تبليغاتX
گفتگوهای تنهائی

گفتگوهای تنهائی

رویاها و آرزوهای دست نیافتنی

ترانه ای که کایا میخوند خیلی غم انگیز بود بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد هم برای فقدان و نبودن کایا که تصویر خاکسپاریش را نشان می داد در قبرستان پرلاشز پاریس  ؛ همین حالا هم که دارم این کلمات و عبارات را در صفحه مانیتور حک می کنم  کایا داره ترانه صبوری را میخونه و من دارم تند تند همین کلماتی که چند لحظه بعد میره بالا  را تایپ می کنم و باز اشک از چشمانم سرازیر شده و قطرات اشک میریزه روی کیبورد. واقعا باید صد سال بگذره ملت ترک کایائی را دوباره آبستن بشه و شاید هم هیچوقت نشه. خیلی سخت بود مرگش بیکباره و زمانی که هیچکس انتظارش را نداشت او در سن ۴۲ سالگی برای همیشه پر بزنه. آه خدای من چرا او خاموش شد؟ آره می گفتم  ؛ ترانه معروف و غمناک شفق کایا با آن صدای مسحور کننده اش که سر خاکسپاریش پخش می شد دیگه کایا در حیات نبود در تصویر نبود ؛ میدونین چرا  ؟ چون سر قبرش ؛ قبل از خاکسپاریش در حالیکه ده هزار نفر از دوستداران کایا در قبرستان پرلاشز پاریس گرد آمده بودند ترانه شفق صرفا ازبلندگوها پخش می شد  و مردم در ماتم و اندوه  و سکوت گریه می کردند و همسرش بالای جنازش ایستاده بود ؛ بی هیچ سخنی و حرفی. دلم خیلی گرفت ؛ میدونستم اگه بخوابم دیگه کایا با من همراه میشه و من تحملش را نداشتم تا  در عالم خواب دوباره او را با آن چهره مغمومش ببینم و در وقت بیداری گمش کنم و زجر بکشم. به خودم گفتم هر طوری شده نمی خوابم . تا ساعت سه و نیم شب ترانه های متعدد  کایا را گوش کردم و تصویرش را با نگاهی غمناک نگریستم و گاهی گریه می کردم گوئی دارم از کایا برای همیشه جدا خواهم شد. . لبخندهاش مهربانانه و زیباست ؛ نگاهش نافذ و گیراست ؛ صداش بر اعماق وجود آدمی چنگ میزنه و مفاهیم شعرهاش و ترانه هاش پاک و برای و به خاطر  عشق و محبت و عدالت و آزادی ست.

اما نخوابیدم تا صبح شد و رفتم سر کار سرخوش اما اندوهگین. خودم از خودم سر در نمیارم.
دارم از کایا جدا می شم برای یه مدتی. دیگه تحمل ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 19:7  توسط آرش امید  | 

هر چند برادر بزرگترم که در سن ۲۴ سالگی  تازه ازدواج کرده بود و همسر ناز و یک پسر خوشگل دو ساله داشت بر سر سرعت جانش را از دست داد و در  تصادفی وحشتناک بشدت مجروح و بعد از یکماه اغماء در حالی که سی کیلوگرم وزن کم کرده بود تشنه و گرسنه مرد.  من برادرم ناصر راخیلی دوسش داشتم اندازه تمام دنیا اون برام یک روحیه ماجراجویانه بود ؛ نترس و بیباک ؛ از اونهائی که خیلی ها حسرت شهامت و تیزی اش را داشتند. اما مرد. و مردم تبریز الحق از  یکی از بهترین کشتی گیر های جسور  آذربایجان و شهرشون تجلیل کردند و براش آرامگاه زدند و شهریار اومد بالای قبرش و براش شعری سرود. و شعر را بر قبرش حک کردند. یادم میاد مربی کشتی من هر وقت ناصر میومد ارومیه و گاهی برای تماشای تمرین کشتی من که نوجوانی دوازده ساله بودم در باشگاه حاضر می شد ؛ از فرط شادی سر از پا نمی شناخت و چنان ازش تجلیل و تعریف می کرد  و  بهش احترام میذاشت که کشتی گیرهای ارومیه به من گیر می دادند و سوال پیچم می کردند. این ناصر کیه؟ و کجاست ؟و چند ساله کشتی می گیره؟

