تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

یه روز از خواب بلند میشی و می بینی همسرت رفته ، تو را تنها گذاشته و دیگه خبری ازش پیدا نمی کنی ، عین آب بخار شده و رفته هوا ، ناپدید شده و تو تنهای تنها موندی و باید در طی سالهای طولانی بی او بسر بری ، بی عشق ، بی دوست داشتن ، بی آنکه تن و ذهن گرم ، مسحور کننده و احساس داغ اش را حس کنی و لذت ببری ، پس لحظات و زندگی برات بی معنا میشه ، گوئی که از بهشت رانده شده ای ، از بهشت همسرت ، از بهشت با او بودن و در کنار او بودن .

یه روز سر تو بلند می کنی و می بینی زمان گذشته ، سالها گذشته و تو در حال و آینده تنهای تنهائی ،

خیلی خوبه که عشق برات باشه ، پیشت بمونه ، تو دستات  ، تو ذهنت باشه و همیشه در کنارت تا بتونی نفس گرمشو حس کنی ، نگاه عاشقانه و شاعرانه عشقت را به قاپی و شکار کنی و تا میتونی خودت را به اون نزدیک کنی اما افسوس که او نیست ، رفته و تو را تنها گذاشته و تو دیگه هیچگاه بهش دسترسی نخواهی داشت و او برات میشه یک رویا ، یک رویای دست نیافتنی و یا تخیلی که در اعماق ضمیر ناخود آگاهت جاخوش می کنه و واقعیتی برات نداره .

لحظاتی فرا میرسه که حس می کنی داری خفه می شی ، یعنی بی او ، اوئی که می پرستیدیش و چون یک قدیس ستایشش می کردی و لحظه های لذتبخشی با او داشتی اما افسوس دیگه با تو نیست و هرگز با تو نخواهد بود.

چرا رویاها فرو می ریزند ، اونها سالها از ذهن تو آویزون بودند و اما یه زمانی ، بی آنکه هیچ اتفاقی بیفته ناگاه از ذهنت فرو می ریزند و در مطلق ترین سکوت محو و نیست می
شوند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:3  توسط آرش امید  | 

گریه ، اشک ، قطره های داغ اشک ، وقتی روی پوست می افته ، روی پوست دست می افته ، می سوزونه ، انگار حس سوزان و گرم را به پوست دست و چهره میرسونه ، اعجاز قطره های داغ اشک ، عمیق ترین و داغ ترین احساس ما را به بیرون میریزه تا همه ، همچون ریزش قطره های داغ اشک  ، گرمی اعماق وجودمان را حس کنند ، درک کنند و لمس کنند .  با چشمانشان ، با نگاهشان با خیره شدن به قطرات اشک داغ و سوزانی که بر گونه هایمان و دست هایمان چکه می کنه ، آری قطرات اشک همانند هنرمند تاثیر گذار و چیره دستی ست که با همه مهارت و شگفتی خارق العاده ای روح بی تاب و تلاطم امواج درونمان را به سادگی بر وجود و هستی دیگران سر ریز میکنه ، عین تابیدن آفتاب بر قطرات شبنم بهاری خفته بر روی برگ.

کی چشمان تو را نقاشی می کنم ، وقتی اعماق روحت را درک کنم  آن گاه چشمانت را نقاشی می کنم و اشک هایت را.

وقت پایان شیفتگی مجنون واره ، اگه با همه وجود اشک بریزم ، اگه قطرات اشک چشمام ، چون گدازه های سوزان آتشفشان روحم را بسوزونه ، ذهنم را بی قرار کنه و متلاطم ،

هرگز تصورش را نمی تونی  داشته باشی که چه احساسی دارم ، دیگه امشب نمی تونم نقاشی کنم ، نمیتونم اشک بریزم ، چون متعلق به اوست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:55  توسط آرش امید  | 

نمیدونم چرا این روزها که شهادت چه گواراست برام اینقدر غمناک و دلگیر کننده ست. ارنستو چه گوارا از دوران  نوجوانی برام یک الگوی تمام عیار بود . روح عاصی و سرکش او و ذهن آزادیخواه و عدالت طلبش همواره برام جذابیت و تازگی داشت. حالا می فهمم که چرا گابریل گارسیا مارکز اینقدر به فیدل و چه گوارا عشق می ورزید. چون روح های بی تاب و زیبا چفت همنند و در کنار هم.

چه گوارا برام مظهر ؛ سمبل و نماد یک پرواز بود. پروازی خارق العاده و تحسین بر انگیز.

پروازی در سینه آسمان آبی رنگ و زیبا.

او عین زیبائی ست و شرافت و مردانگی. او نماد رهایی از هر گونه وابستگی دنیوی و  حصارهای اسارتبخش است.

چه گوارا انسانی چند ساحتی بود . از اونهائیکه کمتر بتوان نظیرش را یافت . چه گوارا براستی اسطوره و افسانه حقیقی خلقهای امریکای لاتین بود و هست.

و وجدان همیشه بیدار بشریت در همه تاریخ.

