تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

تو منو  به یاد کسی میندازی که اونو خیلی دوست داشتم ، وقتی تو رفتی انگار او نیز در ذهن من محو شد ، زندگی چیه؟ یک سیکل بسته ، شروع دوباره ، بازگشت به نقطه آغازین و تکرار مکرر . 

 یا

زندگی همه اون زیبایی ست که من ندیدمش و یا لذت اونو نچشیدم ، گاهی فکر می کنم با از دست دادن رویاها و آرزوهام فقط چند میلی متر فاصله داشتم اما نتونستم به اونها برسم ، چرا؟

رویاهایی که خیلی زیبا بود ، آرزوهای پرشکوه و خیال انگیز که اگه بهشون می رسیدم چی می شد؟ و حالا اونها صرفا در ذهنم جای مهمی  را برای خودشون دارن و به من انگیزه ی زندگی میدن و از مرگ متنفرم می کنند تا به رویاها و آرزوهای واقعا رویایی دست یابم. آن گاه مرگ برام یک اتفاق ساده ست ، یک رویداد پیش و پا افتاده ، حادثه ای که دیگه برام تازگی نداره و مهم نیست ، چون من در فرصت طلایی زندگی در کره زیبای آبی رنگ زمین ، همه زندگی رو در آغوش کشیدم و لذت و شیرینی آن را تا حد نهایی چشیدم.

می خوام بگم من نمی خوام زندگی کردن را بدون زندگی کردن سپری کنم و از دست بدم .

می گن  ون گوگ نقاش امپرسیونیست وقتی " گل های آفتابگردان " را کشید خیلی لذت برد چون این احساس را داشت که انگار همه جهان را کشیده است . اما مردم درکش نکردند تا اینکه سالها بعد درک کردن زیبایی خیال و احساس ون گوگ را.

من حالا می فهمم چقدر ون گوگ عاشق زندگی و تشنه لذت بردن از زندگی بود ، شاید ون گوگ احساس منو داشت نه بهتره بگم من احساس اونو دارم.

ساعت پنج صبح ـ ۲۳/۸/۱۳۸۶ـ داخل ماشینم کنار خیابون ـ ارومیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:38  توسط آرش امید  | 

گاهی همه این دنیا ، رو شونه هات سنگینی می کنه حتی نمیدونی آخرش کجاست ، سیاهچاله های فضایی که نور را با اون سرعت خارق العاده اش در خود می مکند و محو می کنند ، ستاره هایی که چند میلیون سال است از بین رفته اند  و اما هم اکنون نورش چشمان ما رو خیره می کنه و محو زیبایی رازآلودش ، کهکشان راه شیری با اون همه ستاره و سیاره در هم فرو رفته ، گوئی هاله ای از غم و اندوه را در آسمان تاریک و سیاه به تصویر می کشه و رازی را در خود داره تا همیشه نگاه کنجکاو ما رو به خودش جذب کنه ،

 

آه ، ستاره آلفا ، آن نقطه درخشان بسیار زیبا ، شاید بزرگترین ستاره نزدیک به کره ما بعد از خورشید داغ و فروزان و هستی بخش باشه ، با یک میلیون سال نوری فاصله از کره زیبای آبی رنگ زمین ، ستاره ای که از ایام کودکی  برایم خیلی راز آلود و بسیار زیبا و مسحور کننده بود .

 

یادم میاد هنگامی که " او " از ستاره آلفا برام حرف ها می زد تا ذهن ام را برای همیشه درگیر خودش کنه من در دنیایی غوطه ور می شدم که خیلی شبیه اعماق اقیانوس آرام بود . ساکت و پر از معما و راز ، رازهای نهان ، رازهایی که هیچکس نمیتونه در باره ی همه اونها حرف بزنه ، رازهایی که شاید همواره برام یک راز خواهند بود و من از ماهیت راز آلودشان پی به واقعیت وجودیشان می برم.

