یه جورهائی از لحظاتم سعی دارم نهایت لذت را ببرم و فکر می کنم در این دنیای فانی اگه نتونیم از لحظاتمون و حتی ثانیه هاش نهایت لذت و خوشی را ببریم ؛ یک بازنده بیچاره هستیم. برای مثال اگه نتونیم در زندگیمون جایی برای موسیقی باز کنیم و لحظاتی را با موسیقی بسر نبریم خوب معلومه در درازمدت ذهن و روان ما تحلیل میره و می شیم یه فرد افسرده و ناخوش از نظر روانی. میدونی به تعبیر معلم شهید دکتر شریعتی انسان برای اینکه از این تنگنای روزمرگی و حصارهای دنیای مادی به اون سرچشمه اولین خویش راهی بیابه دست به آفرینش زد و هنر ؛ علم و عرفان را خلق کرد. و موسیقی بخش مهمه هنره که بشر نمیتونست در این برهوت زندگی مادی و زمینی آرام بگیره و حس می کرد که گمشده ای را داره و ناگزیر و اما با شوق موسیقی را آفرید تا تسکینش بده و جدایی و فراق گیجش نکنه و غمگین.
و اما متاسفانه آن چیزی که در جامعه ما خیلی وقته وجود نداره و چاش خالی و خیلی حیاتی برای زندگی جمعی مون که در آرامش بزیم و شاد و پر نشاط باشیم فقدان موسیقی در جمع انسانی ماست. اینکه صبح وقتی از خواب بیدار می شیم صدای دل انگیز موسیقی در هر نوع و سبکش به گوشمان برسه و در کوچه و خیابون و فروشگاهها و همه مکان های عمومی صدای موسیقی جاری و ساری باشه و شب ها تا صبح نیز کنسرت های گوناگون موسیقی در محیط های باز شهری اجرا بشه و شادی در شهرهایمان طنین بیافکنه و اونوقت قول میدم عین مردم کشورهای دیگه از افسردگی و بیماریهای خاص روانی اثری پیدا نشه.
لحظه هایی در زندگی وجود داره که آدمی خیلی با خودش خلوت میکنه ؛ میره تو لاک خودش ؛ هیاهوی زندگی و هیجان آن دیگه براش جذابیتی نداره و لذتی ؛ مهم نیست که مرگش کی میرسه و اهمیتی هم نداره براش که زندگی کنه ؛ یعنی بود و نبودش براش میشه یکی. در این وضعیت دو حس به آدم دست میده ؛ دو حس متناقض و متضاد. بستگی به ادمهاش داره که کدوم حسو داشته باشند. حس نشاط و آرامش ؛ حس تیره بختی و اندوه و زجر مبهم. لحظاتی هم وجود داره که نه اون حسه و نه این حس. شادی غم انگیزی و یا آرامش تلخی بر وجود و درون آدمی سایه می افکنه شاید اگه بگم سنگینی می کنه بهتره. یه وضعیت خاصی ست و نامطمئن و بشدت تحت تاثیر محرک های بیرونی تغییر رنگ میده و از این رو به آن رو میشه. نوعی عدم ثبات روانی و ذهنی آدمی رو آزار میده. نیروئی مرموز که از ذهن فرد آروم آروم چون بخار متراکم که دیگه جایی برای موندن نداره نشت میکنه و میریزه به درونش ؛ همه جای وجودش رابه آهستگی تسخیر میکنه و اما با اقتدار و قدرتی وصف ناپذیر . گوئی دیگه خودت نیستی ؛ یکی دیگست که داره تو وجودت و ذهنت حلول میکنه ؛ یکی که نمیشناسیش اما همیشه باهاته و در فرصتی مناسب خودش و قدرتش را بهت نشون میده و تو در برابرش بی هیچ اعتراضی و دفاعی تسلیم میشی بی سر و صدا. اما در هنگامه تسخیر آخرین دژهای مقاومت وجودیت بناگاه انرژی پیدا می کنی . انرژی و پتانسیل خیلی زیاد ؛ جان می گیری و حس می کنی نبایستی برای چنین حالتی که بدتر از مرگ که مرگی تدریجی ست و ذهنی و روانی نه فیزیکی ؛ تسلیم بشی و باید باهاش بجنگی چون زندگی زیباست ؛ چون آرزوهای دست نیافتنی ؛ ممکنه دست یافتنی باشه ؛ چون تصور می کنی که زندگی با همه زیبائیهاش و لذتهاش ترو میخواد و تو نباید به این سادگی از دستش بدی که نهایت حماقته. و در این لحظاته که آروم میشی و حس می کنی ؛ پیروز شدی ؛ دوباره متولد شدی ؛ تولدی دیگر. و می فهمی که زندگی ادامه داره..... چه با تو و چه بی تو . پس بهتره که زندگی با تو ادامه داشته باشه.![]()
