گاهی همه این دنیا ، رو شونه هات سنگینی می کنه حتی نمیدونی آخرش کجاست ، سیاهچاله های فضایی که نور را با اون سرعت خارق العاده اش در خود می مکند و محو می کنند ، ستاره هایی که چند میلیون سال است از بین رفته اند و اما هم اکنون نورش چشمان ما رو خیره می کنه و محو زیبایی رازآلودش ، کهکشان راه شیری با اون همه ستاره و سیاره در هم فرو رفته ، گوئی هاله ای از غم و اندوه را در آسمان تاریک و سیاه به تصویر می کشه و رازی را در خود داره تا همیشه نگاه کنجکاو ما رو به خودش جذب کنه ،
آه ، ستاره آلفا ، آن نقطه درخشان بسیار زیبا ، شاید بزرگترین ستاره نزدیک به کره ما بعد از خورشید داغ و فروزان و هستی بخش باشه ، با یک میلیون سال نوری فاصله از کره زیبای آبی رنگ زمین ، ستاره ای که از ایام کودکی برایم خیلی راز آلود و بسیار زیبا و مسحور کننده بود .
یادم میاد هنگامی که " او " از ستاره آلفا برام حرف ها می زد تا ذهن ام را برای همیشه درگیر خودش کنه من در دنیایی غوطه ور می شدم که خیلی شبیه اعماق اقیانوس آرام بود . ساکت و پر از معما و راز ، رازهای نهان ، رازهایی که هیچکس نمیتونه در باره ی همه اونها حرف بزنه ، رازهایی که شاید همواره برام یک راز خواهند بود و من از ماهیت راز آلودشان پی به واقعیت وجودیشان می برم.
آه ، چقدر غم انگیزه که بگم " او " هم اکنون در کنارم نیست اوئی که برام از رازهای شگفت سخن گفت و حرف ها زد ، افسوس که او در میان ما نیست و خود ستاره ای شد و در شب وجودم همواره می درخشه و سوسوی امید بخش ، لذتی وصف ناپذیر در لحظه لحظه های زندگیم به هدیه میاره ، آره امید به ادامه زندگی رو در وجودم شعله ور میکنه تا روح سرکش ام را آرامش بده و هیجان کنترل ناپذیرم رو رام کنه .
گاهی فکر می کنم باید از رویاهام آویزون بشم و چنان بهشون در ذهن خودم به چسبم که یارای فرار و جدایی از منو نداشته باشن. زیرا بی آن رویاهای زیبا و افسونگر و آرزوهای دست نیافتنی ام مرگ را بایستی پذیرا شوم . مرگی تلخ را ، مرگ ذهنم را ، بدترین مرگی ست که می توان متصور شد.
می دونم باید به نوشتن ادامه دهم و با کلمات و واژه ها بازی کنم ، صفحه سفید کاغذ را با کلمات و واژه های زیبا که تجلی هر آنچه در ذهنم میگذره ، هستند ، تزیین کنم . عین زمانی که لئوناردو داوینچی داره با طمانینه خاصی و با شورغریبی که از چشمانش می تراوه بر بوم نقاشی آفرینش هنرمندانه را نوید می ده و تابلوهای بسیار زیبا و خارق العاده پدید میاره که زمانی در زندگی وجود خارجی نداشتند اما داوینچی آنها را به نیروی تخیل سحر آمیزش و با شور و حسی زیبا به دنیای انسانها باز می گردونه تا به زندگی معنا بده ، معنایی برای زیستن و زندگی کردن.
می خوام بگم تا زندگی هست ، هیچ نقطه پایانی متصور نیست ، انتهایی وجود نداره تا تموم بشه ، هیچ چیز ، پایانی نداره ، پس چرا بی نهایت آهنگ نزنیم؟
آره می گفتم ، همه این دنیا رو شونه هات سنگینی می کنه ، حتی نمیدونی آخرش کجاست؟
زمانی دنیا از برابر چشم های هراسان و تشنه ی من می گذشت و آرزوهای دست نیافتنی و رویاهایم نیز اینجا بود ، اینجا تو ذهنم در کره زیبای آبی رنگ زمین ، و چیزی فراتر از اینجا نبود .
تو شادی ات را با پیانویی می نوازی ولی بی نهایت نبود و اما خستگی عشق برای من یه زنی ست که بیش از حد مهربونه ، آهنگی که من بلد نیستم بنوازم و اون یادم میده ، راهی ست که هیچکس نمیتونه بره و لذت در راه رفتن رو نمیدونه ، اما من لذت راه رفتن در مسیری رو جستجو می کنم که همه کس نمیتونه بره ، اینو مسیح میگه ، میگه در راههایی گام بر ندارید که روندگان آن زیادند به راههای بروید که روندگان و پویندگان آن کمند.