 

آه ، چقدر غم انگیزه که بگم " او " هم اکنون در کنارم نیست اوئی که برام از رازهای شگفت سخن گفت و حرف ها زد ، افسوس که او در میان ما نیست و خود ستاره ای شد  و در شب وجودم همواره می درخشه و سوسوی امید بخش ، لذتی وصف ناپذیر در لحظه لحظه های زندگیم به هدیه میاره ، آره امید به ادامه زندگی رو در وجودم شعله ور میکنه تا روح سرکش ام را آرامش بده و هیجان کنترل ناپذیرم رو رام کنه .

 

گاهی فکر می کنم باید از رویاهام آویزون بشم و چنان بهشون در ذهن خودم به چسبم که یارای فرار و جدایی از منو نداشته باشن. زیرا بی آن رویاهای زیبا و افسونگر و آرزوهای دست نیافتنی ام مرگ را بایستی پذیرا شوم . مرگی تلخ را ، مرگ ذهنم را ، بدترین مرگی ست که می توان متصور شد.

 

می دونم باید به نوشتن ادامه دهم و با کلمات و واژه ها بازی کنم ، صفحه سفید کاغذ را با کلمات و واژه های زیبا که تجلی هر آنچه در ذهنم میگذره ، هستند ، تزیین کنم . عین زمانی که لئوناردو داوینچی داره با طمانینه خاصی و با شورغریبی که از چشمانش می تراوه بر بوم نقاشی آفرینش هنرمندانه را نوید می ده و تابلوهای بسیار زیبا و خارق العاده پدید میاره که زمانی در زندگی وجود خارجی نداشتند اما داوینچی آنها را به نیروی تخیل سحر آمیزش و با شور و حسی زیبا به دنیای انسانها باز می گردونه تا به زندگی معنا بده ، معنایی برای زیستن و زندگی کردن.

 

می خوام بگم تا زندگی هست ، هیچ نقطه پایانی متصور نیست ، انتهایی وجود نداره تا تموم بشه ، هیچ چیز ، پایانی نداره ، پس چرا بی نهایت آهنگ نزنیم؟

 

آره می گفتم ، همه این دنیا رو شونه هات سنگینی می کنه ، حتی نمیدونی آخرش کجاست؟

 

زمانی دنیا از برابر چشم های هراسان و تشنه ی من می گذشت و آرزوهای دست نیافتنی و رویاهایم نیز اینجا بود ، اینجا تو ذهنم در کره زیبای آبی رنگ زمین ،  و چیزی فراتر از اینجا نبود .

 

تو شادی ات را با پیانویی می نوازی ولی بی نهایت نبود و اما خستگی عشق برای من یه زنی ست که بیش از حد مهربونه ، آهنگی که من بلد نیستم بنوازم و اون یادم میده ، راهی ست که هیچکس نمیتونه بره و لذت در راه رفتن رو نمیدونه ، اما من لذت راه رفتن در مسیری رو جستجو می کنم که همه کس نمیتونه بره ، اینو مسیح میگه ، میگه در راههایی گام بر ندارید که روندگان آن زیادند به راههای بروید که روندگان و پویندگان آن کمند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:3  توسط آرش امید  | 

دنیای غریبی ست . هر روز نظاره گر شادی ها و لبخندها و نیز تلخی ها و غم های جوراجوری هستیم.

اندوه هایی که برای ما  ؛ هم تامل انگیز و هم تاسف باره ؛  و یا شادی ها و لبخندهایی که میتونه امید بخش باشه و لذتبخش.

اما براستی ما در کدام نقطه قرار داریم و چه سمت و سویی را پیش گرفته ایم؟

آیا در کره زیبای آبی رنگ زمین لبخند ها و اشک ها زیبایی تحسین برانگیزی را نقاشی نمی کنه؟

آیا لبخندها و اشک ها معنای زندگی نیست؟ و لذت زندگی؟

چرا  اینقدر شیفته زندگی هستم ؟ شیفته لذت بردن از زندگی؟

چرا اینقدر به کره زیبای آبی رنگ زمین عشق می ورزم؟

وای کره زمین چقدر زیباست؟ کره آبی رنگ زیبای زمین؟ چقدر با شکوهه.

