تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

خیلی ها میگن باید این دنیا رو برای رفتن به مکان بهتری ترک کرد . شاید این حرف رو از  روی عادت می زنند ، یا با آگاهی و شناختی که دارن یا برای اینکه از دوران کودکی بهشون گفتن که این دنیا چندان جای خوبی نیست و چشم انداز دلنوازی نداره و یا جایی برای موندن نیست .

گاهی  شگفت زده میشم وقتی می بینم خیل بیشمار آدم هایی که این حرف رو تکرار می کنند اما به شدت به زندگی در روی کره زیبای آبی رنگ زمین چسبیدن ، گویی از گردن بدهکارشون یا بهتره بگم معشوقشون آویزون شدن و خیال ول کردنشو ندارن تا اینکه ازش کام بگیرن ، و گاهی آدم هایی رو می بینم چنان به زندگیشون وابسته اند که از کمترین تلاطم بر می آشوبند و هراس همه وجودشونو می گیره که مبادا چیزی رو از دست بدن .

گاهی نیز انسان هایی رو می بینم که برای زندگی پس از این دنیا شعر میگن و یا قصه می بافن و در حرف و گفتار خیلی تمایل نشون میدن به اون دنیای پس از زندگی این جهانی و چنان از کیف و لذت پس از این دنیا صحبت می کنند که در لحظه به خودم می گم این دیگه هر آن ممکنه برای اون دنیا خودشو بکشه اما همین تیپ افراد برخلاف گفته هاشون چنان به زندگی و همه محتویاتش می چسبند که گویی قرار نیست هیچ گاه بمیرند .

واقعاً این دنیا و آدم هاش دنیای تناقضات و هزارتوهای پیچ در پیچه . گاهی از این همه رنگارنگی گیج میشم . خوب میدونی این یک موضوع کوچیک نیست خیلی دشواره که این همه تناقض رو ببینی و آزار نبینی .

من میگم وقتی داریم نفس می کشیم و زندگی می کنیم و کره زیبای آبی رنگ زمین ، که زیباترین مکان کهکشان راه شیری یا شاید همه هستی که ما داریم با هابل و نمی دونم چی و چی رصدش می کنیم و تا حالا بهتر از سیاره آبی خودمون پیدا نکردیم ، یک امکان ، فرصت و شانسی برای حیات ماست پس چرا ازش بد بگیم ؟ چرا خودمونو فریب بدیم ؟ چرا بگیم این دنیا خوب نیست ؟ آبی دریا زیبا نیست ، آسمان پر ستاره کویر پر شکوه نیست ، قله سفید و مغرور هیمالیا مسحور کننده نیست یا فلامینگو های دریاچه ارومیه خیال انگیز نیست ؟ تب چشمی پر از عشق ، گرمای یک احساس ، بوسه داغ ، لذت بخش نیست ؟ هم آغوشی مه و مرداب ستایش برانگیز نیست ، دوست داشتن و دوست داشته شدن معنای زندگی نیست ، پس ما میتونیم از اون چیزی که لذت می بریم و به شدت بهش چسبیدیم و نیازمونو سیراب می کنه و عطش سیری ناپذیرمونو تامین می کنه ، ستایشش کنیم و مغایر با هر آنچه که به آن عشق می ورزیم و بهش نیاز وافر داریم ، سخن نگوییم و قصه نبافیم .

خیلی معنای روشن و مشخصی ست ،

اگه کره ی زیبای آبی رنگ زمین با همه تاریخش و محتویاتش ، مطلوب نبود ، یا شر بود که خدای مهربان نمی آفرید ، مگه نه ؟ پس چرا بیهوده گویی و یاوه سرایی ؟

بر این باورم . زندگی زیباست ، حیات بسیار خارق العاده و هستی فوق العاده ست ، بهتر از این نمیشه تصورشو کرد پس نمی خوام به این زودی ها از فرصت طلایی که خدای مهربان نصیبم کرده دست بکشم و تا اونجا که بتونم از کره آبی رنگ و زیبا نخواهم پرید .

میخوام بگم میتونیم زندگی رو با همه زیبایی اش با در نظر گرفتن چند فاکتور داشته باشیم پس باید به زندگی احترام بزاریم .

