تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی - پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ لذت عشق _ قسمت یازدهم

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

دنیای نوجوانی برام دنیای غریبی بود و هنوز هم هست. گاهی فکر می کنم با همه ی وجودم در اون دنیا تنفس می کنم و نه تنها نیم نگاهی بهش نمی کنم که خیره در اون دنیای پر رمز و راز و سرشار از عشق های آنی ، احساسات رومانتیک و شاعرانه ی گذرا اما بسیار شیرین و لذتبخش بسر می برم  . زیرا تجربه ی عمیق اون لحظات عاشقانه به من می فهماند زندگی در کره زیبای آبی رنگ زمین چه فرصتی طلایی ست و بی آنکه دیالوگی با من بشه ، بهم داده شده و این زندگی داده شده ی جبری ، شاید تنها رابطه و انتخاب تحمیلی ست که منو نه تنها وادار به عصیان نمیکنه بلکه به سرزمین سپاسگزاری می کشونه.

گاهی ازتصور این همه زیبایی احساس عاشقانه و لذت ناشی از اون داغ می شم و ذهنمو می سوزونه و به تلی از خاکستر گرم و آتشین مبدل میکنه که میشه لمسش کرد و دیدش و سوزندگی شو حس کرد. اکنون که خاطره ی اون لحظات نوجوانی با همه تلخی ها و لذت هاش رو به یاد میارم و مرور می کنم ، می فهمم زندگی بی عشق و دوست داشتن عین در مرداب متعفن دست و پا زدنه تا خفه بشیم .

در همون لحظه های رویایی که گاهی با اون مغز کوچیکم از درک همه معانی زندگی عاجز می شدم و ناتوان  ، با خیره شدن در چشمان آیدا یا ماریا و یا ... تازه می فهمیدم زندگی چقدر پر معناست . گاهی در به یاد آوردن اون لحظات شیفتگی جنون آمیز به آیدا و ماریا  و ... به خودم می گم  آیا این لحظات و تجربه های عاشقانه نوجوانی واقعا اهمیتی داشت ؟ یا چیزی  جز خیزاب های کم اهمیت بر درون خسته و سرخورده و یا ذهن تشنه ام نبوده ؟ و یا در واقع هوس ها و یا تحریکات جزئی عصبی بودند که منو در خود فرو برده بودند ؟

اما هم اینک از تصور همون روزهای داغ و شیفتگی که سالها از اون لحظه های وسوسه انگیز و شاعرانه دور افتاده ام ، می فهمم آنچه روی می داد حقیقت زندگی بود و این احساس های عاشقانه و شاعرانه ای که منو در خود می گرفت و تا سرحد جنون لذت  ، لذت چشیدن عشق می کشید حادثه و اتفاقی بود که از اعماق ذهن و وجودم  نشئت می گرفت و چشمان مرا در تب و خستگی عاشقانه ، ناتوان و تشنه نگاه می داشت.  

حالتی که در آن انزوای وجودی ام در هم می شکست و صدای پای عشق بود که پدیدار می شد تا براش کاری انجام دهم و لذتی به او و  "خود تشنه ام" ببخشم ، لبخندی بزنم و شادی را بر لبان زیبا ، تبدار و وسوسه انگیزش ببینم و حس کنم.

این موج گذرا و سوزناک مثله دردی شیرین ، لذتی وصف ناپذیر و هیجانی غریزی در تمامی وجودم راه می یافت و به آتشم می کشید ، هیجانات شدید روحی و عاطفی و غریزی که منو سخت تکون می داد و لرزه بر اندامم می افکند . قلب ام به شدت به تپش می افتاد ، زیبایی عشق رو در همه ی لحظات حس می کردم و لذت بی پایان می بردم . آری زندگی برام سرشار از لذت و زیبایی عشق بود . به همین خاطر من از همون لحظه ی نوجوانی وقتی چشمام خیره در چشمان افسونگر و رویایی آیدا شد ؛   شیفته زندگی شدم تا عشق را در آغوش بکشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:51  توسط آرش امید  |