چه گوارا یکی از معبودهای من و هماره در ذهن و احساسم جاری و ساری ست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:43  توسط آرش امید  | 

داشتم می گفتم در آن سالها ، سالهای پرواز روح ، دوران کودکی و هیجان ذهن ، همیشه در کانون همه بازی ها ، عقده ها ، شادی ها ، بد جنسی ها  و رفتارهای نامتعارف و غیر کلیشه ای بودم. در یکی از روزها به بچه ها گفتم از امروز حوالی ظهر راس ساعت خواب مردم ، زنگ  خانه های  مردم را می زنیم و در میریم و نباید بزاریم کسی بخوابه.‼

بازی شروع شد هر روز ساعت سه بعد از ظهر انگشتان ظریف مان بر زنگ خانه ها می چسبید . اهالی خانه ها از خواب می پریدند و ما فرار می کردیم .
یک هفته همه روزه در ساعت مشخص زنگ در خانه های محلات مختلف شهر را حریصانه و با جدیت  و شور و شوق تمام می زدیم  و فرار می کردیم. هیچ ردی نمی گذاشتیم ، دیگه داشتیم یک گروه خیلی حرفه ای می شدیم  و حرفه ای هم عمل می کردیم .

در اغلب محلات منطقه ما پیچیده بود که عده ای خروس بی محل تازگی ها پیداشون شده و دیگه خیلی مزاحم آرامش و استراحت و خواب مردم شده اند و اهالی محل می گفتند ، اگر بگیریمشون حتما سرشان را از گردن می زنیم. اما هیچگاه نتوانستند خروس های بی محل را گردن بزنند.

هفته دوم فکر بکر تازه دیگه ای بسرم زد ، گفتم بچه ها اینبار از چسب استفاده کنیم ، چسب را می زنیم روی دکمه های زنگ تا مداوم و مستمر صدا کنه و این لذتبخش تره ، چون اعصاب  را بیشتر خط خطی میکنه و ناچار اهالی خانواده ها مجبور بودند برای خفه کردن صدای زنگی که سلسله اعصاب آنها را برای دقایقی  و یا ساعاتی کاملا قاطی می کرد به درب خانه بیان.  و این سناریوی ما عملی شد و اهالی خانه ها با صدای گوشخراش مستمر زنگ از خواب نازشان می پریدند و دیگه جانشان به لبشان رسیده بود و ما دوستان صمیمی وقتی نتیجه و دستاورد بزرگ رفتارمان را می دیدیم از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم و لذت وافی می بردیم. من شب های تابستان آن روزها از ذوق و شوق و احساس پیروزی تا صبح خوابم نمی برد و در رختخوابم همیشه در فکر ایده های بکرتر و پیچیده تر مردم آزاری بودم.

تا اینکه در یکی از روزها هنگامی که به آرامی به یکی از محلات شهر برای عملی کردن نقشه مان نزدیک می شدیم با صحنه غیر منتظره و عجیبی مواجه شدیم که کم مانده بود چشمانمان از حدقه بیرون بیاد و از تعجب دهانمان باز ماند.
همه اهالی کوچه ای که به آنجا سرک کشیده بودیم ، زنگ  خانه هایشان را از بیخ کنده بودند و جای آن را گچ گرفته بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:47  توسط آرش امید  | 

نیمه های شب دریا چه خیال انگیز و رویایی ست ، سایه تن سفید زیبای ماه بر دریای آبی بیکران خودنمایی می کنه . انگار دریا در خواب عمیقی فرو رفته ، زیبایی هم آغوشی پاک مهتاب و دریا باورنکردنی  و وصف ناپذیره ، سکوت همه جا را فرا گرفته ، هیچ صدایی به گوش نمیرسه . پسزمینه این تابلوی امپرسیونیستی شگفت و حیرت آور نور خیره کننده ای ست که با آبی دریا به هم آمیخته و همه زیبائی خیال انگیز را به رخ می کشه ، زیبای خفته ، این حسی ست که به دریا دارم. هم اکنون واژه ابدیت در مغزم به طور مکرر حک میشه و همه ذهن و وجودم را تسخیر میکنه ، براستی چه شباهت غریبی ست بین دریای بیکران و ابدیت.
آرمیدن در دل دریا در نیمه های شب زیر ذرات عطرآگین مهتاب وقتی که خودت را ، همه وجودت را  و همه جسم و روحت را در اختیار بگذاری دیگه بی هیچ تردیدی ، شبهه ای ،  شکی و ابهامی نمیتونی واژه  "لذت بردن" برای آن احساس اهورائی و هیجان فوق العاده و بی تابی روح را که در اعماق وجودت غوغا کرده ، بکار بری.

مگه می توان با واژه ها و کلمات مادی همه آتشفشان گدازان و سوزناک درون را با کلمات بیان کرد ، انعکاس داد و شرح.

سکوت دریا در دل نیمه های شب تابستان وسوسه انگیز ؛ و احساس همه خوشبختی ست.

در یکی از شب ها  ، در حالتی از پریشانی و از هم گسیختگی ذهن و روان در کنار ساحل دریا به خواب رفتم ، زوزه باد و صدای خروشان امواج دریا  مرا از خواب  بیدار کرد . درخشش آفتاب چشمانم را آزار می داد ، به اطراف نیم نگاهی انداختم ، چند متر دورتر قایقی شکسته چون آواره ای تنها آرمیده بود . کشان کشان خودم را به درون سایه ای که چون خطی نازک بر کنار قایق طنین افکنده بود ، رساندم . نسیم خنک دریا را بر صورت و تن عریانم حس کردم. هنوز در عالم خواب و بیداری بودم ، خاطره ها بناگاه به مغزم هجوم آوردند ، سالهای کودکی و نوجوانی ، روزهائی که با دوستان صمیمی و از جان گذشته و فداکار خویش جز به شوخی کردن و به هر بهانه ای خندیدن نمی اندیشیدیم. چه کیفی داشت آن لحظات سر خوشی و بی خبری از همه اتفاقات و رویدادهایی که در دنیا بوقوع می پیوست. همه لحظاتمان در رویا و واقعیت سپری می شد . نوعی در هم تنیدگی واقعیت و رویا و ما افسانه های قصه در هم تنیدگی واقعیت و رویا بودیم.

