مادر جدا شد و به سوی سرنوشت خویش رفت . سرنوشتی که سرانجامی جز زجر تدریجی و تنهائی ، براش نداشت
. او سالها بعد در تنهائی مطلق درگذشت
. سی و پنج روز بعد از درگذشت مادر با اکراه به مزار وی برای اولین و آخرین بار رفتم .
" عشق به آیدا " با رفتن مادر و در آغوش کشیدن " رهایی " و " آزادی نهایی " در ذهن و روحم بتدریج کمرنگ و کمرنگ تر شد . آن هنگام که از استبداد سخت مادرانه و آن شکنجه های وحشیانه رهایی یافتم . در خلوت تنهائی های خویش که در گذر لحظه های بی پایان ؛ استمرار ناگزیر داشت به نکته خیلی مهمی در زندگی دست یافتم . در آن لحظه های سرنوشت ساز بود که به درستی درک کردم ، عشق همه ی زندگی نیست ، اگه " آزادی " رو با تمام وجودم لمس نکنم . پس " عشق داغ و آتشین " اما بی آزادی یعنی در تنگنا قرار دادن عشق ؛ و آن را سخت در قفسه ی وجود فشردن .
این معنا بود که برام تازه کشف شد . واقعیت این است تنفس در استبداد مادرانه ، نه نوازش ملاطفت آمیزی رو برام هدیه می کرد و نه فراموشی رویاهای مسحور کننده را برام امکانپذیر می نمود .
گاهی وقتی خوب فکر می کنم و آن لحظه ای رو به یاد میارم که مادر به بهانه های واهی موهای سیاه سرم رو از پشت به چنگ می گرفت و صورتم را با خشم و نفرت وصف ناپذیری به درون آب حوض فرو می کرد و تا مرز خفگی نگاه می داشت ؛ من از فرط ترس به خاطر از دست دادن مفت زندگی و خفه شدن ، حتی فریادهای بلند خودم را نیز نمی شنیدم و آن هنگام که صورتم را از آب برای ثانیه هایی بیرون میاورد و دوباره فروبردن سر و صورتم را برای دفعات متعدد تکرار می کرد ، دیگه " حفظ بقاء ، زندگیم ، نمردن و نفس زندگی کردن " برام در اون لحظه های" هستی و نیستی " حتی از عشق به آیدا و آزادی ام نیز مهمتر بود .
کی میگه عشق و آزادی از زندگی کردن مهمتره ؟ من که در همون لحظات گریز ناپذیر خفه شدن اجباری به این نتیجه رسیدم ، " نفس زندگی کردن " براستی مهمتر از عشق و آزادی ست.
اگه زندگی نباشه عشق و آزادی وجود نخواهد داشت . زیرا حیاتی برام متصور نیست تا به لذت عشق و رویای رهایی و آزادی فکر کنم .
ادامه داره…![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:3  توسط آرش امید
|