نمیدونم نصف شب تجربه شنا در دریا را داشتید یا نه؟ من بارها این تجربه را داشتم از همون اوان نوجوانی ؛تا فرصتی پیدا می کردم با چند تا از دوستانم به دریاچه ارومیه که در دوازده کیلومتری شهرمونه می رفتیم . چادرو کنار دریا روی ساحل شنی بر پا می کردیم و از عصر تا غروب منتظر میموندم و به آتیشی که بر افروخته بودیم ساعتها خیره می شدم به دوستانم که هنگام غروب آفتاب تو دریا شنا می کردند و به من تشر می زدند که آرش ؛ هی دیوونه ؛ خره بیا تو آب دیگه ؛ چقدر زل می زنی به این آتیش لعنتی.بی اعتنایی می کردم.
البته اونها از اصراری که داشتند هدفی کودکانه و انتقامجویانه را پی می گرفتند ؛ می خواستند منو تو آب خفه کنند و نیمه جان و بخندن. تا من آب شور دریاچه را که عین زهر مار بود بخورم و کلی بالا بیارم و اونها کیف کنند که انتقامشونو از من گرفتند آخه میدونین چیه؟ من از همون بچگی کشتی رفتم و کشتی گیر خوبی بودم که یه عادت ژنتیکی و خانوادگی ست. و اونها تک به تک همیشه در آب مغلوب ام می شدند و من خیلی وحشیانه و با شور و شوق فراوان سعی می کردم تو آب اونها رو تا مرز خفگی ببرم و خودم کیف کنم و براشون کلی بخندم وقتی می دیدم حس خفگی بهشون دست میده و سرفه می کنند و اب دهن و دماغشون پاک قاطی هم شده.
و حالا اونها نقشه می کشیدند که هر جوری شده منو بکشند تو دریا و نامردانه چند نفری بریزند رو سرم.
اما کور خونده بودند من زرنگ تر و با هوشتر از این حرف ها بودم که گول اونهارو بخورم و یا هندوونه بذارن زیر بغلم و منو احساساتی کنند و بکشن تو اب و حسابمو برسن.
یادمه برادر مرحومم ناصر که خیلی دوسش داشتم به من می گفت آرش هیچوقت تو دعوا مغرور نشو بزن فرار کن بذار بگن فرار کردی مهم اینه که زدی و نخوردی ؛ بهتر از اینکه مغرور بشی و بزنی و بمونی و بعد بریزن سرت و حسابی بخوری و گریه کنی. اونوقت غرورت میشکنه . پس یاد بگیر بزن و فرار کن. مهم اینه که زدی.
و ناصر عجب مربی خوبی بود برام....
آره می گفتم ؛ صبر می کردم تا همه به حد کافی شنا کنند و خسته بشن و بعد بیان بخوابند و من منتظر نیمه شب ؛ نه ؛ در انتظار شکار مهتاب دریا بی قراری می کردم همونکه کایا اسم ترانه مشهورشو گذاشته بود یاکاموز همون حس کایا رو داشتم .. وقتی همه می گرفتند و می خوابیدند و دریا آروم می شد و ماه درست در وسط آسمون با طنازی و عشوه گری خاص خودش دریا را و امواج آب را نوازش می کرد من لباسهامو می کندم ؛ در حالی که مبهوت این همه زیبائی و آرامش و رویا بودم آروم آروم در دریا فرو می رفتم ؛ دستهامو کاملا باز کرده و به سوی دریا می رفتم تا جائیکه در آب کاملا غوطه ور بشم. تا دیگه پاهام به کف دریا نخوره و خودمو در میون آب گرم دریا و زیر نور مهتاب نوازشگر و حیاتبخش ؛ ول می کردم. وه ؛ چه لذتی داره شنا در نیمه های شب در دریاچه ارومیه.![]()
قله ای که در نقطه مرزی قرار داره و معمولا در تمامی فصول سال کناره ها و اطراف قله پوشیده از برف زمستانی ست و در بالای قله دریاچه نسبتا بزرگی وجود داره که بسیار زیبا و پر از گل های رنگارنگ وحشی کوهستانی و آشیانه پرنده های زیبایی ست که نغمه ها و آوای خاطره انگیزشان منو وادار میکنه تا در رویاها و آرزوهام ، رویاهای پرشکوه و آبی رنگ سیر کنم.