میخوام بگم ، کمی بی پروا باشیم ، لحظاتی خودمون باشیم ، ما در طول زندگی در تلاشیم تا مرگ را متوقف کنیم ، می خوریم ، می خوابیم ، عشق می ورزیم ، نیایش می کنیم ، برای بقاء خویش تا سر حد مرگ و جنون می کوشیم ، اما واقعاً در مورد مرگ چه چیزی می دانیم ؟ جز اینکه هیچ ﮐس بر نگشته اما در زندگی به نقطه ای می رسیم ، لحظه ای که فکر تو از امیالش ، از اونی که سرگرمش کرده بیشتر عمر میکنه ، زمانی که فقط رویاهایت مانده اند و آرزوهای دست نیافتنی ات و شکست هایت .

آن موقع ممکنه مرگ یک هدیه باشه .
اما تو سعی خودتو کردی .
این مهمه.

ساعت پنج عصر ـ داخل ماشین ـ کنار خیابون
پنجشنبه   ـ   ۱۵/۹/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:11  توسط آرش امید  | 

 

سکوت همچون جاودانگی عمیق است
و گفتار همچون زمان گذرا
                                 
                        توماس کارلیل فیلسوف و مورخ اسکاتلندی ( 1881-1795 )


راینر ماریا ریلکه  ، شاعر آلمانی در یکی از نوشته هاش از " سکوت پر شکوهی که بر چیزها حکمفرماست " سخن میگه.

این شاعر آلمانی درست میگه ، سکوتی چنین پر شکوه از آن روست که شور و غلیان مارو آروم میکنه و بر نفوذ عمیق نگاهمون و تیز فهمی مون در درک سایر موجودات یاری می رسونه .

این سکوت ، سکوت زیبای آسمان آبی ، خیره شدن در یک غروب سحر انگیز پاییزی ، فرو رفتن در اعماق اقیانوس ساکت و پر رمز و راز  و سکوت لحظاتی ست که در آن تنش های زمان فرو می نشینه و مکان کناره می گیره.

آری سکوت ، جوشش درون پر غوغای ماست که خودی نشون نمیده ، نیازی به اون نداره چرا که دنیای درون برای تلاطم روح و ذهن ما زیباترین جلوه های شگفتی ساز حیات در کره زیبای آبی رنگ زمین است.

همان دنیایی که عرفای بی نظیر ما مسلمونها و تک ستاره های تاریخ بشریت از آن به عالم اکبر یاد می کنند.

آری می خوام بگم ، لحظه هایی وجود داره که ما در آن فرو می ریم ، لحظه هایی که برای هر کدوم از ما چون ستاره های زیبای تابناک و فروزان ، سو سو زنان پدیدار می شن و این لحظه جز سکوتی بیش نیست ، لحظه ی حضور در هنگامه زندگی که گر چه ممکن است ، خلوت باشه یا در خود فرورفتن و تنهائی در انبوه جمعیت ، اما بی شک ، انزوا یا متارکه نیست و ایزولاسیون.

تمامی عارفان در پسزمینه چنین تجربه ی شگفت و سحر آمیز زیسته اند . اما انسانی که صرفا به انسان ایمان داره و تنها به دنیا دلبسته ، نیز ضرورتا از قطعیت چنین پیوندی محروم نیست . امکان چنین قطعیتی در سکوت شورها و غلیانهای روح و ذهن نهفته است.

  ۱۳۸۶ سيزدهم آذر توسط  آرش امید
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:25  توسط آرش امید  | 

اگه آینده را می خواهیم ، باید آن را بسازیم با امید و آرزو .
من یک آدم معمولی هستم ، یک دانه شن کوچیک میون شش میلیارد خورده شن دیگه که اسمشون انسانه . به بیانی صریح تر باید بگم من نیز جزئی از ساحلی هستم که شش میلیارد ذره شن در آن وجود داره و اگه در این میون شانس با من یاری کنه و اگه واقعاً شانسی و اراده و میلی داشته باشم میخوام کاری کنم که واقعاً شهامت زیادی می خواد ، عبور از میون این همه دانه شن ، و پیشتاز و طلایه دار شدن برای در آغوش کشیدن اون رویایی که شاید همه تشنه رسیدن به اون هستن و شاید در تصور هیچ ﮐس نمی گنجه اون آرزوهای خیال انگیز و رویاهای مسحور کننده . اما عبور از این اقیانوس شن و به تنهایی ، گام هایی استوار ، راسخ و تردید ناپذیر برای من به هدیه میاره.

