تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

یک روز گرم و داغ تابستانی  

هوا  هچنان داغ بود . تیکه ابری هم که خودنمائی می کرد ردی ازش در آسمان آبی به چشم نمیخورد . حتی نسیم خنکی نیز در سایه ، صورتم را نوازش نمی کرد . در افکارم غوطه ور بودم که صدای پای رهگذری را شنیدم . چشمام بی اختیار به سوی صدا کشیده شد.

وای ماریا بود . ماریا رو دیدم با اون صورت ملس و نگاههای عشوه گرانش ، چشماش سبز پر رنگ بود و بسیار نافذ و گیرا . از اون چشمانی که در اولین برخورد ، منو به هم می ریخت و ناخود آگاه جرقه ی عشقی آتشین و سوزناک را در وجود گرم و داغم سرشار می کرد.

ماریا با همون نگاههای خیره و عشوه گرانه خویش به آرامی درخشش نرم و بی سر و صدای یک طلوع صبحگاهی و لبخند سپیده دم رویایی یک دشت سر سبز و وسیع ، رد شد .

در حالی که بهت زده شده بودم و بی تاب ، چون که انتظار دیدن  دختری مثله ماریای آتشین و زیبا را در اون ثانیه های خلوت تنهائی هام نداشتم ، حس کردم همه ی وجودم بی حس و کرخت شد . نای بلند شدن را نیز از دست دادم . ماریا همین که چند قدمی از من دور شد سرش را بر گرداند و دوباره چشمان مرا در چشمان خودش فرو برد . انگار از جذبه ی سحر آمیز نگاهش یارای فرار نداشتم . لبخندی مرموز بر لبانش نقش بسته بود ، لبخندش پر کشش و لذتبخش می نمود. اون نگاههای اغواگرانه  و چشمان سحر آمیزش به من فهماند دیوانه وار شیفته ی ماریا شدم در آن لحظه ی سحرآمیز حس کردم در دایره ی عشق آتشین ماریا اسیرم .

سالها به خودم گفتم ، اون لحظه ی استثنایی و خیال انگیز برای من زیباترین و خاطره انگیزترین  ، لحظه های زندگیم در اون دوران مسحور کننده شد.  هم اکنون که آن لحظه به یادم میاد ارتعاش نامحسوسی را بر تن و وجودم حس می کنم. ماریا ملس ترین و زیباترین دختری بود که تا آن لحظه ی رویایی دیده بودم.

ادامه داره...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:40  توسط آرش امید  | 

این قصه شاید نوعی اتوبیوگرافی نویسنده باشه و یا در واقع قصه ای که میتونه برای هر کدام از ما اتفاق افتاده باشه ، به هر حال این یک رویا پردازی واقع نمایانه ست ، درک رویدادها ، احساسات و امیال کاراکتر های قصه  نیاز به همذات پنداری و در موقعیت قرار گرفتن آنها داره.

به هر حال این اتوبیوگرافی یا قصه ی عامیانه ای که هم اکنون به نوشتن آن شروع می کنم ، تمرین خط خطی کردن سطور و  کلمات نیست . بلکه برگرفته از یک میل درونی ناخود آگاه است .  حالتی که از همان دوران کودکی  همه ی وجودم را فرا گرفته بود اما بنا به دلایلی محسوس و نامحسوس تاکنون امکان به تصویر کشدن آن در قالب کلمات و واژه ها برایم میسر نشد.

....................................................................................................................

یک روز گرم و داغ تابستانی  

یادمه یک روز گرم و داغ تابستان بود . شاید اواسط شهریور ماه و یا چند روز بعد آن . دو، سه روزی می شد به دوازده سالگی پا گذاشته بودم و جشن تولدی به یاد ماندنی برام گرفته بودند  و سخنی و خاطره ای از پدر در آن ساعات سرنوشت ساز که هیچگاه از یادم نمیره. چرا که سرنوشتم را تغییر داد.  در آن روز داغ و گرم به دیوار خونه ی همسایه مون تکیه داده بودم و در حالی که بر روی توپ شطرنجی فوتبال که خیلی دوسش داشتم ، نشسته بودم ،پاهام درازکش بود و از فرط بی حالی ناشی از آفتاب داغ ظهر یک روز گرم ، در حال  تب و تاب و بیقراری آزار دهنده ای قرار داشت .  

در زیر پناه سایه ای که صورتم را نوازش می کرد ، با خودم کلنجار می رفتم و در انتظار آمدن بچه ها ی محل مان بودم . بچه های هم تیمی ،  تا با آنها طبق معمول همیشگی تا دل تاریکی شب غوغای فوتبال را آغاز کنیم و در تب داغ فوتبال و لذت بازی و خنده و فریاد و درد ناشی از به هم لگد زدن و خوردن روی زمین ، لحظات رویایی خودمان را سپری کنیم و بی خیال گردش کره زمین در دنیای کودکانه ی پر از شادی و لذت وصف ناپذیرمان غرق شویم.