و زندگی نیز بی نهایت زیباست.

زندگی همچنین بسیار شیرین و لذتبخشه اگه بتونیم در آغوشش بگیریم.

. زندگی یعنی پویایی ؛ خلاقیت ؛  پیشرفت ؛  رفاه ؛  آزادی ؛ عدالت ؛ برخورداری ؛

تفکر ؛ انتخاب ؛ احساس ؛  مهربانی ؛ محبت ؛ شادی و لبخندها و اشک ها

مهمتر از همه زندگی یعنی عشق ورزی و دوست داشتن و دوست داشته شدن

زندگی یعنی در هم فرورفتن  .....

و با همه وجود حس کردن دیگری ...

و

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:29  توسط آرش امید  | 

آره روحم با سرعت نور در آسمون در میان سوسوی ستاره های بسیار زیبا و قشنگ رفت و رفت و رفت تا رسید به درخشندگی فوق العاده زیبا و تحسین بر انگیز ، غیر قابل توصیف ، ستاره ای بشدت درخشنده و فروزان چون گوئی آتشین و درخشان در اون آسمون بی نهایت وسیع و گسترده و تاریک عین سیاهی محض ، در برابرم تلالو می کرد . انگار داشت باهام به مهربانی حرف می زد . لبخندی بر لبان مهربانش نقش بسته بود عین انسانی سرشار از احساسات و زیبائیها .لبخنش به لبخند مونالیزای داوینچی می ماند ، اما  تمایز آشکار با لبخند مونالیزا داشت نه تلخی در لبخند او بود و نه غم و اندوه لبخند مونالیزا ، لبخندی مهربانانه بود  و ....

بی اختیار لحظاتی بهش خیره شدم  به فروزندگی و درخشندگیش که انگار با من حرف میزنه .  در حالتی از شادی و لطافت خاصی که نمیتونم بیانش کنم ، بذارین یه تفسیر مادی از این حسم بکنم ، خوابیدن در زیر پتوی گرم در سرمای شدید زمستانی در اتاق سرد در حالی که بخاری خاموش شده و پتو هم نرمینه باشه نرم و لطیف و پوستت را نوازش بده  و خیال کنی  گربه ای ست که باهات خوابیده و بغلت کرده ، یه گربه ملوس.

همچین حالتی بهم دست داده بود. الان که دارم لبخند اون گوی فروزان و درخشنده که نوری سراسر سپید بود را به یاد میارم لذت خاصی همه وجودمو فرا می گیره و بی حسم می کنه. باور کنید.

در لحظاتی که بی اختیار بهش خیره شده بودم و در آسمون پر ستاره  در حالتی از بی وزنی کامل بودم در اون لحظات انگار برگشتم به دوران کودکیم ، زمانی که شش ساله بودم و چهره کودکانه خودمو نیز می تونستم به بینم. آره خودم بودم ، آرش شش ساله ، وای چقدر صورتم کودکانه ست.‼

او نیز روح مرا نوازش می کرد . اما ، بیکباره نیروئی مرموز و غریب دوباره منو بر گردوند به زمین با سرعتی چون نور و از میون همه ستاره های آسمون گذشته و به زمین و کالبد بی رمق و بی حس ام باز گشتم. میتونید بفهمید چه حسی در این بازگشت به کالبد خاکیم داشتم ، شاید سخت باشه فهمیدن و درکش اگه زیر عمل جراحی نرین و بعد از یک هفته کما و بعد جراحی سنگین هشت ساعته ، چشماتون باز کنین به تدریج و اطرافتون و آدمها و اشیاء رو تا دقایق زیادی تار و تیره ببینی در حالتی از خواب و بیداری. در حالی که بدنت  و دستهات را محکم بسته باشن به تخت تا نتونی تکون بخوری.  اونوقت بی حسی و بی رمقی که  براتون شرح میدم را حس می کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:55  توسط آرش امید  | 

