جدایی ناگهانی از آیدا ، ضربه ی روحی سختی بود . در سن دوازده سالگی ناکامی در اولین عشق و تجربه ی چشیدن لذت " جذبه های عمیق روحی " برام تازگی داشت . چون فهمیدم همه ی زندگی یعنی " عشق داغ و آتشین " .
روزها را تا پاسی از شب به آیدا فکر می کردم . دیگه مثل گذشته تمایلی وافر و شدید به بازی فوتبال نداشتم. با بچه های محل مون نیز قاطی نمی شدم . در واقع به یک بایکوت خود ساخته فرو رفته بودم. نوعی " ایزولاسیون " به تمام معنا . اغلب دوستانم فهمیده بودند چه حالی به من دست داده ، حالات روحی مرا درک می کردند و برخی از اونها نیز برای اینکه مرا از لاک خودساخته ام بیرون بکشند و از انزوای آزار دهنده ای که در آن غرق بودم به دنیای تخیل کودکانه و شیطنت های دوران نوجوانی پرت کنند ، با تیکه پرانی و حرف های" دری و وری " سعی داشتند اوضاع را به شکل سابقش بر گردونند تا دوباره شور و نشاط همیشگی و بی نهایت لذتبخش دنیای بازی و تفریح زنده بشه.
تو اون لحظات توانفرسا فهمیدم و درک کردم بچه های محل مون چقدر به من نیاز دارند.
شب ها تا صبح نمی خوابیدم و اغلب در رویای آیدا بسر می بردم . رویای بودن با آیدا ، در کنار او بودن ، با او لذت بردن.
یادمه همون شب اول جدایی ، وقتی که ساعاتی پیش آیدا با اون نگاه افسونگرش با من وداع کرد و سوار ماشین شد دیگه احساس کردم دنیا به آخر رسیده ، مات و مبهوت مونده بودم . خدای من این چه رویداد مصیبت باری بود که پیش اومد. چرا؟ واقعا چرا؟
نمیدونم چرا ته اعماق ذهنم حس کردم که دیگه آیدا رو نخواهم دید و اون چشمان افسانه ای و نفوذگر و لذتبخش را را از دست خواهم داد . آیدا رفت و من همان شب از فرط اندوه و درد ، تا صبح خواب به چشمام نیومد همش در رختخوابم غلط خوردم و گریستم . تب شدیدی همه ی وجودم را فرا گرفت . بشدت در تب می سوختم . شراره های سوزناک عشق به آیدا ، وجودم را به خاکستر مبدل می کرد ، تلی از خاکستر داغ . قطرات اشک تا صبح در چشمام پخش شد. خاطره های آیدا در من گریستند .
ساعت شش صبح
ساحل دریاچه ارومیه
بیستم اسفند ماه
سال هزارو سیصد و هشتاد و شش
یادمه تازه از تهران به ارومیه اسباب کشی کرده بودیم . اوایل تابستان بود . تاکستانهای انگور در سراسر جلگه ی سرسبز ارومیه چون نگینی سحرآمیز می درخشید . آب و هوای معتدل کوهستانی و مرطوب ، دریاچه ی ارومیه با اون زیبایی بی نظیرش در هنگامه ی شنا و طبیعت وحشی و بکر منطقه ی غرب ارومیه در امتداد نوار مرزی ایران و ترکیه ، فضا و شرایط مساعدی را برای شعله ور شدن شراره های آتشین عشق در دلها پدید می آورد.
و در این میان اولین برخورد و مواجهه با چشمان سیاه ، زیبا و نفوذگر آیدا ، بهم فهماند که عشق همه ی زندگی ست و بی آن مرده های متحرکی بیش نیستیم .
اما آیدا علیرغم زیبایی وسوسه انگیزش ، وقار و متانت غریبی در چشماش موج میزد . همین حالا چشمان آیدا بهم خیره شده انگار که آیدا روبروم ایستاده و به همان شکل بهم خیره شده.