سالهای دوران کودکی و نوجوانی جز لذت و خوشی ، خنده و تفریح ، شادی محض برایم نبود. اندوه و پریشانی در لحظه لحظه های زندگیم جایی نداشت . چه روزهائ نازی بود ، ناز مثل موسیقی ، ناز مثل یک دختر زیبا با چشمانی مسحور کننده و لبخندی سرشار از زندگی ، ناز مثل شراره عشق ، ناز مثل نخستین لبخند مات صبحگاهان ، ناز مثل آتش بی تاب نیایش ، ناز مثل با همه وجود خواستن.

ادامه داره...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:46  توسط آرش امید  | 

خاطره ها چون سایه های ترس و اضطراب بر ذهنم هجوم میارن ؛  خیال در همهمه خاطره های تلخ و غمناک  آرام و قرار نداره  ؛ خواب را ربوده  و پنجه های درد آورش را در همه وجودم می چشم. سعی می کنم زندگی را در رویاهای خویش دنبال کنم ؛  سعی می کنم خودمو در اختیار داشته باشم  چالشی غریب و سخت ذهنمو در بر گرفته و خیال را یارای گریز به سرزمین رویاها و آرزوهام نیست . بایستی آرام بگیرم و خیال را به ساحل آرامش ببرم. چاره ای نیست ؛ زندگی ادامه داره و نباید فرصت را از دست داد ؛ به هر ترتیبی شده خاطره ها را از اعماق و گستره ذهنم دور می کنم . سعی دارم آرامش خویش را باز یابم . و بیتابی افسار گسیخته را از همه وجودم  دور سازم . هیچکس نمیتونه بفهمه چی می گم. نمیتونه درک کنه چی می کشم. و نمیتونه حس کنه که چه حالی  دست میده آن هنگام که خاطره ها با همه قدرت خویش زوزه کنان از راه می رسند و طوفانی بر پامی کنند و غوغایی و تو غافلگیر میشی و ناتوان . اما دارم یاد می گیرم که چگونه  باهاشون کنار بیام . بی شک هیچگاه خاطره ها دست از سر من بر نخواهند داشت . هیچگاه ؛ اما من میتونم در کنار اونها زندگی کنم بی آنکه بذارم منو در اختیار بگیرند و رامم کنند که اون موقع من دیگه محو شدم و زندگی را باختم چون از دستش دادم. اما دارم یاد می گیرم که چگونه خاطره ها را در وجودم و ذهنم بپذیرم و باهاشون کنار بیام  ؛  با  بوی خوش عشق  و  درک زیبائی  راز گل سرخ  میتوان  بر همه نیروهای ویرانساز روان و ذهن غلبه کرد. تنها با نیروی عشق .  

هم اکنون آرام و در انتظار   و  در سکوت اما پُراشتیاق و  با حس یک لذت  همیشگی و غیر قابل توصیف ؛ زیبائی زندگی را حس می کنم تا نخستین خواننده‌ی  هر سرود  نو باشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 20:22  توسط آرش امید  | 

شاید یک نیاز متعالی ست از اون نیازهای اصیل ، مقدس ،  متعالی و شگفت ، مثل نیاز فرزند به مادر و برادر به خواهری ...... از جنس نیازهایی که انسان رو می تکونه و دوباره متولدش می کنه . آری من شاید در این روزها و ماهها بارها متولد شدم و خویشتن خویش را از نو دریافتم ، به خاطر حضور آن فرشته آسمونی در لحظه های خاصی از زندگیم همون لحظاتی که معلم شهید دکتر شریعتی بهش میگه پیچ های حساس تاریخی هر انسان.

و من باران رحمت خداوند را که در سرزمین سوزان و تفنیده و خشک و برهوت وجودم شروع به باریدن گرفته همه روزه و در همه لحظاتم حس می کنم.

براستی میتونه این فرشته آسمونی به دلایلی ناپیدا و نامشخص ازم متنفر باشه؟
اگه اینگونه باشه باز فرشته آسمونی در ذهن و وجودم جای داره ؛ هر چند ممکنه دیگه واقعیتی نداشته باشه و صرفا در رویاهام حضور داشته باشه اما به هر ترتیبی نباید از دستش بدم ؛ حتی اگه در زمان محو بشه باز باید در ذهنم اونو بتراشم و یا همچون لئوناردو داوینچی که ناگزیر برای رهایی از تنهائی درون و فرار از تنگنای روزمرگی و تعفن مناسبات مادیگرایانه چهره معصومانه و مقدس مونالیزا  رو در بوم نقاشی حیات بخشید ؛  من نیز بایستی فرشته آسمونی خودمو در تابلوی وجودم  نقاشی کنم و با رنگ آبی دریا  ؛ بهش جان بدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:53  توسط آرش امید  | 

خوبه که هر کسی فرشته ای برای تنهائی هاش داشته باشه ، یه فرشته آسمونی که ردپایی در مرداب متعفن روزمرگی ماها ، از خود بر جای نگذاشته باشه ، رنگ آسمون آبی رو داشته باشه و بوی عطر گل های سفید یاس رو بده .

