاه جرقه ی عشقی آتشین و سوزناک را در وجود گرم و داغم سرشار می کرد.
ماریا با همون نگاههای خیره و عشوه گرانه خویش به آرامی درخشش نرم و بی سر و صدای یک طلوع صبحگاهی و لبخند سپیده دم رویایی یک دشت سر سبز و وسیع ، رد شد .
در حالی که بهت زده شده بودم و بی تاب ، چون که انتظار دیدن دختری مثله ماریای آتشین و زیبا را در اون ثانیه های خلوت تنهائی هام نداشتم ، حس کردم همه ی وجودم بی حس و کرخت شد . نای بلند شدن را نیز از دست دادم . ماریا همین که چند قدمی از من دور شد سرش را بر گرداند و دوباره چشمان مرا در چشمان خودش فرو برد . انگار از جذبه ی سحر آمیز نگاهش یارای فرار نداشتم . لبخندی مرموز بر لبانش نقش بسته بود ، لبخندش پر کشش و لذتبخش می نمود. اون نگاههای اغواگرانه و چشمان سحر آمیزش به من فهماند دیوانه وار شیفته ی ماریا شدم در آن لحظه ی سحرآمیز حس کردم در دایره ی عشق آتشین ماریا اسیرم .
سالها به خودم گفتم ، اون لحظه ی استثنایی و خیال انگیز برای من زیباترین و خاطره انگیزترین ، لحظه های زندگیم در اون دوران مسحور کننده شد. هم اکنون که آن لحظه به یادم میاد ارتعاش نامحسوسی را بر تن و وجودم حس می کنم. ماریا ملس ترین و زیباترین دختری بود که تا آن لحظه ی رویایی دیده بودم.
ادامه داره...![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:1  توسط آرش امید
|
