خیلی ها میگن باید این دنیا رو برای رفتن به مکان بهتری ترک کرد . شاید این حرف رو از روی عادت می زنند ، یا با آگاهی و شناختی که دارن یا برای اینکه از دوران کودکی بهشون گفتن که این دنیا چندان جای خوبی نیست و چشم انداز دلنوازی نداره و یا جایی برای موندن نیست .
گاهی شگفت زده میشم وقتی می بینم خیل بیشمار آدم هایی که این حرف رو تکرار می کنند اما به شدت به زندگی در روی کره زیبای آبی رنگ زمین چسبیدن ، گویی از گردن بدهکارشون یا بهتره بگم معشوقشون آویزون شدن و خیال ول کردنشو ندارن تا اینکه ازش کام بگیرن ، و گاهی آدم هایی رو می بینم چنان به زندگیشون وابسته اند که از کمترین تلاطم بر می آشوبند و هراس همه وجودشونو می گیره که مبادا چیزی رو از دست بدن .
گاهی نیز انسان هایی رو می بینم که برای زندگی پس از این دنیا شعر میگن و یا قصه می بافن و در حرف و گفتار خیلی تمایل نشون میدن به اون دنیای پس از زندگی این جهانی و چنان از کیف و لذت پس از این دنیا صحبت می کنند که در لحظه به خودم می گم این دیگه هر آن ممکنه برای اون دنیا خودشو بکشه اما همین تیپ افراد برخلاف گفته هاشون چنان به زندگی و همه محتویاتش می چسبند که گویی قرار نیست هیچ گاه بمیرند .
واقعاً این دنیا و آدم هاش دنیای تناقضات و هزارتوهای پیچ در پیچه . گاهی از این همه رنگارنگی گیج میشم . خوب میدونی این یک موضوع کوچیک نیست خیلی دشواره که این همه تناقض رو ببینی و آزار نبینی .
من میگم وقتی داریم نفس می کشیم و زندگی می کنیم و کره زیبای آبی رنگ زمین ، که زیباترین مکان کهکشان راه شیری یا شاید همه هستی که ما داریم با هابل و نمی دونم چی و چی رصدش می کنیم و تا حالا بهتر از سیاره آبی خودمون پیدا نکردیم ، یک امکان ، فرصت و شانسی برای حیات ماست پس چرا ازش بد بگیم ؟ چرا خودمونو فریب بدیم ؟ چرا بگیم این دنیا خوب نیست ؟ آبی دریا زیبا نیست ، آسمان پر ستاره کویر پر شکوه نیست ، قله سفید و مغرور هیمالیا مسحور کننده نیست یا فلامینگو های دریاچه ارومیه خیال انگیز نیست ؟ تب چشمی پر از عشق ، گرمای یک احساس ، بوسه داغ ، لذت بخش نیست ؟ هم آغوشی مه و مرداب ستایش برانگیز نیست ، دوست داشتن و دوست داشته شدن معنای زندگی نیست ، پس ما میتونیم از اون چیزی که لذت می بریم و به شدت بهش چسبیدیم و نیازمونو سیراب می کنه و عطش سیری ناپذیرمونو تامین می کنه ، ستایشش کنیم و مغایر با هر آنچه که به آن عشق می ورزیم و بهش نیاز وافر داریم ، سخن نگوییم و قصه نبافیم .
خیلی معنای روشن و مشخصی ست ،
اگه کره ی زیبای آبی رنگ زمین با همه تاریخش و محتویاتش ، مطلوب نبود ، یا شر بود که خدای مهربان نمی آفرید ، مگه نه ؟ پس چرا بیهوده گویی و یاوه سرایی ؟
بر این باورم . زندگی زیباست ، حیات بسیار خارق العاده و هستی فوق العاده ست ، بهتر از این نمیشه تصورشو کرد پس نمی خوام به این زودی ها از فرصت طلایی که خدای مهربان نصیبم کرده دست بکشم و تا اونجا که بتونم از کره آبی رنگ و زیبا نخواهم پرید .
میخوام بگم میتونیم زندگی رو با همه زیبایی اش با در نظر گرفتن چند فاکتور داشته باشیم پس باید به زندگی احترام بزاریم .
میخوام بگم ، کمی بی پروا باشیم ، لحظاتی خودمون باشیم ، ما در طول زندگی در تلاشیم تا مرگ را متوقف کنیم ، می خوریم ، می خوابیم ، عشق می ورزیم ، نیایش می کنیم ، برای بقاء خویش تا سر حد مرگ و جنون می کوشیم ، اما واقعاً در مورد مرگ چه چیزی می دانیم ؟ جز اینکه هیچ ﮐس بر نگشته اما در زندگی به نقطه ای می رسیم ، لحظه ای که فکر تو از امیالش ، از اونی که سرگرمش کرده بیشتر عمر میکنه ، زمانی که فقط رویاهایت مانده اند و آرزوهای دست نیافتنی ات و شکست هایت .
آن موقع ممکنه مرگ یک هدیه باشه .
اما تو سعی خودتو کردی .
این مهمه.
ساعت پنج عصر ـ داخل ماشین ـ کنار خیابون
پنجشنبه ـ ۱۵/۹/۱۳۸۶