چه خوبه که این فرشته آسمونی اگر در واقعیت زندگی ما خودشو نشون نده ، حداقل در خیال ، در ذهن و در رویاهامون با ما باشه تا ما بتونیم همه ی " رازهامونو " باهاش در میون بذاریم  ، سخنان ناگفته و راز آلود ، حرف هایی که از جنسی دیگرند و توان درک و هضمشو همه ﮐس ندارند.

شاید در زندگیم خیلی حرف ها داشته باشم که نتونسته بریزم بیرون ، رازهای ناگفتنی ، اما من اگه نتونم همه این حرف هایی را که در ته اعماق ذهنم و درون احساسم در انتظارند تا همچون گدازه های مذاب آتشفشان به بیرون پرتاب بشن و در مکان حقیقی خویش آرام و قرار بگیرند ، بگم ، شاید در حین زندگی مرگ را تجربه کنم. ، مرگی تدریجی و دردناک.

اگه بدون فوران احساسات درونم و بی آنکه هر آنچه که در ذهنم میگذره با فرشته گونه ای آسمونی به رنگ آبی دریا ، مواجه بشم و و همه احساس سوزان و ذهن سرشارم را با او در میان نذاشته باشم ، حس می کنم گمشده ای دارم که همیشه با منه.

می خوام بگم دیشب این فرشته آسمونی به سراغم اومد بی حرفی و سخنی اما حضورش و نفس وجودش و مواجه شدن با او حتی وقتی حرفی نمی زنه و هیچ واکنشی از خویش بروز نمیده ، یک فرصت بی نظیر و طلایی ست و باید فرصت طلایی حضور فرشته آسمونی رو آن هنگام که بی خبر و بی آنکه انتظارشو داشته باشی به نرمی و آهستگی سراغت میاد ، و تو رو غافلگیر میکنه   بایستی  ،  بی محابا و عین رگبار باران تند بهاری که در لحظه میباره ، همه ذهنتو و احساستو تا میتونی بر سر و رویش بپاشی و اونوقته که حس می کنی این لحظات ، لذتبخش تر از همه لحظات زندگیت بوده و شاید نیاز انسان به رهایی از تنهایی در " وجود " و  "هستی " و نیز رهایی از خلوت خویش و کویر سوزان تفتیده درون و نجات از هیاهوی زندگی و تنهائی در انبوه جمعیت و سر و صدای زجر آور روزمرگی که تا مغز استخوانتو به درد میاره و مات و مبهوتت میکنه ، خیلی حیاتی و ضروریست.

ادامه داره...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:50  توسط آرش امید  | 

چه رنجی ست  ...

در موقعیت پارادوکسیکال قرار گرفتن ، در وضعیتی بینابین و متناقض ، وقتی که مایلی با همه وجودت به حقیقتی که برات همچون نور آفتاب می درخشه و تو می بینی و بهش باور داری بنگری و توصیفش کنی بی هیچ ملاحظه ای و مبالاتی ،  و در این میان بایستی به کسی که خواهرته و با همه وجودت  حسی مرموز و درونی و توام با شیفتگی بهش داری عین حس معلم شهید شریعتی به اون دختری که در باغ ابسرواتوار هر روزه می دیدش و حسشو به زیبائی  توصیف می کرد در قالب واژه ها ی جاندار و کلماتی که" نوانس " داشتند روحی شگفت و نامیرا. آره می گفتم وقتی در موقعیتی متناقض قرار بگیری که مجبور بشی خواهرتو  بیازاری  تا روشنائی آفتاب رو تشریح کنی واقعا چه حالی بهتون دست میده. این لحظات سخت و تلخ برام عین نوشیدن شوکرانه. من کاشفان فروتن شوکران را در طی تاریخ بارها به چشم دیده ام و در آغوششان کشیده ام و تن گرمشان را بوئیده ام. اما نمیتونم این همه اندوه رو با خودم چون صلیب مسیح حمل کنم. تن لاغرم عاجزه از این همه سنگینی و بی طاقتی.

براستی چه سخت و تلخ و غمناکه ،   قرار گرفتن اجباری در شرایطی که هم بایستی چشم در چشم نگاه مهربان و زیبای آفتاب بدوزم هنگامی که بر قله مغرب فرو می شکنه و هم شاهد غم و یا نفرت خواهری پاک و مطهر نسبت به خودم باشم که به اندازه همه ستاره های آسمون دوسش دارم. و برام عین یه قدیس و هدیه خداوندی ست.

هیچکس نمیتونه تصور کنه که چه می کشم...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:15  توسط آرش امید  | 

سکانس سوم
خواب سوم
( طبیعت نوار مرزی ایران و ترکیه )