او شخصیت بسیار جالبی داشت به عبارتی دقیق تر ، شخصیت و رفتارش با اون زیبایی وسوسه انگیز و چشمان نفوذگر و افسانه ایش همخوانی و سازگاری نداشت. می خوام بگم ، نه ، در واقع اعتراف کنم وقار ، متانت و نجابت به خصوصی در رفتارش بود که مرا بشدت زجر می داد و من روزها چشم انتظار او می نشستم تا با من در حد چند عبارت و یا حتی کلمه حرف بزنه . اما او در تمام مدت یکسالی که از آشنائیمان می گذشت با چشماش باهام حرف زد . گرچه به هزار بهانه ، ترفند و حیله متوسل شدم و سعی کردم خودم را به اون نزدیک کنم تا با من بیشتر و بیشتر حرف بزنه و سرانجام رامش کنم اما او یک اسب ماده وحشی رام نشدنی بود و من یک رام کننده ی ناکام و بازنده موندم.
آیدا برای من "هوما " بود . گل نشئه آوری که در ایران باستان به این اسم ، نامیده می شد و در هند به آن " سوما " می گفتند و به عرفای هند و ایران باستان " جذبه های عمیق روحی " میداده است . و آیدا " هومای " من بود که یکسال تمام با نگاههاش بهم جذبه روحی نیرومندی هدیه کرد و توامان به سختی آزارم داد و منو تشنه و تشنه تر کرد. تا اینکه یک روز خانواده آیدا از محله ی ما رفتند و تا این لحظه که دارم کلمات داغ رو در صفحه مانیتورم با ناراحتی تمام حک می کنم دیگه نه اثری و نه هیچ ردی از او پیدا نکردم . خانواده ی آیدا در منزلی استیجاری زندگی می کردند
روزها به تندی می گذشت و لحظات رویایی و مسحور کننده برام تمامی نداشت . گذر از آسمان آبی کودکی به دنیای نارنجی و سرخ نوجوانی ، سرشار از رازها و معماهای پیچیده و شگفتی های لذتبخش بود.
در این میان " عشق و دوست داشتن " لذتبخش ترین چشم اندازی بود که در برابر چشمان حیرت زده ام به تصویر کشیده می شد . انگار تا سن دوازده سالگی گنگ خوابدیده ای بودم که مرز بین " واقعیت " و " تخیل " در ذهنم درهم آمیختگی جدائی ناپذیری داشت.
یا بهتره بگم تا ثانیه های ورود به دنیای پر راز و رمز نوجوانی ، مرز بین " واقعیت عشق " و " تخیل کودکانه " را هنوز به درستی درک نکرده بودم . تا اینکه با دیدن آیدا و نفوذ نگاههای وسوسه انگیزش غوغایی در درونم بر پا شد.
جرقه ی اولین عشق در اولین رویارویی چشمانم با چشمان افسونگر آیدا در ذهن و دلم زده شد . آیدا بسیار زیبا بود . چشمان درشت سیاهی داشت . صورت و دستهاش سفیدی و نرمی و لطافت ابرهای بهاری را برام تداعی می کرد . مدل موهاش مصری بود که هارمونی خاصی با صورت گرد و سفیدش داشت .
اگه حافظه ام یاری کنه فکر کنم " هربرت رید " در تعریف زیبایی در کتاب " فلسفه هنر معاصر " که در شانزده سالگی سه بار خوندمش تا عطش سیری ناپذیرمو برای فهمیدن ارضاء کنه ، میگه :
" زیبایی ، تعریف ناپذیره چون شکلی و فرمی و محتوایی ثابت نداره و در رابطه با حالات روحی ، تجربه های بصری و زمینه های تربیتی و حتی ژنتیکی انسانها تعاریف متعددی پیدا میکنه اما همه ی هنرمندان و فیلسوفان هنر در یک مورد متفق القولند و آن اینکه تناسب ذات زیبایی ست و جزء جدایی ناپذیر آن معناست . "
و تناسب اجزاء صورت و نیز همه ی اندام آیدا به شکلی تحسین برانگیز به چشم میزد . چشمان درشت سیاه ، صورت سفید ، شکل بینی و لب های وسوسه انگیز ، اندام شاعرانه و رمانتیک ، زیبایی خاصی به آیدا داده بود.
ادامه داره...