نمیدونم چرا امروز اوایل صبح وقتی  اون خواب عجیب یعنی خواهر مهربونم و همسرش را در خواب دیدم که بی مقدمه به خونه ما اومدند   در حالیکه  من در خواب  بهتم زده بود . همسر خواهرم بی هیچ حرفی و کلمه ای داخل خونه شد و چون فهمید من هم در خواب بودم و هنوز رختخواب ها رو زمینند  و سایرین نیز در خواب ، حرفی که میخواست بزنه  نزد و قورتش داد اما مثل اینکه میخواست دعوام کنه و خواهرم درسته  چهره نازنینش را نمیتونستم ببینم و تصویر مبهمی از او در خواب می دیم اما با لبخند تلخ و گویا در یه حالت اجبار همسرش را همراهی کرده بود و شاید نمیخواست به این شکل خونه من یعنی برادر ذهنی و روحیش بیاد ، بگذریم باز زدم به جاده خاکی ،   داشتم می گفتم از خواب پریدم و بی اختیار رفتم سراغ فیلم بر فراز برلین . هنگامی که گیج و منگ برای چهارمین بار فیلم پرواز بر فراز برلین و یا بهشت بر روی برلین رو دیدم و به سکانسی رسیدم که فرشته توی فیلم این دیالوگ ها را به آرامی و نرمی می گفت . خیلی بی تاب شدم. فرشته ای که در فیلم به زمین آمد و قاطی مردم شهر برلین شد و با آنها زندگی کرد و بعد عاشق زندگی زمینی شده و بین مردم موند و انسان بودن و زندگی در زمین را به فرشته شدن ترجیح داد.

آره می گفتم ، وقتی اون فرشته دیالوگ ها را می خوند ، بهترین ، شیرین ترین و زیباترین لحظات زندگیم بود ، چون خیلی لذت بردم. باور کنید. وقتی فرشته دیالوگ ها رو می گفت با اون سوز و گداز من گام به گام و همراه با تک تک کلمات و واژه هایی که به زبان می آورد با او همراه بودم و روحم بی تابی می کرد و بسیار متلاطم شد و بی تاب تر .......

تا اینکه روحم برای لحظاتی از کالبدم بیرون رفت ، دیگه طاقت نداشت ، خیلی براش سخت بود  در این جای تنگ و تاریک بمونه ، پر کشید و رفت  از کره زمین زد  بیرون با سرعت نور و در کهکشان راه شیری پرواز کرد  در  میون اون همه ستاره ها ، خدای من ناهید رو می بینم ، وای مشتری و اونور مریخ ، اون سوی آسمون  کیوان با اون  حلقه های رنگیش چقدر زیباست ‼

ادامه داره...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:9  توسط آرش امید  | 

در حالی که همچنان به ماشین له و لورده شده خیره شده بودم  و سخت گیج و منگ بودم  و در این فکر که دیگه برای مدتی نمیتونم به جایی برم  و از ماشین سواری در دل طبیعت و شهر و جاده و شب و نیمه شب و روز و .... لذت ببرم . صداهایی شنیدم ....

وای چقدر سخته برام بی دست و پا بودن ؛ راننده و انبوه مردمی که جمع شده بودند و چند تا پلیسی هم که اونجا بودند گفتند چته ؟ ناراحتی ؛ نترس هیچیت نشده به راننده  نگاهی کردم  همش داشت وز وز تو گوشم زمزمه می کرد و اصرار داشت گناهی نداره  ؛  سیگاری بر لبش بود خیلی وقت بود  سیگار نکشیده بودم فکر کنم سه ساله ترکش کردم بی اختیار سیگارو از لبانش کشیدم بیرون و  پک عمیق بهش زدم بهم گفت چی شده ؟ چرا حرف نمیزنی ؟ جایی از بدنت درد میکنه؟ ببریم بیمارستان ؟ ؛ ترسیدی؟ گفتم نه حیف به این ماشینم .