بگذریم صبح زود ساعت چهار صبح که هوا تاریک و خیلی خنک و سرد بود از روستا براه افتادیم . شانزده نفر بودیم ده زن و شش مرد . دخترهای کرد عین مارال های کوهستانی با تیزی و تندی و چابکی خاصی از صخره های بلند و تیز عبور می کردند آی لار در میان حیرت همگان پا به پای دخترهای کرد که از هر کوهنوردی در دنیا چابکتر و سریعترند ، شیب تند و پر سنگلاخ کوه را طی می کرد و سومین نفری بود که به قله کوه رسید و اما شرط بندی را علیرغم همه کوششی که کرد باخت چون من طبق معمول اولین نفری بودم ، که به قله رسیدم .
اطراف دریاچه اتراق کردیم و آتش بزرگی براه انداختیم که گرمای آن خستگی راه را از همه وجودمان سر ریز کرد . هوای قله خیلی سرد بود. اما
با لبخند آفتاب صبحگاهی و گرمای نوازشگرش طبیعت نیز جان گرفت . و ما با انرژی و نشاط وصف ناپذیری درخشش و تلالو زرین آفتاب را در حین بیدار شدن و لبخند زدن به کره زیبای آبی رنگ زمین ، همچون کودکانی جستجوگر و تشنه صحنه های شگفتی زا ، زیبائی حیرت انگیز طلوع حیاتبخش آفتاب را از بالای قله نظاره گر بودیم.
در ساعاتی که در بالای قله بودیم از کنار هم بودن لذت وافر بردیم ، خیلی تفریح کردیم ، از بازیهای کودکانه تا گوش دادن به موسیقی ، تار محلی ، نی ، فلوت و کمانچه ای که با احساس یکی از دختران کرد نواخته شد و صدای سحر انگیز کمانچه هابیل علی اف را برایمان تداعی کرد. ورزش و شنا در دریاچه سرد و یخ. البته فقط من دیوونه لذت شنا را در دریاچه دالامپر چشیدم و افسانه و حکایتی را باز برای شنیدن و ... موجب شدم.
حوالی غروب نشئه از لذت هم آغوشی طبیعت ، از کوه بلند و مرتفع دالامپر و در سکوتی سرشار از عمق و معنا و احساس اهورائی به سوی دشتی وسیع و سر سبز روانه بودیم.![]()
سوختن مریم در روزی اتفاق افتاد که مریم با دستان عاشق آیدین از غرق شدن نجات یافت.
سه روز بعد از سوختن مریم ، آیدین در حالی که با ماشین پدرش بسرعت می تاخت خود را به رودخانه بزرگی که از وسط شهرمان می گذرد ، پرت کرد. جسد آیدین را غواصان پس از دو روز در دو کیلومتری محل حادثه پیدا کردند . روح بی قرار و بی تاب آیدین به عشق سوخته اش پیوسته بود.
فردای روز پیدا شدن جسد آیدین ، صبح یک روز غم انگیز وقتی آفتاب از دل دریا بیرون آمد و به آرامی آسمان آبی رنگ را در آغوش گرفت ، موهای مادر آیدین همگی یکجا سفید شده بودند.
دو مجلس ترحیم در یک کوچه برای دو عاشقی پاکباخته برگزار شد که چون شمعی سوزان سوختند و قطره قطره محو گردیدند.
روزهای سخت و تلخی برای مریم و آیدین بود همه ما این تلخی را حس می کردیم. برادران مریم بشدت از مریم مراقبت می کردند تا مبادا او برای عشق سوزانش رفتار نامتعارفی انجام دهد ، در همه جا و همه لحظات او را اسکورت می کردند.
