عشق وقتی وجود داره پای قربانی شدن فردی نیز به میان میاد ، تفاوتی نمیکنه که عشق چه شکلی باشه و بر اساس کدامین رابطه در ذهن و احساس گرممون جریان پیدا کنه ، عشق زنی به همسرش ، عشق فرزند به پدر یا مادر ، عشق دختر به پدر ، عشق پسر به پدر یا عشق مردی به همسرش ، عشق پدر به دختر، عشق پدر به پسر میتونه قربانی شدن فردی را با انگیزه ناب درونی و زلال چون آب روان ، معنا بده و فداکاری را در اوج به تصویر بکشه و مفهوم وفاداری را نمایش بده و به عینیت بکشونه.
هیچکس نمیتونه احساسات ناب و عواطف سرشار و یا مفهوم حقیقی عشق را بچشه تا خودش دچارش نشه ، همینکه عشق میتونه حتی آدمی را از رویاهاش به زیر بکشونه و لذت رویای ذهنی و انتزاعی را به لذت وجودی و حسی و فیزیکی تغییر بده ، لذتی که گرمی و شیرینی اش را بچشی ، لذتی که فداکاری و وفاداری و قربانی شدن را برای تو هدیه می کنه و تو اما بایستی با ذهن زیبا و خیال انگیز و احساسات عاشقانه توصیف ناپذیر و بسیار لذتبخش ، رفتار خارق العاده ای انجام بدی که خیلی ها توان و شعورش را ندارند که بتونند انجامش بدن و یا تصورشو بکنند.
اما تو انگیزه اش را پیدا می کنی و قدرتش را که به رفتارهای استثنایی دست بزنی.
نمیدونم دیدین چطور در فیلم ذهن زیبا ، اون ریاضی دان نابغه که کاراکتر راسل کرو بود بر اثر بیماری اسکیزوفرنی از عالم واقع و هر آنچه که واقعیت بود کنده میشه و در دنیای ذهنی خودش فرو می غلطه و هر چی سعی میکنه نمیتونه توهماتش را از خودش دور کنه و همیشه اون اوهام و توهمات غیر واقعی باهاشه و همه تصورات و تخیلات اونو شکل می دن و در اختیار می گیرن ، اما در نهایت او با نیروی عشق ، عشق متقابل ، عشق در نهایت فداکاری و وفاداری متقابل ، خودشو رها می کنه و به واقعیت و به متن زندگی حقیقی بر می گرده و در اون سکانس آخر در سخنرانی خودش اذعان می کنه که عشق مایه رهایی او از آن بیماری وحشتناک و چسبنده بود.
اگه فیلم ذهن زیبا را ببینید یه جورهائی می فهمید که من چی گفتم.