انگار به همه مردمی که اونجا جمع شده بودند فحش دادم . همه با هم عین  ارکستری  که با هارمونی خاصی داره آهنگ میزنه گفتند مرد حسابی برو شکر کن به خدا که جونت را مفت از دست ندادی اگه زرنگی نکرده بودی و هل شده بودی و خودت را از زیر ماشین چپه شده نکشیده بودی بیرون الانی زیر اون تایر بزرگ کامیون ده تن که بار هم داشت له شده بودی و تیکه هاتو هم نمیتونستیم پیدا کنیم. بناگاه راننده داد زد بابا این مثل اینکه دیوونه ست

یکی از پلیس ها با خشم بهم گفت زود  جرثقیل پیدا کن  لاشه ماشینت را بیاره ببره والله اونو و هم خودت را  به جرم راهبندان توقیف می کنم.

به همین خاطر من الانی دارم این کلماتو  تایپ می کنم از زور تنهایی در جمعه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:24  توسط آرش امید  | 

الانی دارم از صافکار میام جایی که همیشه بیزارم پامو بزارم توش چون باید مدتی بی ماشین بمونم باور می کنید بدون ماشین حس می کنم دو پای قدرتمندمو از دست میدم و هم دو دست نازنینمو. 
بی ماشین یعنی اینکه زندانی هستی یا بذارین حرف دلمو بزنم عین این میمونه که بال و پر نداری . می فهمین چی می گم بال و پر . گنجشکی که بال و پر نداشته باشه و همش جیک جیک کنه ؛ یه لحظه تصور کنین . چی میشه ؟ چه حسی بهتون دست میده انگاری که گنجشک دچار یه عذاب سخت شده عذاب ناتوانی از پرواز  در کرانه بیکران آسمان آبی رنگ در گستره ابرهای سفید پاییزی که عین لطافتند . نمیدونم چرا سهراب از ابر های سفید بهاری و پاییزی کمتر تو شعرهاش حرف زده مگه نه اینکه اونها عین لطافتند و چرا سهراب با این همه عشق کمتر از این پدیده های زیبا و لطیف و نرم سخن گفته شاید یه علتی داشته باشه و آن اینکه سهراب بچه کویر بود و در اونجا معمولا بارون زیاد نمیباره   و آسمان در همه فصول سال  همش یه رنگه و یه خورشید درخشان و سوزان در دل آسمون در اغلب روزهای سال میدرخشه و سهراب کمتر با ابرهای لطیف پاییزی و بهاری شاید مواجه بود درست بر عکس ما بچه های ارومیه.

بگذریم داشتم می گفتم دیروز عصر با ماشینم رفتم زیر کامیون یعنی کامیون ده تن  از بغل ماشینم  منو زیر گرفت و در میان ناباوری کمی هم با خودش کشید و ماشین را له و لورده کرد و من تنها زرنگی که کردم این بود عین یه گربه خودم را از اون یکی در که شیشه اش شکست با هزار مکافات کشوندم بیرون و پلیس هم که در جا نظاره گر بود منو متخلف اعلام کرد . میدونین کجا این اتفاق افتاد در میدان بزرگ شهر وقتی ماشین های رنگارنگ تو هم فرو رفته بودند من طبق معمول خواستم زرنگی کنم و به جای اینکه از لاین یک و دو به پیچم از لاین چهارم میدون دور زدم و کامیون هم که روبرو میرفت مهلت نداد و منو در هم پیچوند البته نه منو بلکه ماشینمو.

راننده که در میان همهمه ماشین ها و آدمها و پلیس با ترس و لرز پایین اومده بود و با ارتعاش حرف میزد بهم گفت بابا شماها چرا ما کامیون ها رو مراعات نمی کنین به خدا شماها ما رو باید رعایت کنین ما شما کوچولو موچولوها رو نمی بینیم عین گنجشک میمونین و من فقط حرفهای اونو می شنیدم و در فکر ماشین بدبختم بودم که چطور له و لورده شده و اگه زن داشتم بهتون قول میدم از اون بیشتر دوسش داشتم.

چون من با ماشینم واقعا لذت و کیف روزگارو می کنم.