آیدین عین پرنده ای که در قفس گیر کرده باشد ، سر از پا نمی شناخت .و به هر طریقی می خواست مریم یعنی ، همه وجودش را از دست ندهد. مقاومت سر سختانه مریم برای ازدواج نکردن با پسری که هرگز او را دوست نداشت کارساز نشد و شب عروسی نیز تعیین گردید آن هم درست روزی که مریم با دست های آیدین از غرق شدن نجات یافته بود و زندگی اش را مدیون فداکاری معشوقی بود که مجنون وار او را دوست داشت.
مریم هم شیفته آیدین بود و این شیفتگی بعد از آن روز به خصوص در همه تن ، ذهن ، جسم و نگاه مسحور کننده مریم خود را آشکار می کرد. در واقع مریم چیزی برای پنهان کردن نداشت. او عاشقی بود که برای عشقش می بالید و می نازید. عشق جنون آمیز مریم به آیدین همه را تحت تاثیر قرار داده بود جز پدر و مادر متعصب اش را. عشقی که شراره های آتش آن چون شعله سوزانی همه وجود مریم را بتدریج می سوزاند و خاکسترش می کرد.
یک روز قبل ازمراسم عروسی مریم ، حادثه عجیبی افتاد . مریم در حوالی ظهر که هوا داغ و گرم بود به آرامی و بی سروصدا در حالی که همه اعضای خانواده اش از شدت گرما در سایه خنک درختان حیاط خانه به خوابی عمیق فرو رفته بودند به پشت بام خانه دو طبقه شان رفت . گالن بیست لیتری پر از نفت همراه او بود. او تصمیم داشت به هر نحو شده عشق خود را در آغوش بگیره حتی اگر این عشق با سوختن و شعله ور شدن جان و جسمش توام گردد. گالن بیست لیتری نفت را به سر و صورت و تنش ریخت در حالی که بشدت در تب داغ عشق خویش می سوخت ، با شعله کبریتی خود را به آتش کشید بی آنکه حتی صدایی و یا فریادی بزند ، در عرض چند دقیقه کاملا جزغاله شد یکی از خانم های همسایه که نظاره گر این صحنه بود چنان در ترس و سراسیمگی و بهت غرق شد که واکنشی از خود بروز نداد. او تنها محکوم بود تا صحنه سوختن مریم را با همه جزئیاتش از حیاط خانه شان ببیند . وی بعدا در بیمارستان روانی مدتها بستری شد . او می گفت : عشق سوخته ، آزارش می دهد و رهاش نمی کند .
ادامه داره...
سالها پیش در ایام نوجوانی ام اتفاق عجیبی روی داد. در محله ما خانواده ای زندگی می کرد که پیرو دین مسیح بودند ، مریم یکی از افراد این خانواده بود . او هفده سال داشت و سال آخر دبیرستان را می گذراند. دختری بسیار مهربان و در زیبائی نظیر نداشت. زیبائی مریم زبانزد عام و خاص بود . آیدین یکی از بچه های محله عاشق مریم شد . در حقیقت این عشق متقابل بود یعنی مریم هم شیفته آیدین بود. آیدین پسری فداکار ، وفادار و مهربان بود . من در آن موقع نوجوانی سیزده ساله بودم.
در یکی از روزهای گرم و داغ تابستان ، آیدین به برادر بزرگتر من که همسن و سالش بود گفت : بابک من هر وقت مریم را می بینم خیلی دلم به لرزه میافته و دست خودم نیست . برادرم سری تکان داد و به آیدین در کمال خونسردی گفت : پسر تو عاشق شدی ولی زیاد جدی نگیر . آیدین از خجالت سرش را پایین انداخت و بی آنکه حرفی بزند به خانه رفت. در آن لحظه از دیدن گونه های سرخ آیدین پی به اعماق عشق او بردم و دلم برایش سوخت. چرا سوخت ؟ نمی دانم ، شاید با او همذات پنداری کردم و شاید در آن لحظات داغ و گرم تابستان ، حس او را گرفتم یا احساس او در وجودم جاری و ساری شد.