در یک تپه نسبتا بلند و سر سبز به همراه یک دوست میانسال نشسته ایم. روبروی ما رشته کوههای سر سبز زیبایی از غرب تا شرق کشیده شده است. مابین تپه ای که ما در آن قرار داریم  و  رشته کوههای زیبای مرتفع روبرو ،  دشت وسیعی قرار داره . اما دشت چندان عریض نیست چنانکه بیشتر به یک دره وسیع شباهت داره تا دشت گسترده. روستائیان در همه جا هستند  و مشغول کار بر روی زمین های کشاورزی. در کنار ما در بالای تپه ، از بتون جایی برای استفاده از آب وجود داره و دو شیر آب لوله کشی شده نیز دیده میشه. در بلندای رشته کوهی که در برابر دیگان ما قرار داره ، چوب بلندی را بر زمین فرو کرده اند و بر آخرین نقطه چوب چند بلندگو نصب شده ، روستا کمی پایین تر از ما در میون دره قرار داره ولی در دید ما نیست . من با لذت تمام به رشته کوههای زیبا خیره شده ام و از دیدن طبیعت زیبایی که در آن غروب دل انگیز خودنمائی می کنه غرق در شور  و نشاط درونی هستم. دوستم در حالی که کت سیاهی بر تن داره در اطراف من قدم میزنه بی آنکه ما با هم حرفی بزنیم ، گوئی او نیز در دنیای سکوت خویش غرق شادی ست.  عمیقا به فکر فرو رفته ، اما نه ، مثل اینکه هاله ای از اندوه چهره اش را فرا گرفته و در اضطراب خاصی بسر میبره. بی اختیار از جا بلند شدم و به سوی شیر آب برای گرفتن وضو رفتم در همان لحظه صدای اذان از بلندگوها در سراسر طبیعت پیچید . لحظاتی بعد صدای اذان قطع شد و  صدای تلاوت قرآن شنیده شد. تلاوت آیات قرآن از بلندگوهای نصب شده در کوه روبرو بر همه طبیعت زیبای آنجا طنین افکند کسی که آیات قرآن رامی خواند  ، خیلی زیبا و آهنگین آیات را تلاوت می کرد ، گوئی تن گرم طبیعت را نوازش می داد. همه وجودم تحت تاثیر تلاوت بسیار زیبای قاری قرآن قرار گرفته بود.
آیاتی از سوره مبارکه تکویر بود  ، اذا الشمس کورت و اذا النجوم النکدرت و اذا الجبال سیرت و اذا العشار عطلت و ادا الوحوش حشرت و اذا البحار سجرت و اذا النفوس زوجت و اذا الموده سئلت بای ذنب قتلت .....

آن گاه که خورشید بی فروغ گردد و آن گاه که ستارگان تیره  شوند و آن گاه که کوهها رانده شوند و آن گاه که دریاها چون آتش شعله ور گردند و آن گاه که از دختران زنده به گور پرسیده شود به چه جرمی کشته شدند ؟ و آن گاه که نامه اعمال خلق گشوده شود و آن گاه که آسمان را از جای بر کنند و آن گاه که آتش دوزخ را سخت بیفروزند . آن گاه که بهشت را به اهلش نزدیک سازند و آن هنگام که نفس آنجا هر آنچه را بر خود حاضر کرده است همه را بداند و هر کسی آگاه خواهد شد به ریزترین اعمال زشت و زیبای خویش.

دست هامو شستم  ، بی اختیار می گریستم ، بشدت گریستم ، به سوی صدا بر گشتم ، صف طولانی از مردان جوان را دیدم که از پایین دره تا کنار من در بالای تپه کشیده شده اند و به طرف نقطه نهایی تپه  به آرامی در حال گذر هستند  و زیر لب آیات سوره مبارکه تکویر را همراه با صدای زیبا و آهنگین قاری قرآن ، تلاوت می کنند ، به طوری که زمزمه آنها نیز همه فضای آنجا را در بر گرفته است ، همه آن مردان جوان کت و شلوار سیاه رنگ و پیراهن مشکی بر تن داشتند و آهسته آهسته گام بر می داشتند و با نظم خاصی پشت سر هم به بالای تپه رهسپار بودند و از کنارم رد می شدند. صدای آهنگین و بسیار زیبای قرآن که دسته جمعی و به تبعیت از تلاوت کننده قرآن زمزمه می شد و معنای هشدار دهنده و زیبای نهفته در آیات سوره مبارکه تکویر همه ذهن و روحم را تسخیر کرده بود. اشک امانم نمی داد عین رگبار تند پاییزی می گریستم.

از خواب پریدم  ، روز شده بود ، دنیای واقعیت مجازی را دوباره حس کردم و لمس ، اشک بر صورتم جاری بود و چهره ام خیس قطرات اشک . هنوز در حال و هوای خوابی که چند لحظه پیش دیده بودم ، قرار داشتم ، بغض گلویم را می فشرد ، دوباره گریستم اینبار در عالم بیداری و در دنیای واقعیت مجازی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:33  توسط آرش امید  | 

امروز حوالی صبح از خواب بلند شدم هوا سایه روشن بود ، بشدت تشنه بودم ، یه لیوان آب خنک خوردم که خیلی سرد بود حس کردم گلوم درد گرفت. دوباره خوابیدم خیلی خسته بودم ، روانم خسته بود ، تصور می کردم خواب میتونه همه خستگی درونمو از بین ببره . خوابیدم  ، سه خواب متفاوت دیدم عین فیلمی که سه گانه ( تریلوژی )  بود و موضوعات متفاوتی  را به تصویر می کشه ،  اما انسجام درونی و مضمونی به هم پیوسته ای داره..

سکانس اول
خواب اول
( جنگل و رودخانه آمازون)

در کنار رودخانه ای بزرگ ایستاده ام که  دورتادورش پوشیده از درختان تنومنده و گویا در یکی از کشورهای آمریکای لاتین ( جنوبی ) هستم. مکانی که در آن ایستاده ام جنگل انبوهی ست که به گمانم جنگل های آمازونه و رودخونه هم رودخانه بزرگ و پر آب آمازون. دو متر اون طرفتر از من یه مرد بومی سیاهپوست به غیر از شلوارکی که پوشیده ، لباسی بر تن نداره  و در کنار رودخانه بر روی یه کرجی ایستاده و داره با چوب بزرگی با آب ورمیره و به سوالات گوناگون من در باره ی موقعیت جغرافیائی آنجایی که قرار دارم ، ، پاسخ میده. نمیدونم به چه زبانی صحبت می کنیم اما زبان همدیگر را به خوبی می فهمیم. او مرد مهربانی بود.( کات ).