الان زمانیست که خودمو میون کره زیبای آبی رنگ زمین تنها حس می کنم یا انگار که در فضای تاریک و سیاه بیرون از سیاره در خلاء سرد ، بیروح و معلق قرار دارم ، در حالتی از بی وزنی و بی اراده گی .

در این حالت افکارم رو می بینم که ذهنمو با خودم درگیر کرده و صفحه سفید کاغذی که کلمات و واژه ها به تندی در اون حک میشن ، شاید این حالت حاکی از ناتوانی و درماندگی من باشه اما در همین حالت بی وزنی و دربه دری و پریشانی ، بویی احساس می کنم و همیشه این بو را حس کردم اما نه به این شدت و غلضت ، انگار بوی رهایی ست یا شبیه رنگ زیبای رستگاری .

میدونم در آغوش کشیدن رویاها و آرزو های دست نیافتنی ام نیاز به سعی زیاد نداره ، صرفاً بایستی اونها رو باور داشته باشم اگه اونها رو باور داشته باشم این فاکتور خوبی ست .

پس برای این که در رویاهام غرق بشم باید با دلم حرف بزنم و این یک استعداد عالی و توانستن فوق العاده ست و من این استعداد و توانایی رو دارم ، من میتونم هر چیزی را باور داشته باشم چون اعتماد به نفس حیرت آوری دارم ، چون خودمو باور دارم چون خودمو قدرتمند حس می کنم و توانا .

باور کن ، قدرت یک پدیده ذهنی نیست شما همانی هستی که فکر می کنی ، اگه فکر می کنی که نمی تونی ، پس نخواهی توانست ، اگه تصور کنی که ناتوانی ، پس ناتوانی و ناتوان خواهی ماند .

برای در آغوش کشیدن رویاها و آرزوهای دست نیافتنی ام بایستی مثل همیشه خودمو یک موجود استثنایی و فوق العاده  حس کنم ، یک اراده ی پویا و غالب ، کسی که به خودش باور داره و خودشو یک سوژه ناب و بی نظیر برای چنگ زدن به رویاهای مسحور کننده اش میدونه .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:22  توسط آرش امید  | 

از اینکه می تونم کسان دیگه ای رو دوست داشته باشم احساس خوشبختی می کنم . مهربانی ، خوبی ، صمیمیت ، ذهن زیبا ، لطافت روحی و با انسانها احساس همدردی نمودن و دوست داشتن دیگران معنای زندگی ست و داشتن اندیشه ی انسانی برای تدارک بهزیستی دیگران حقیقت زندگی . اصولا زندگی با این مفاهیم معنا می یابه و خودشو  تعریف می کنه.

یادم میاد ویرجینیا وولف یه روزی گفت : " حتی بدترین و بی ارزش ترین انسانها هم " حق انتخاب " دارند و اصولا با این جور چیزهاست که انسانیت معنا پیدا میکنه " .

آره ، ویرجینیا درست می گفت ، من به این حرف او باور عمیق دارم .  "حق انتخاب " نیز بخشی از زندگی هر انسانی ست و بی آن ، زندگی شاید مثل یک لیوان نیمه خالی از آب باشه.

گاهی فکر می کنم ، ما که در شهرهای بزرگ زندگی می کنیم شاید تپش قلب بزرگ شهر را می شنویم و روح بزرگ شهر رو  که می خروشه ، حس می کنیم . اما اگه این تپش و خروش ، بی رحمی و با هم بیگانه بودن را به ما تحمیل کنه ، چه سود؟

شاید داستان یک مرد و آرزوهاش منو وادار کنه در این راه ، یعنی مسیری که به رستگاری و خوشبختی تام می انجامه ، گام بردارم . پس در این صورت باید بگم من در این راه حرکت نمی کنم ، که در این راه مبارزه می کنم . مبارزه ای برای خوشبختی و رستگاری همه انسانهای کره زیبای آبی رنگ زمین.

میدونم در این مسیر و راه دراز و پر رمز و راز که خیلی برام سحر آمیز و زیباست باید امید دهم و دست به کارهایی بزنم که خیلی از کسان جرئت و جربزه ی انجامش را نداشته باشند.

یه روزهائی ، یه جورهائی در این فکر فرو میرم نه بهتره بگم غرق می شم که رو در رو شدن از روی نیاز و عطش با  "خودم " با  "فردیت " ام به این دلیل شاید باشه که همیشه فکر می کنم رویاهام دست نیافتنی ست.