اما زبانه های این عشق سوخته از کجا شعله ور شد؟
یکسال قبل از این ماجرا در مردادماه ، خانواده ما به همراه خانواده مریم و آیدین و چند خانواده دیگه که هم محل ما بودند به دریا رفتیم. حوالی ظهر بود بچه ها هر کدام به اقتضای سنشان دور هم جمع شده و در ساحل یا داخل دریا بازی های متفاوتی می کردند. مریم با سایر دخترهای هم سنش در حال توپ بازی در دریا بودد. من نیز به همراه سایر مردها و پسرهای دیگه مشغول آماده کردن وسایل نهار بودیم که بیکباره فریاد یکی از دخترها به نام مینا که کمک می طلبید و می گفت مریم داره غرق میشه یک لحظه همه را مات و مبهوت کرد و بی اختیار نگاهها به دریا خیره شد. مریم در حالی که دست و پا میزد در آب فرو می رفت و لحظاتی بعد با امواج خروشان دریا روی آب می آمد. در این حین آیدین بسرعت نور به سوی دریا دوید ، پس ازلحظاتی در حالی که دیوانه وار اما ماهرانه شنا می کرد به مریم رسید و او را که بی حال و بی رمق بود در آغوشش گرفت و به ساحل آورد و در روی زمین درازکش خوابانید. موهای بلند مشکی و گیس کرده مریم چهره زیبای او را دو چندان می نمود. مریم نیمه جان بود تا اینکه پس از سرفه های بسیار و تنفس مصنوعی که به وسیله یکی از خانم ها به او داده شد کم کم حالش خوب شد و خطر مرگ از بیخ گوشش گذشت.
یکسال بعد از این حادثه ، پدر و مادر مریم به خانواده آیدین که برای خواستگاری او به منزلشان رفته بودند پاسخ منفی دادند و علت آن نیز تضاد مذهبی بین این دو خانواده بود. چند روز بعد شایع شد خانواده مریم مصمم هستند تا علیرغم مخالفت شدید مریم او را به عقد یکی از بستگان خودشان در بیاورند و تا آنجا پیش رفتند که حلقه نامزدی را به مریم تحمیل کردند.
ادامه داره...
چه خواهد شد ؟ چه روی خواهد داد ؟ سر انجام چیست ؟
انگار گام بر داشتن در کویر سوزان زندگی از بار معنایی و امید بخش خویش خالی و تهی شده است.
آندره ژید در تعریف واژه عبث میگه : عبث یعنی رفتاری بیهوده و بی معنا .
شاید در توصیف دقیق واژه عبث بتوان گفت : عبث یعنی زندگی بی سرانجام ، مالامال از رویاهای تحقق نیافته و آرزوهای دست نیافتنی ، یعنی همچون پرومته قهرمان اساطیر یونانی و نماد عشق و روشنائی در تلاشی مدام و سخت و اندوهبار اما مایوسانه و بی هیچ امیدی محکومی که در تنهائی مطلق تلاشی زجر آور و مکرر با هر سر زدن آفتاب صبحگاهی و در همه لحظات زندگی آغاز کنی.
شروعی سیکلی و در دایره بسته.
چه خواهد شد ؟
گاهی چنان دلم می گیره که می خوام آن کسی را که بی نهایت دوستش دارم و دوستش دارم و دوست داشتنم از جنس خاک نیست و از هر چه که بوی غریزه میده بلکه نوعی حس ناب درونی ؛ پاک همچون آب زلال و یک نیاز متعالی برای رو در رو شدن با کسی ست که زیبایی سرشت و ذهنش مرا مجذوب خودش کرده و در اعماق ذهنم و لایه های زیرین وجود و احساسم برای همیشه جا خوش کرده. فقط و فقط چند ثانیه او را ببینم و حسش کنم که وجود داره . همین .اما افسوس که او با من حرف نمیزنه.