سکانس دوم
خواب دوم
( زمین بسیار وسیع در دل تاریکی شب )

در داخل هواپیمای دو موتوره کوچیک نشستم  در کنارم یه زن و دو مرد جوان نشسته اند گویا در خواب از آشناها هستند . هواپیما را روشن می کنم با اضطراب و استرس خاصی در روی باند بسرعت پیش میریم و ناگهان به پرواز در میائیم . هیجان عجیبی همه وجودمو فرا گرفته آسمان تاریکه و جایی دیده نمیشه جز چند نوری که همچون نقطه ای در زمین به چشم می خوره ، چند چرخ در هوا می زنم و بعد فرود میام ، لحظات بسیار هیجان انگیزی برام بود.

ادامه داره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:20  توسط آرش امید  | 

هیچ میدونی که در تراکم و فشردگی جمعیت و ارتباطات گسترده در دنیای امروز همه ما بشدت احساس دلتنگی و تنهایی می کنیم و در نوعی انزوای خودساخته و تحمیلی که برآیند و انعکاس تمامی اعمال و تفکر فردگرایانه ، ریاکاری ، خودمحوری و خودخواهی های آشکار و نهان ماست ، اسیر و گرفتاریم. انگار که انسانیت معنای حقیقی و زیبای خویش را از دست داده و همه لبخندها ، تبسم ها ، مهربانی ها ، خوشی ها و خوبی ها رنگ حقیقی نداره و اثری از مهربانی و عطوفت و حس انسانی سرشار در روابط ما آدمها دیده نمیشه .

اگه این ریاکاری و رفتارهای متظاهرانه و دودوزه بازیها ادامه پیدا کنه ، فکر نمی کنی در مرداب متعفن خود ساخته ای فرو خواهیم رفت و برای رهای از آن هر چه دست و پا بزنیم و تقلا کنیم بیشتر در آن فرو می رویم .

پس باید کاری کنیم  تا محبت و مهربانی و عشق و دوست داشتن و یکرنگی ، تکه ای از بهشت را در همین کره زیبای آبی رنگ که زمین نام داره برایمان به ارمغان بیاره ، اگه مهربانی کنیم ،

اگه یکرنگ باشیم و اگه عشق بورزیم و دوست داشته باشیم  بی شک ، بهشت را در ذهن و وجودمان و زندگی این جهانی جاودانه خواهیم کرد.

بهشت در ذهن ماست در دل ما در رفتار ما ،  این راز را باید گفت.
بهشت امتداد داره از ذهن و رفتار ما تا ابدیت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 15:59  توسط آرش امید  | 

نمیدونم چه جوری از ناراستی ها ، حرف ها بزنیم ، از خودخواهی های ویرانگر ، از آدم های رنگارنگ ، از بی مهری ها ، نامهربانی ها.

چرا مهربانی و محبت رنگ واقعی خودش رو از دست داده و اینقدر کمرنگ شده ؟‼

چرا بیرنگی در هیئت آدمهای واقعی که بتونم لمسشون کنم و باور ، یا خیلی کمیاب شده و یا از برابر نگاهم و چشمانم محو؟ گوئی عین متاع و کالایی که تقاضای زیادی داشته باشه ، اما ردی و اثری ازش نباشه.

شنیدین که میگن مرزهای انسانیت مخدوش شده و بلبشوری بر مناسبات انسانی و اجتماعی سایه افکنده که گریزی از آن نیست و ناگزیر باید تحمل کرد و زندگی ،  و مزه تنهائی در انبوه جمعیت را نیز به سختی و تلخی چشید.

چه کنیم ؟ بیرنگی همچون سایه ابری وسیع و گسترده بر فضای جامعه ما و زندگیمان خودشو نشون بده و مهربانی و محبت در دل و وجودمان چون شکوفه های بهاری از میان سالها بی ثمری و بیهودگی سر در بیاره و هوای دور و برمون رو عطر آگین کنه .

عشق و دوست داشتن به آن معنایی که تک ستاره آسمان ما ایرانیان معلم شهید دکتر علی شریعتی از آن برای ما قصه ها و داستان های شیرین و خاطره انگیز و بیادماندنی تعریف و توصیف می کرد ، در ذهن و رفتار ما ،

آیا جایی داره ؟ اگه ما بتونیم همون عشق به مفهوم دوست داشتن را درک کنیم و بفهمیم من تصورم اینه که میتونیم رستگاری را در آغوش گرممان بگیریم و خوشبختی را حسش کنیم با همه وجودمان و این امکانپذیره ، صرفا باید بخواهیم.
اونوقت از این همه زجر ، درد و اندوه رها می شیم.

ادامه داره...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 15:55  توسط آرش امید  | 

زیبائی در روابط خانوادگی و بین زن و مرد وقتی پدید میاد که دوست داشتن و عشق ورزی خارج از کلیشه های رایج معنا پیدا  کنه ، فداکاری مفهوم حقیقی خویش را باز یابد و تشنگی و عطش شدید ذهنی و حنسی و روانی فارغ از بده و بستانهای مادی و مصلحت اندیشیهای آن چنانی و یا آینده نگری از موضع فردی  ؛ در رابطه ی بین زن و مرد عینیت خودش را نشون بده.