پس باید رویداد  یا  آن اتفاق خارق العاده ای را جستجو کنم که بتونه زندگی رو از نو بسازه و شاید عین این میمونه که کسی رو داشته باشم تا  " آخر شب " بهش زنگ بزنم . من هم اکنون همچون کسی رو ندارم آیا شما دارین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:34  توسط آرش امید  | 

زندگی پر از سحر و جادوست و پر از موقعیت های مغتنم و فرصت های طلایی .
نوشتن برای من قلب زندگی ست . چرا که از کودکی تا هم اکنون  ، این واژه ها و کلمات ، تند تند چون رگبار خروشان پاییزی که ازآسمان فرو میریزه ، بر صفحه سفید کاغذم چونان کویری تفتیده و سوزان و خشکیده ، که نیازمند و بی قراره ، حک میشه.

به " خود بودن "  اهمیتی توصیف ناپذیر قائلم ، نه ، برای من حیاتی ست زیرا هویت و آنچه را که شخصیت مرا تکوین می کنه و شکل میده ، بر اساس " انتخاب آگاهانه " و " اراده ی آزاد م " محقق میشه .

براستی عشق ، دوست داشتن ، سیاست ، ثروت ، قدرت ، امکانات ، تحصیلات عالیه ، منزلت اجتماعی و شهرت بین المللی داشتن و برخورداری از هزاران امکان  " انتخاب های مجازی از دید من " چه سود داره ؟ اگه  منجر به این نشه که من سایر انسانها را فارغ از همه مرزهای محدود کننده و تحقیر آمیزی چون جنسیت ، زبان ، قومیت ، ملیت ، فرهنگ ، نژاد ، عقیده و مرام سیاسی بنگرم ؟ و به انسان عشق بورزم و شان انسانی او را پاس بدارم؟

خوب این پرسشی ست که آدمی را به واسطه انسان بودنش همیشه آزار میده و ذهن را درگیر میکنه.

بسیاری از مردم ، اغلب اندیشمندان و متفکران در  باره ی حقیقت صحبت می کنند  اما در واقع آنان حقیقت را عینیت نمی بخشند و عاجزند از این امر مهم و حیاتی.زیرا آنان صرفا تصویر حقیقت را می بینند و از آن سخن می گویند و اما حقیقت در وجودشان جاری و ساری نیست .

به نظر شما چه تفاوتی ست بین خانم سیاستمدار یا متفکری که خود را در لابلای پیچ در پیچ اما تنگ و بسته دنیای درونی خویش زندانی کرده با خانم ویرجینیاوولف که از مرزهای جغرافیائی و فکری و فرهنگی دست و پاگیر ،  پرواز تحسین برانگیزی را انجام داد؟

شاید تفاوت پر رمز و راز در این باشه که خانم ویرجینیا وولف ویژگی نامتعارف شهامت و گستاخی  اندیشیدن  و شک کردن به همه یافته ها و اندوخته هایی که ذهن و روح او را آزار می داد در خود داشت و به این خاطر بود که او حقیقت را حس کرد ، بوئید  و روحی شد فراتر از زمان ، مکان و تاریخ . پس هستی اش از فراز هستن عبور کرد و تاثیرات شگرفی را بر اندیشه انسان گذاشت .

بی شبهه ذهن زیبای ویرجینیا  ، هیچگاه در بند اسارت محدودیت های تنگ تفکر خودمحورانه و یا قدرتمدارانه قرار نگرفت تا زیبایی منحصر به فردش را از دست بده. شاید این راز جاودانگی ویرجینیا وولف است .

بدرستی ویرجینیا در تعریف یک روح بلند پرواز و خیال انگیزی ست که هیچ محدودیتی از هر رنگی و شکلی و فکری  ....او را در خود فرو نبرد  و ویرجینیا ماورای همه کلیشه های رایج و مرسوم زمانه و جبرهای محدود کننده تاریخی ، فرهنگی ، تربیتی و جغرافیایی ، سرزمین اندیشه و خرد انسان را درنوردید و چشم انداز زیبایی فرارویمان قرار داد.

آری ویرجینیا وولف بزرگتر و زیباتر از آن بود که با فرورفتن در هیاهوی زمانه و وسوسه های سطحی چون شهرت طلبی و هوچیگری  ... مسیر تک ستاره شدن در فضای اندیشه و خردورزی را حقیر پندارد و زیبایی حقیقت ، تفکر و اندیشه روشنگرانه را به هیچ انگارد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:27  توسط آرش امید  |