من کاپیتان بچه ها بودم و نیز مربی تیم . از همان دوران کودکی دوست داشتم لیدر بشم ، کسی که بر موج سوار میشه و امواج رو هدایت میکنه. علاقه ی مفرطی به هدایت و راهبری بچه های هم سن و سالم داشتم . این روحیه ی برتری طلبی اما هیچگاه از من یک فرد خودخواه و خودمحور و بیرحم نساخت . چون که من تناقضات شگفت آوری رو با خودم حمل می کردم . احساسات بی نهایت پر تب و تابی داشتم ، احساسات طوفانی درونم نسبت به انسانها شاید روحیه ی برتری طلبی ام را خنثی می کرد و نمیگذاشت که  مبدل به یک خرده مستبد کوچولو شوم. احساسات انسانی سرشار و دنیای متلاطمم از همون دوران کودکی ریشه در اعماق وجودم داشت و هرگز از بین رفتنی نبود. انگار سرشتم تمامی با احساسات و عواطف سرشار عجین شده بود و رنگ آبی احساس انسانی و تخیل کودکانه بر ذهن و روانم خودنمائی می کرد و گریزی از آن برایم متصور نبود.

ادامه داره...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:35  توسط آرش امید  | 

خوب این یک واقعیته که  ما مردها  اگه نتونیم در نگرش مون نسبت به زنها دگردیسی اساسی ایجاد کنیم زندگی را باخته ایم.  می خوام بگم بایستی برای خوب زیستن و به زیبائی زیستن  ؛  در مواجهه با زنان  ؛ به آنها همچون یک وجود انسانی بنگریم و نه جنسی ؛  و وجود انسانی شان را مقدم بر وجود جنسی شان بپنداریم. آنوقته که کرامت و شان انسانی آنها را پاس داشته ایم و به مرحله ای از مدنیت رسیده ایم که می تونیم به خودمون به عنوان یک انسان و یک ایرانی متمدن ببالیم و  در دنیای مدرن و عصر تحولات پر شتاب فرهنگی ؛ علمی و  زمانه ی پدید آمدن انسان مدرن  با ویژگیها و خصوصیات برجسته و نیز در گذار به مرحله ی مافوق صنعتی  ؛ به جرئت ادعا کنیم  ما ایرانیان حامل تاریخ پر افتخار و  تمدنی غنی ؛ خارق العاده ؛ با شکوه  ؛ خیره کننده  و هزاران ساله هستیم.

مهمه که متوجه بشیم نیمی از جامعه ما و نیمی از جمعیت کنونی دنیا زنها هستند. نیمی پر طپش ؛ سرشار از احساس انسانی و عواطف ناب.  بدون آنها  یعنی خانم ها و نیز با در نظر نگرفتن کرامت و احساس ناب انسانیشان ؛  شان وجودی ؛  حقوق طبیعی و ذاتی شان ؛ دنیای ما لش ؛ بیروح ؛ تاریک و سیاه خواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:49  توسط آرش امید  | 

در مورد چی دارم فکر می کنم؟ آیا در مورد اینکه همسر ایده آل ام کی باید باشه؟ می خوام بگم که دارم فکر می کنم در مورد چی باید فکر کنم ؟ آیا در مورد شهرت بین المللی خیال می پرورانم؟ آیا برای بردن جایزه صلح نوبل خیال می پرورانم؟ آیا در ذهن خیال ملاقات با یک نابغه دیوانه رو می پرورانم ؟ نابغه ای که میتونه یک دیوانه واقعی باشه ، یک آدم بد ، آیا حاضرم در یک نقطه مرطوب بخوابم؟ آیا همچنان شیفته مدونا هستم ؟ یا شکیرا ؟ و ذهن و روانمو چون گذشته تسخیر کرده اند؟ آبا باید برای همیشه اونها رو دوست داشته باشم؟ آیا شریعتی هم اکنون روحمو سیراب میکنه و من دیگه نیازی  به مدونا و شکیرا در خویش حس نمی کنم؟؟ آیا شریعتی رو دوست دارم؟ آیا بردن جایزه صلح پولیتزر رو در خیال می پرورانم با نوشتن یادداشت های روزانه؟ آیا ذهن من و تخیلاتم از مارکز خلاق تر و خیال انگیز تره یا آرزوهام و رویاهام؟ آیا اینجا میتونم در آغوش کشیدن رویاهامو در خیالم بپرورانم؟ یا اینکه نمیتونم و یا نمیذارن رویاهامو با خودم داشته باشم و احساسات سرشارمو؟

لاکان فیلسوف شهیر فرانسوی میگه :

خیالات و اوهام باید غیر واقعی باشند چرا که در لحظه ای ، ثانیه ای آنچه را که می خواستید بدست آوردید و بیشتر از اون نمی تونید بخواهید ، برای آنکه به زیستن ادامه بدیم ، امیال می بایستی خواهان اهدافی باشند که همواره حضور ندارند . در حقیقت شما خود آن چیز را نمی خواهید ، تصورش را می خواهید . در نتیجه امیال ، تصورات عجیب و غریب ما را حمایت می کنند .