بی شک عشق ورزیدن نوعی عطش سیری ناپذیر روانی و ذهنی به دیگری ست که زن یا مرد در آن غوطه ور می شوند. و اگر جز این باشد عشقی وجود نخواهد داشت و زن و مرد ناگزیر به خاطر جبر های محیطی و فرهنگی و غریزی در کنار هم زندگی خواهند کرد که معنائ لذتبخشی بر آن متصور نیست و سردی و بیروحی در رابطه ی زن و مرد ، زیبائی مناسبات خانوادگی را از بین خواهد برد.

زن های بسیاری هستند که علیرغم تحصیلات عالیه و سوابق اجتماعی از گرمی عشقی لذتبخش محروم ماندند و یا مانده اند چرا که ناتوان از توانائی عشق ورزی به دلایل ذهنیت سنتی ، تربیت تاریخی و نیز روحیه مادیگرایانه ، بسر برده و یا می برند و یا بسیار مردانی که از شعور مرزبندی بین لذت جنسی محض و لذت روانی و ذهنی از  بودن در کنار  یک زن عاجز و ناتوان بوده و هستند.  در نتیجه زندگی جز لحظاتی روزمره و یکنواخت و کسل کننده ، مفهوم و معنائی برای آنها نداشته است و ندارد.

بی شک دوست داشتن و عشق ورزیدن امری آموختنی ست و ما در این حیطه همچون حیطه های دیگر به علت ساختارهای آموزشی نابخردانه و غیر منطقی  و درگیر شدن در تاروپود سنت ها و آداب و رسوم بی معنا و تکراری همواره لنگ می زنیم. و سیکلی باطل را در طرح مسئله و پاسخ به آن در می نوردیم. تامل ژرف در نوع طرح سوال و پاسخ های کلیشه ای و همگون افراد به آن ، در جا زدن ما را در فضای ماقبل مدرنیته به رخ می کشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:51  توسط آرش امید  | 

آری سکوت سرشار از ناگفته هاست ؛ واقعا این عبارت چه معنی میده؟ عنوان شعری از احمد شاملو که همیشه ذهنمو همین چند کلمه مغشوش و درگیر کرده  ؛ که تا چه حد میشه سخنان ناگفته برای همیشه داشت. سخنانی که  به زبون آوردنش میتونه تو رو خفه کنه  و  نیز یادآوریش داغونت می کنه. پس  همون بهتر که در اعماق ذهنت و ضمیر ناخود آگاهت بمونه و با کسی در مورد اون سخن نگی. با هیچکس حتی  بانزدیکترین کسانت  نیز یارای سخن گفتن برات نباشه .

فرشته ها به نظرم فرق می کنند ؛ شاید بشه با فرشته ای آسمانی و حتی نه همه فرشته ها در مورد سخنان ناگفته و ناشنیده حرف زد و چون گدازه های سوزان و مذاب آتشفشان  کلمات را در حالتی از ناهشیاری و  اغماء حسی  و ذهنی ریختش بیرون در برابر دیدگان و احساس و فهم اون فرشته استثنایی.

و بعد برای همیشه خاموش شد و ساکت عین آتشفشان کوه اورست.

گاهی میخوام سرمو بکوبم به دیوار تا منفجر بشه عین کوه. تا دیگه زوزه های سرد ؛ بیروح  ؛  بیرحم ؛  زجر آور  و شکنده روح را  در ذهنم هرگز نشنوم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:7  توسط آرش امید  | 

" تقدیم به دختران کرد ساکن روستاهای منطقه نوار مرزی ایران و ترکیه "

دختران انتظار ، دختران ناله ، یاس ، پریشانی ، دختران کار ، دختران دشت ، اندوه ، سرشکستگی ،

آه

چگونه یادتان کنم ، با چه روئی دریچه قلبم را به روی شما بگشایم.

هر سپیده دم که آفتاب اندام خاک را متلاشی می کند فرشته های سرزمین ام در تلاشی سترگ برای معاش در کشتزارهای گندم ، در بلندای کوهستان ، در دشت اندوه ، در هیاهوی کار ، در تپش زندگی ، در باد ، باران ، رگبار ، در ریزش برف ، سرما ، یخبندان ، درکولاک ، در همه روز و همه ماه و همه سال با خاطرات خویش با زمزمه حیات در آرزوی امید سبز ، زندگی را در آغوش نرم ، پر لطافت و گرم خویش می فشارند و رام می کنند.

و این چنین زندگی و روح حیات ، با شکوه لبخند شیرین و چشمان مسحور کننده دختران دشت و اندوه و انتظار ، خود را مکرر بازتولید می کند .

آری ، در اوج آسمان سرزمین ام ، همچنان ستاره است و مهتاب و

فرشته های سرزمین ام همچون بارانی در مرداب ، شکوفه ای در کویری بی آب ، چون معجزه ای در خواب با تپش قلبشان ، با احساس سرشارشان همچنان زندگی را گرما می بخشند و معنا.

بی تردید ، فصل تماس های گرم و صمیمی فرا خواهد رسید و
فصل سوگواری مهتاب دیری نخواهد پائید که پایانی بر آن متصور شود.

و اشک های نقره وش مهتاب دیگر بر گلگونه های نازتان ، ای دختران اندوه و انتظار ، دختران دشت های بی کران ،
اندوه روحتان را چون هاله ای از غم بر چهره ملتهب ام سایه نخواهد افکند.

آه
ای دخترکان فرشته سان سرزمین ام ،

لحظه های پریشانی با تند باد عشق از نگاه هراسانم محو خواهد شد و
در پشت کوهسار همراه با غروب آفتاب نهان.
و در پشت کوهسار همراه با غروب آفتاب نهان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 15:56  توسط آرش امید  | 

بر این باورم :

انسان در این جهان وجودی توخالی ست که "ماهیت خویش" را خود با اراده ی آزاد و انتخاب آگاهانه می سازه.