در مورد چی دارم فکر می کنم؟ آیا در مورد اینکه همسر ایده آل ام کی باید باشه؟ می خوام بگم که دارم فکر می کنم در مورد چی باید فکر کنم ؟ آیا در مورد شهرت بین المللی خیال می پرورانم؟ آیا برای بردن جایزه صلح نوبل خیال می پرورانم؟ آیا در ذهن خیال در آغوش کشیدن رویاهام را می پرورانم ؟ رویاهایی که میتونه دست نیافتنی باشه و هرگز عینیت پیدا نکنه و منو دیوونه کنه ؟ ، آیا حاضرم در کویر داغ و سوزان قدم بزنم و یا زندگی کنم ؟ آیا همچنان شیفته مدونا هستم ؟ یا شکیرا ؟ و ذهن و روانم را چون گذشته تسخیر کرده اند؟ آیا باید برای همیشه اونها رو دوست داشته باشم؟ آیا شریعتی هم اکنون روحم را سیراب میکنه و من دیگه نیازی به مدونا و شکیرا در خویش حس نمی کنم؟؟ آیا شریعتی را دوست دارم؟ آیا بردن جایزه صلح پولیتزر را در خیال می پرورانم با نوشتن یادداشت های روزانه؟ آیا ذهن من و تخیلاتم از مارکز خلاق تر و خیال انگیز تره یا آرزوهام و رویاهام؟ آیا اینجا میتونم در آغوش کشیدن رویاهام را در خیالم بپرورانم؟ یا اینکه نمیتونم و یا نمیذارن رویاهامو با خودم داشته باشم و احساسات سرشارم را؟
لاکان فیلسوف شهیر فرانسوی میگه :
خیالات و اوهام باید غیر واقعی باشند چرا که در لحظه ای ، ثانیه ای آنچه را که می خواستید بدست آوردید و بیشتر از اون نمی تونید بخواهید ، برای آنکه به زیستن ادامه بدیم ، امیال می بایستی خواهان اهدافی باشند که همواره حضور ندارند . در حقیقت شما خود آن چیز را نمی خواهید ، تصورش را می خواهید . در نتیجه امیال ، تصورات عجیب و غریب ما را حمایت می کنند .
این دقیقا چیزیه که پاسکال می گه : " ما حقیقتا زمانی خوشحالیم که در مورد خوشبختی ، خیال بافی می کنیم. "
و چرا نگوئیم نفس شکار کردن شیرین تر از کشتنه ، یا مراقب باشیم چه آرزویی داریم نه برای اینکه ممکنه بدستش بیاریمش بلکه از این رو که ممکنه یکبار به دست بیاریمش.
من نیز چون لاکان معتقدم زندگی با خواسته هایتان شما را خشنود نمی کند ؛ انسان کامل انسانی ست که در تلاش با تفکرات و ایده آل هاش زندگی کنه و اینکه زندگی تان را با موفقیت های بدست آمده ارزیابی نکنید بلکه لحظات کوتاهی از راستی ؛ عطوفت ؛ عقلانیت و حتی قربانی کردن فردی را ارزیابی کنید.
چرا که در پایان تنها راهی که میتونیم اهمیت زندگی مان را ارزیابی کنیم ؛ ارزش گذاشتن به زندگی دیگرانه.
یادمه در یادداشت قبلی اشاره داشتم به اینکه ذهن مارکز همانند ذهن سیال ویرجینیا وولف ترکیبی متناقض و در عین زیبائیست و توصیف ناپذیر در ساحت ها و حیطه های خاص.
ذهن مارکز ترکیب استثنایی از واقعیت و خیال محضه که منتقدین ادبی نام رئالیسم جادویی را بر نوشته هاش و رمان هاش نهاده اند و طراح این سبک نوشتاری و بنیانگذار آن.
در تخیلات ذهنی مارکز نوعی به هم پیوستگی مضمونی و موضوعی می درخشه که بدیع و بی بدیله و هارمونی غریبی در آن نهفته است نوعی در هم تنیدگی واقعیت و تخیل که بیشتر واقع نمایی می کنه ، و رئالیسم جادوئی نامگذاری شده است .
به درستی مارکز را پایه ریز سبک نوشتاری رئالیسم جادوئی می پندارند.
در رمان "صد سال تنهایی" مارکز برجستگی تفکر و تخیل توامان خویش را به رخ می کشه.
بی تردید ذهن خلاق و جریان سیال ذهنی مارکز بی اندازه تاثیر گذار و زیباست.
مطالعه این کتاب ، شما را با ذهن زیبا و پرغوغای گابریل گارسیا مارکز نویسنده پر آوازه دوران معاصر و برنده جایزه نوبل در ادبیات آشنا می کنه. شاید رمان صد سال تنهایی خواندنی ترین و به یادماندنی ترین کتابی باشه که تاکنون می خوانید، تردید ندارم .