ادامه داره...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:23  توسط آرش امید  | 

شیریتن ترین خاطره که نمیشه گفت چون خاطرات شیرین و وصف ناپذیر بسیاری در زندگی کوتاهم دارم اما یکی از شیرین ترین آنها وقتی بود که در سن ۱۲ سالگی عاشق و دلباخته یه دختر به نام ماریا شدم که خونشون یه محله از ما پایین تر بود و همه بچه های محل عاشق او شده بودند و در همه شبانه روز می مردن به خاطر این که ماریا یه نیم نگاهی به اونها بکنه یا لبخندی بهشون بزنه  یا یه کلمه  باهاشون حرف بزنه و در این میان برای بدست آوردن دل ماریا رقابت سخت ؛ نفس گیر و تنگاتنگی در جریان بود که گاهی به کتک کاری تا سرحد جنون نیز کشیده می شد. اما ماریا تاکنون با کسی حرفی نزده بود و این رفتار او باعث شده بود گیرایی بیشتر و کشش غیر قابل وصفی در میان بچه ها داشته باشه.

اما در یک روز داغ تابستان ماریا به کوچه اومد و ما که داشتیم فوتبال بازی می کردیم با دیدن او بی اختیار از بازی دست کشیدیم و طبق معمول عین جغد خیره در اون همه زیبایی و عشوه گری شدیم و در این حال در میان بهت و حیرت من و همه بچه های محل در حالی که ماریا با اون نگاههای جذاب و گدازانش مغز و دل رو می سوزوند با صدای بلند گفت آرش بیا کمک کن این کفشمو بپوشم

ماریا یک جفت کفش اسپورت سفید گلدوزی شده خریده بود.

و اون روز برای من شیرین ترین و رویایی ترین روز زندگی بود.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 17:1  توسط آرش امید  | 

 اگر در سی سالگی ایده آلیست نباشی قلب نداری ، و اگر در چهل سالگی ایده آلیست باشی عقل نداری . »  
                                                   " چرچیل "

از این عبارت به شدت متنفرم زیرا احساس سرشار و عواطف انسانی و رمانتیک ، ایده های بزرگ ، بلند پروازی ، تخیلات و تصورات خارق العاده ضرورت انکار ناپذیر زیست و زندگی فردی و اجتماعی ماست و به مثابه تنفس کردن برای هر انسانی در طی تمامی عمر یک نیازه .  با نداشتن اهداف بزرگ و بدون بلند پروازی های ستایش برانگیز ، زندگی به چه درد ما می خوره ؟

انسان پر احساس و پر اشتیاق ، نیمه گم شده ات کجاست ؟

در زایش مدام ، روزافزون و همیشگی ایده های نو و آرزو های دست نیافتنی و رویاهای زیبا زندگی معنا میابد به این موضوعی که اصرار و تاکید دارم واقع گرایی گویند نه جاه طلبی .

انسان بایستی از قوانین زندگی تبعیت کند . قوانین زندگی  سکون ، سکوت و رکود را در هیچ شرایطی و با هر توجیهی نمی پسندد و روا نمی دارد .

زندگی یک بازی بی رحمانه و جدی ست ، که نمی تونی توش بازنده باشی اگر می خواهی از زندگی و فرصتی که در این کره آبی زیبا به دستت آمده لذت زیبایی ، خوشبختی و رستگاری را بچشی ، باید در بازی زندگی با اراده ای راسخ و با ذهنی زیبا و فوق العاده نقشی فعال ایفا کنی .

مهم نیست که زندگی با تو چگونه بازی می کند ، مهم این است که تو چگونه بازی می کنی ؟ به یاد داشته باشیم که سرنوشت در این کره آبی زیبا که همواره در حال حرکت برای پدید آوردن امکان زندگی در این دنیای بی کران است شاید یک بار فرصت به ما بدهد تا نیم نگاهی به زندگی و بازی پر رمز و راز آن بیاندازیم و نشانمان بدهد که زندگی ما چگونه می تواند باشد ، اگر خودمان بخواهیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:3  توسط آرش امید  |