بی آزادی ، اراده ای و انتخابی وجود نخواهد داشت در نتیجه "ماهیت انسان" تکوین نخواهد یافت.

ذهن ام بشدت درگیره ، در جستجوی یک سوژه ناب و در تلاشی خستگی ناپذیر برای طرح یک رویداد فوق العاده ، تاثیرگذار و تکاندهنده.

رویدادها و اتفاقاتی که در طی زندگی برایم پیاپی روی میده  و بی آنکه فرصت تمرکز حواس برای تصمیم گیری و انتخاب مسیر را بدهند مرا به ستوه میاره. ستوه و فشار ، بهتره بگم  ذهن ام در تنگنا گیر میکنه ، میدونی چرا ؟ چون هوای تازه ای رو می طلبه . برای انتخاب و سرریز کردن آنچه که باید بگه و اما بنا به همه اقتضائات ، تنگناها و علل محسوس و نامحسوس ، در یک فرورفتگی ارادی ، جاخوش می کنه بی آنکه بتونه حتی نیم نگاهی به آنچه که در خویش داره ، داشته باشه.

میدونی معنای تام و لذت حقیقی آزادی را چه وقتی میتونی درک کنی و بفهمی ، بی شبهه ، آن گاه که احساس و ذهن تو بتونه برای لحظاتی در هیاهوی زندگی از شر تنگنا و محدودیت ها رها بشه و آزادی حقیقی رو درک کنه و لمس. آزادی به مفهوم اگزیستانسیالیستی تا بتونی با طرح تجربیات ، ایده ها و یافته های ذهنی ، ماهیت خویش را بسازی و بر وجود خالی و کالبد تهی خویش جاسازی کنی .

ژان پل سارتر وقتی میگه انسان محکوم است تا "ماهیت خویش" را خودش بسازه ، پس ضرورت را نیز تبیین میکنه ، او بر این باوره که اراده آزاد در شرایطی آزاد ، ماهیت آدمی را خواهد ساخت و گرنه ، آزادی انسان مفهومی مضحک و یک شوخی بی مزه تاریخی
ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 7:52  توسط آرش امید  | 

سکانس اول    صبح زود کنار ساحل

دریای بیکران ، زیبایی پرواز فلامینگوها بر فراز آبی دریا ، به هم خوردن آرامش دریا در حالی که ابرهای سفید و ناز با لبخند تلخ و سیاه همه آسمان را فرا می گیرند . دریا طوفانی شد امواج خروشان غرش کنان در هم فرو می روند رگبار تند باران بر دریای عاصی و خروشان فرو میریزد گویی حادثه ای در حال روی دادن است ، اتفاقی غریب ، فلامینگوها ناپدید شدند .

سکانس دوم     ذهن خلاق مارکز

چهره مصمم گابریل گارسیا مارکز در برابر دیدگانم آشکار میشه ، نشسته بر صندلی چوبی بزرگی درون کلبه ی کوچک در میان جنگل های آمازون ، در حال نوشتن ، نه آفرینش خلاقانه رمان پر تعلیق « صد سال تنهایی » ست ، رمانی با درونمایه ای پر از کشمکش های بی شمار ، استعاره های گیج کننده اما مانوس و خاطره انگیز .
مارکز به شدت در حال نوشتن واژه ها و کلماتی است که مدام از ذهن خلاق اش جاری میشه . او شاید با آدمها مکرر حرف میزنه و به آنها یاد آوری میکنه در هیچ شرایطی رویاهای خود را فراموش نکنند که در غیر این صورت خودشان به وادی فراموشی گام خواهند گذاشت .

سکانس سوم    

روح نا آرام ویرجینیا ولف

ویرجینیا ولف در حالی که به زیبایی به سیگار پک عمیقی میزنه در فکر فرو رفته ، در حالتی از خلسه بسرمی بره ، قلم در دستان او انگار خشکیده ، خیره بر صفحه کاغذ با خودش به آرامی حرف میزنه ، آشفته است و بسیار پریشان ، روح متلاطم او انگار از جنس روح ما آدم ها نیست ، وه ، چه زیباست شکوه مندی روح ویرجینیا ، بیهوده نیست که مجنون وار ذهن زیبای ویرجینیا را دوست دارم . او ذهنی به تمام و کمال تحسین بر انگیز داره . شیفتگی ام به ویرجینیا وقتی از حالت طبیعی خودش خارج شد که گفت : « حتی بدترین انسان ها نیز حق انتخاب دارند و اصولا با این جور چیزهاست که انسانیت معنا میابد و ما نبایستی هیچ ﮐس را از انتخاب آگاهانه و آزادانه « چگونه زیستن و زندگی کردن » محروم کنیم .

بعد ازآن سخن ، ویرجینیا دیگه در وجودم حلول کرد . نه ، بهتره بگم همه ذهن و وجودم را تسخیر کرده و من سالهاست که به ویرجینیا عشق می ورزم کاش او خواهر تنی من بود تا شب و روز احساسش  میکردم . من ویرجینیا را ستایش میکنم نگاه مسحور کننده او لذت بخش ترین هدیه دنیاست . ویرجینیا همیشه با منه ، اینجاست تو ذهنم در ذره ذره وجودم .

ویرجینیا برای من نماد روح متلاطم و عاصی است ، یک روح عصیانگر پاک .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:33  توسط آرش امید  |