کتاب صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز را یکی دو ماه پیش پیدا کردم. منظورم نسخه اصلیش بود . ترجمه بهمن فرزانه چاپ اول سال 1355 و انتشارات امیر کبیر. برای دومین بار در تنهائی خوندم ، خیلی لذت بردم . دیشب تمومش کردم. دل کندن از آخرین صفحات کتاب برایم خیلی غمناک و ناخوشایند بود. واقعا مارکز ذهن خلاق داره ، بعد زیبایی شناختی ذهن مارکز بسیار عالی و تحسین بر انگیزه ، او به زیبایی تمام به زندگی و لایه های زیرین شخصیت های داستانش نگاه می کنه و نیز با تاملی ژرف به همه رویدادها و پدیده های پیرامونی و خصوصا به روابط بین آدمها و تخیل پیچیده ای هم داره ، مهمتر از همه به زیبائی ، تخیلاتش را به تصویر می کشه. من نیز تخیلات بسیاری دارم اما متاسفانه استعداد بیان تخیلاتم را ابدا ندارم . شاید دچار یه نوع فلج مغزی هستم ، نمیدونم اما آن چیزی که باید اذعان کنم این است که که گاهی حس خفگی بهم دست میده. بگذریم باز زدم به جاده خاکی ،در باره ی ذهن زیبای مارکز چی بگم ، چطور توصیفش کنم . ذهن مارکز همانند ذهن زیبای خانم ویرجینیا وولف آمیزه ای از جنون و نبوغه. یه ترکیب خاص و نادر و کمیاب ، من هم آرزو داشتم عین ویرجینیا می شدم اما افسوس که نشدم. شاید به همین علته ، ویرجینیا را خیلی دوست دارم و شیفته شخصیتش هستم. مخصوصا وقتی فیلم ساعتها را بارها دیدم شاید هفت بار در ماههای مختلف ، ویرجینا به نوعی در من حلول کرد. عین جاری شدن آب روان در دشت های سر سبز شهر ارومیه. چقدر به حاشیه میرم باور کنید دست خودم نیست کلمات به مغزم هجوم میارن و منو وادار و وسوسه می کنند ، عین فیلم وسوسه های تابستانی که در سن چهارده سالگی دیدم و شیرینی عشق ورزیدن را چشیدم ، می گفتم کلمات و واژه ها چه کارها که نمی کنند ، کی میگه اونها جان ندارند ، اونها نه تنها جان دارند که حس هم دارند و وادارم می کنند اونطوری که اونها میخوان بنویسم و در کاغذ حک کنم. باور کنید.
ادامه داره...
تک و توک مردان و زنانی را تماشا می کنم که در حال عبور از عرض خیابان هستند. دو زن جوانی را می بینم که یکی کاملا پوشش اسلامی داره و دیگری خیلی باز پوشیده و نحوه پوشش وی حاکی از اینه که فردی پایبند به مذهب نیست اما آن دو زن جوان چنان دست در دست همدیگه صمیمانه حرف می زنند و می خندند که گویی اعتقاد و طرز نگرش متضاد آنان هیچگونه تاثیری بر رابطه دوستی و انسانی شون نداره که ترک های ترکیه بهش میگن مدنیت.
خوب از این صحنه ها در شهر استانبول به وفور دیده میشه یعنی دیدگاه ؛ عقاید ؛ مرام سیاسی و فرهنگ متفاوت ؛ معیار و ارزش های گونه گون غالبا در مناسبات انسانی و اجتماعی مردم این شهر هیچگونه دخالتی نداره و روابط انسانی مردم شهر از معیارهای دیگه ای تبعیت میکنه .
بوضوح مشخص است که در نوع نگرش و طرز تفکر شهروندان استانبول ، انسانها فارغ از تمامی مرزهای محدود کننده طرز تفکر ، مرام سیاسی ، دین و مذهب ، فرهنگ و زبان ، قومیت ، نژاد ، ملیت و جنسیت با همدیگه در ارتباط هستند و مهربانی که نیاز زندگی ست و نیاز همه انسانها و روح زمانه ، در هیچ شرایطی و با هیچ توجیه و بهانه ای ، محو و کمرنگ نمیشه.
می گفتم ، صدای آهنگ و ترانه های متفاوت از گوشه و کنار محل زندگیم با درخشش آفتاب صبحگاهی داره اوج می گیره و جان و روح را نوازش می کنه ، چه کیفی داره وقتی که با صدای موسیقی و ترانه و آهنگی از خواب بلند بشی .
انگار که چون شعله شمعی در دل شب و با لبخند نخستین آفتاب شکوفه میزنی و زندگی را با همه وجود حس می کنی.