این دقیقا چیزیه که پاسکال می گه : " ما حقیقتا زمانی خوشحالیم که در مورد خوشبختی ، خیال بافی می کنیم. "
و چرا نگوئیم چه آرزویی داریم نه برای اینکه ممکنه بدستش بیاریمش بلکه از این رو که ممکنه یکبار به دست بیاریمش.
من نیز چون لاکان معتقدم زندگی با خواسته هایتان شما را خشنود نمی کند ؛ انسان کامل انسانی ست که در تلاش با تفکرات و ایده آل هاش زندگی کنه و اینکه زندگیتونو با موفقیت های بدست آمده ارزیابی نکنید بلکه لحظات کوتاهی از راستی ؛ عطوفت ؛ عقلانیت و حتی قربانی کردن فردی را ارزیابی کنید.

چرا که در پایان  تنها راهی که میتونیم اهمیت زندگیمونو ارزیابی کنیم ؛ ارزش گذاشتن به زندگی دیگرانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:7  توسط آرش امید  | 

استانبول  ، ساعت چهار

ثانیه ها به تندی در گذر است . هجوم سایه های خیال  ، زمان سپری شده ، خاطره های در هم تنیده و رویاهای خفته در خاک و باد و تصور ذهنی دنیایی که ناگزیر به فراموشی سپرده ام  لحظه ای مرا به خود وا نمی دهد .  واماندگی و اضطراب روح ناشی از حک شدن همه آن چه که بر من گذشته است دلم را می فشارد. بیکباره حس می کنم همه ی اون خاطره ها و زمان در خاک  دفن شده ، باهم شده اند تا مرا دچار آن حالت کذائی درماندگی و ناامیدی نمایند که حاکی از ابدی بودن زمان داره و ... اینکه تمامی این زندگی بی معنا و نفرت انگیزه.

و من  مثله همیشه تنها و نامطمئن اما لبریز از صمیمیت ، امید و رویاهای مسحور کننده ام انگار کنار گردباد ایستاده ام و گردباد گوئی توان در هم شکستنم را نداره و این تکرار مکرر زندگی من و او شاید است.

آره می گفتم ثانیه ها به تندی در گذر است . خواهرمهربونم روی تختخوابش چون فرشته ای زیبا خفته و به خوابی عمیق فرو رفته است . دقایقی ست که بهش خیره شده ام . موهای حالت دار سیاهش ، چهره ی نازش را به نرمی خیال انگیزی در بر گرفته اند. کاش " مودیلیانی ایتالیائی " ، نقاش رویاهام در این لحظه ی وصف ناپذیر اینجا بود و با انگشتان اعجاز آمیزش ، پرتره ی اونو به زیبایی تمام بر بوم نقاشی  می کشید با پسزمینه ای از رقص رنگ و نور  ،  اونوقت زیبایی خواهرم جاودانه می شد و همواره در برابر چشمان تشنه ام که آروم و قرار نداره ، آرامش درون رو به تصویر می کشید.

ساعت ، پنج و نیم

خواهر بیدار است  و روبروی دراویر سفید رنگ  با حاشیه های زرشکی ، داره آرایش می کنه ، به زیبایی تمام داره خودشو زیباترمی کنه. چشمانش نهایت زیبایی و لطافت رو به رخ می کشه ، گرداگرد پلکهاش عین خط افق دریا ، خطی میکشه به رنگ آبی دریا ، موج بلندی در خم سمت راست گیسوانش به چشم میخوره ، لبان سرخ فامش ، تب تند عطش زندگی ست.

ساعت ، شش و نیم

خواهرم میون انبوه تجهیزات صوتی در سالنی مجلل و بزرگ با همراهی آهنگسازش ترانه ای رو زیر لب داره زمزمه می کنه . صداش بی شک بسیار عاصی و شورشی ست ، بهتره بگم صدای عاصی زیبا. شاید نتونم در قالب واژ ها و کلمات عاجز و ناتوان صدای بی نظیر و فوق العاده زیبا و عاصی خواهرمو بیان کنم.

اغلب ترانه هاش رو برای عدالت ، شادی انسانها و  برای آزادی خونده  .  اون بیشتر برای عشق ، دوست داشتن ، لحظه های در گذر و پاکی مناسبات زندگی انسانها می خونه .

صدای سحرآمیزش قلب و دلم رو به لرزه در میاره شاید همه ی وجودمو . انگار در گرماگرم خوندن ترانه هاش در میون هزاران نفر از دوستدارانش ، قلب پاره پاره و احساس زیبای خودش را در صداش عینیت می بخشه . صدای او هنگامی که در بین هزاران نفر در دل شب می خونه  ، در میون قطره های اشک جاری بر گونه های دهها هزار نفر انسان ، انگار به وزش نرم نسیم تخیلی می مونه که بر پنهانی ترین پرده های روحش موج می ندازه و" کایا " رو به یاد میاره ، کایای  " نیران " رو، کایای منو ،" کایای خاموش " را .

کایا فریادی خفته در اعماق زمان ، در دل ذره های خاک گورستان " پرلاشز " پاریس.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط آرش امید  |