تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی - پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ دیوونه ی ماریا ـ ۱ ـ قسمت دوازدهم

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

چند هفته بعد از رفتن مادر و جدایی او از خانواده و نیز لحظات سختی که در بعد از رفتن آیدا همه ی وجودمو مبدل به کویر سوزان و تفتیده کرده بود ،  دلباخته  دختری به نام ماریا شدم که به تازگی به محل ما اومده بود . خونشون کمی از خونه ما پایین تر بود .همه پسرهای هم سن و سال محله  عاشق ماریا بودند و به خاطر این که ماریا نیم نگاهی به اونها بکنه یا لبخندی بهشون بزنه و کلمه ای باهاشون حرف بزنه به هر کاری دست می زدند .

در این میان برای بدست آوردن دل ماریا رقابت سخت ؛ نفس گیر و تنگاتنگی در جریان بود که گاهی به کتک کاری تا سرحد جنون نیز کشیده می شد. اما ماریا با اون چهره و اندام ملسش و عشوه گری بی مانند و چشمان آبی وسوسه انگیزش  تاکنون با کسی حرفی نزده بود . این رفتار هدفمند و ماهرانه ی ماریا باعث شده بود گیرایی بیشتر و کشش غیر قابل وصفی در میون بچه ها داشته باشه. 

تا اینکه در یک روز داغ تابستان
، ماریا به کوچه اومد و ما که داشتیم فوتبال بازی می کردیم با دیدن او بی اختیار از بازی دست کشیدیم . طبق معمول عین جغد خیره در اون همه زیبایی و عشوه گری شدیم . در این حال در میان بهت و حیرت من و همه بچه های محله در حالی که ماریا با اون نگاههای جذاب و گدازانش مغز و دل رو می سوزوند با صدای بلند گفت :  آرش بیا کمک کن این کفشمو بپوشم . ماریا یک جفت کفش اسپورت سفید گلدوزی شده خریده بود. در واقع ماریا با این دعوتش به همه فهموند انتخاب موقتش را کرده است.

انتخاب ماریا ، بعدها در وجودم سراسیمگی روحی و آشفتگی ذهنی غریبی رو  پدید آورد . نوعی درد تلخ و آزار دهنده ی شگفت. در لایه های تو در توی زجر و اندوه ناشی از اسیر شدن در تور ماریا که عشق ناب و لذتبخشی توامان برام بود ، گیج و منگ بودم. نوعی درهم ریختگی  ابهام آلود ذهنی . حس پوچ بودن شاید. چرا که نمیتونستم ماریا رو طبق خواسته درونی خودم و رویاهایی که با او در خیالم داشتم در واقعیت زندگی تحقق بخشم و به چنگشون بیارم.

 چه جوری با ماریا آشنا شدم  ، یادمه یک روز گرم و داغ تابستان بود . شاید اواسط شهریور ماه و یا چند روز بعد آن . دو ، سه روزی می شد به دوازده سالگی پا گذاشته بودم و جشن تولدی به یاد ماندنی برام گرفته بودند  و سخنی و خاطره ای از پدر در آن ساعات سرنوشت ساز که هیچگاه از یادم نمیره. چرا که سرنوشتم را تغییر داد.  در آن روز داغ و گرم به دیوار خونه ی همسایه مون تکیه داده بودم و در حالی که بر روی توپ شطرنجی فوتبال که خیلی دوسش داشتم ، نشسته بودم ،پاهام درازکش بود و از فرط بی حالی ناشی از آفتاب داغ ظهر یک روز گرم ، در حال  تب و تاب و بیقراری آزار دهنده ای قرار داشت .  

در زیر پناه سایه ای که صورتم را نوازش می کرد ، با خودم کلنجار می رفتم و در انتظار آمدن بچه ها ی محل مان بودم . بچه های هم تیمی ،  تا با آنها طبق معمول همیشگی تا دل تاریکی شب غوغای فوتبال را آغاز کنیم و در تب داغ فوتبال و لذت بازی و خنده و فریاد و درد ناشی از به هم لگد زدن و خوردن روی زمین ، لحظات رویایی خودمان را سپری کنیم و بی خیال گردش کره زمین در دنیای کودکانه ی پر از شادی و لذت وصف ناپذیرمان غرق شویم.

من کاپیتان بچه ها بودم و نیز مربی تیم . از همان دوران کودکی دوست داشتم لیدر بشم ، کسی که بر موج سوار میشه و امواج رو هدایت میکنه. علاقه ی مفرطی به هدایت و راهبری بچه های هم سن و سالم داشتم . این روحیه ی برتری طلبی اما هیچگاه از من یک فرد خودخواه و خودمحور و بیرحم نساخت . چون که من تناقضات شگفت آوری رو با خودم حمل می کردم . احساسات بی نهایت پر تب و تابی داشتم ، احساسات طوفانی درونم نسبت به انسانها شاید روحیه ی برتری طلبی ام را خنثی می کرد و نمیگذاشت که  مبدل به یک خرده مستبد کوچولو شوم. احساسات انسانی سرشار و دنیای متلاطمم از همون دوران کودکی ریشه در اعماق وجودم داشت و هرگز از بین رفتنی نبود. انگار سرشتم تمامی با احساسات و عواطف سرشار عجین شده بود و رنگ آبی احساس انسانی و تخیل کودکانه بر ذهن و روانم خودنمائی می کرد و گریزی از آن برایم متصور نبود.
 

ادامه داره...



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:59  توسط آرش امید  |