تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

دنیای نوجوانی برام دنیای غریبی بود و هنوز هم هست. گاهی فکر می کنم با همه ی وجودم در اون دنیا تنفس می کنم و نه تنها نیم نگاهی بهش نمی کنم که خیره در اون دنیای پر رمز و راز و سرشار از عشق های آنی ، احساسات رومانتیک و شاعرانه ی گذرا اما بسیار شیرین و لذتبخش بسر می برم  . زیرا تجربه ی عمیق اون لحظات عاشقانه به من می فهماند زندگی در کره زیبای آبی رنگ زمین چه فرصتی طلایی ست و بی آنکه دیالوگی با من بشه ، بهم داده شده و این زندگی داده شده ی جبری ، شاید تنها رابطه و انتخاب تحمیلی ست که منو نه تنها وادار به عصیان نمیکنه بلکه به سرزمین سپاسگزاری می کشونه.

گاهی ازتصور این همه زیبایی احساس عاشقانه و لذت ناشی از اون داغ می شم و ذهنمو می سوزونه و به تلی از خاکستر گرم و آتشین مبدل میکنه که میشه لمسش کرد و دیدش و سوزندگی شو حس کرد. اکنون که خاطره ی اون لحظات نوجوانی با همه تلخی ها و لذت هاش رو به یاد میارم و مرور می کنم ، می فهمم زندگی بی عشق و دوست داشتن عین در مرداب متعفن دست و پا زدنه تا خفه بشیم .

در همون لحظه های رویایی که گاهی با اون مغز کوچیکم از درک همه معانی زندگی عاجز می شدم و ناتوان  ، با خیره شدن در چشمان آیدا یا ماریا و یا ... تازه می فهمیدم زندگی چقدر پر معناست . گاهی در به یاد آوردن اون لحظات شیفتگی جنون آمیز به آیدا و ماریا  و ... به خودم می گم  آیا این لحظات و تجربه های عاشقانه نوجوانی واقعا اهمیتی داشت ؟ یا چیزی  جز خیزاب های کم اهمیت بر درون خسته و سرخورده و یا ذهن تشنه ام نبوده ؟ و یا در واقع هوس ها و یا تحریکات جزئی عصبی بودند که منو در خود فرو برده بودند ؟

اما هم اینک از تصور همون روزهای داغ و شیفتگی که سالها از اون لحظه های وسوسه انگیز و شاعرانه دور افتاده ام ، می فهمم آنچه روی می داد حقیقت زندگی بود و این احساس های عاشقانه و شاعرانه ای که منو در خود می گرفت و تا سرحد جنون لذت  ، لذت چشیدن عشق می کشید حادثه و اتفاقی بود که از اعماق ذهن و وجودم  نشئت می گرفت و چشمان مرا در تب و خستگی عاشقانه ، ناتوان و تشنه نگاه می داشت.  

حالتی که در آن انزوای وجودی ام در هم می شکست و صدای پای عشق بود که پدیدار می شد تا براش کاری انجام دهم و لذتی به او و  "خود تشنه ام" ببخشم ، لبخندی بزنم و شادی را بر لبان زیبا ، تبدار و وسوسه انگیزش ببینم و حس کنم.

این موج گذرا و سوزناک مثله دردی شیرین ، لذتی وصف ناپذیر و هیجانی غریزی در تمامی وجودم راه می یافت و به آتشم می کشید ، هیجانات شدید روحی و عاطفی و غریزی که منو سخت تکون می داد و لرزه بر اندامم می افکند . قلب ام به شدت به تپش می افتاد ، زیبایی عشق رو در همه ی لحظات حس می کردم و لذت بی پایان می بردم . آری زندگی برام سرشار از لذت و زیبایی عشق بود . به همین خاطر من از همون لحظه ی نوجوانی وقتی چشمام خیره در چشمان افسونگر و رویایی آیدا شد ؛   شیفته زندگی شدم تا عشق را در آغوش بکشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:51  توسط آرش امید  | 

آره " مرگ "برام  واژه ی نفرت انگیزی بود و زندگی " فرصتی طلایی " و " هدیه ی ملکوتی " . در اون لحظات دلهره آور که مادر سر و صورتم را با فشار توی آب می کرد و من خفه شدن را با همه ی وجودم حس می کردم در همون لحظات بین مرگ و نیستی  و " کشمکش مدام برای نمردن " و " دلهره ی زنده ماندن " ، ارزش زندگی رو فهمیدم . این تجربه ای بزرگ بود .  به تعبیر دکتر شریعتی ، تجربه ای از آن تجربه های خاص که در جاهای معینی از زمین قرار دارد . عین آن تجربه هائی که در جاهای معینی از زمان ، به اندیشه و هوش و علم و دانش و آگاهی و یا کار و تصادف نمی توان تجربه کرد.

" خفه شدن " موضوعات زیادی را برام آموخت.  همه ی اندیشه ، دریافت ها و حس مان را اگه در لحظات خاص به دست بیاریم ، لحظه هایی که دیگه کاملا خودت هستی و نمی تونی به ورطه ی سوزناک " خود فریبی " بیفتی . اون وقته که می تونی در باره ی خیلی از مفاهیم مقدس و متعالی از جمله " نفس زندگی " و خوب بودن و پاک بودن و  مهمتر از همه به زیبایی و لذت  " ازخود گذشتگی " برای زندگی سایر انسانها فکر کنی و باورشان کنی.

می خوام بگم وقتی در اون لحظات خفه شدن ، زندگی برام عزیز شد و لذتبخش و دوست داشتنی و  زندگی چون رویائی تسخیر ناپذیر برام می نمود ، در همون لحظات به درستی فهمیدم این زندگی برای همه ی انسانها نیز چون من عزیز است و لذتبخش و یک نیاز فوق العاده . و من می بایست به این نیاز مشترک
، ارزش بسیار قائل بشم و به آن احترام بگذارم .

می خوام به صراحت بگم ، در این تجربه ای که به دست آوردم دیگه زندگی انسانها برام از عقایدشان ، قومیتشان ، ملیتشان و نژاد شان و ... اهمیت بیشتری یافت .
به عبارتی دقیق تر و یا به تعبیر اگزیستانسیالیستی وجود انسانی انسانها مقدم بر ماهیت فکری و اندیشه ای و همه ی مرزهای تحقیر آمیز و محدود کننده ای چون جنسیت ، قومیت  و مرام سیاسی و نژاد و زبان ... آنها شد.

در همون دوازده سالگی بود که پی بردم وجود انسانی مقدم بر وجود فکری ست. و بدین خاطر سعی کردم از همون دوران به همه ی انسانها احترام ویژه ای قائل شوم و حقوق شان را پاس بدارم.

10/10/138۶
ساعت شش صبح

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط آرش امید  |