بگذریم . دیر وقت رسیدم خونه کسی نبود  همه رفته اند به مهمونی . صدای کایا از ماشین طبق معمول داره میاد همسایه ها به صدای ماشین من و توامان صدای احمد کایا عادت دارن . در حیاط را باز کردم و رفتم تو.  کمی تو یخچال خورشت ماکارونی بود و سیب زمینی سرخ کرده و رنده شده با سویای مخلوط با گوشت ؛ خیلی گرسنم بود نهار هم که نخورده بودم چون خونه نرفته بودم اوه صبحانه هم نخورده بودم زیرا صبح زود زدم بیرون همه خواب بودند . به همین خاطره که معده ام داره نه فارس ها میگن روده بزرگه داره روده کوچیکه را میخوره . سریع قابلمه کوچیک را از یخچال بیرون آوردم  و گذاشتم رو گاز ؛ تلویزیون را روشن کردم طبق معمول برنامه جالبی نداشت ؛ سی دی تصویری کایا را گذاشتم  داخل ویدیو و صدای کایا پیچید تو پذیرایی. دو تا تخم مرغ شکستم و با غذا قاطی کردم  و گذاشتم رو گاز داشت جر و جر می پخت. به هر صورتی بود  قاراشمیی درست کردم و زدم تو رگ. عجب خوشمزه بود . با نیم کیلو ماست خوردمش. من از بچگی علاقه عجیبی به ماست داشتم و دوغ  ؛ که هم اکنون نیز علاقه بچگی با منه  ؛  میگن ماست آدم را جوون نگه میداره درست میگن. من باورم شده.

ادامه داره...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 18:46  توسط آرش امید  | 

نمیدونم چرا دو روز پشت سر هم خواب کایا را دیدم ؛ من که شاید هر ده سال به دهسال یه خواب می دیدم و تا این لحظه صورت ذهنی و یا تصویری از خوابهامو ندارم. عین این میمونه که ابدا تو عمرم خواب ندیده باشم . بگذریم دیشب دیر وقت رفتم خونه. همش پشت رایانه عین اون بچه های ندید و بدید که  چیزی را همیشه در رویاهاشون داشته باشن و نتونند بهش برسن و بیکباره به دستشون برسه از غیب یا در یک اتفاق ساده و باور نکردنی. عین دیدن فیلم  مامورین مخفی که در آن مونیکا بلوچی بازی کرده بود و برای من واقعا اتفاق خوبی بود که با کاراکتر مونیکا و خودش آشنا شدم و  و شیفته اش. همش یک اتفاق ساده بود. اما مونیکا شد کاراکتر اصلی رویاهام تا  مدتی.  اما حالا کمی کمرنگ شده خیلی کمرنگ . باز رفتم به حاشیه ؛ اوه نمیدونم چرا نمیتونم ذهنمو متمرکز کنم تو نوشتن ؛ این روزها ؛ انسجام ذهنی ندارم و در نتیجه نوشته هام  و رفتارهام و گفتارهام و فعالیت هام به خصوص  رانندگیم ابدا از مضمون منسجم و منطقی برخوردار نیست ؛ خیلی قر و قاطی شدم این روزها . شاید از گرماست اما اینجا که چندان گرم نیست دوستان جنوبی میگن خوشا به حالت آرش که ارومیه زندگی می کنی با اون هوای لطیف و معتدلش معتدل مدیترانه ای. دارم از پنجره در طبقه سوم ساختمان ؛ کوههای مرزی را در غرب می بینم که هنوز قله هاشون سفیده و پر برف و حالا که دارم می نویسم چه  نسیم خنکی از کوهستانهای غرب ؛ کوههای نوار مرزی ایران و ترکیه  می وزه و هوا بشدت ابری شده عین پاییز. دارم کیف می کنم. اوه ؛  باز رفتم به جاده خاکی ؛ خدای من کجا بودم.

آره می گفتم دیشب بعد از بازی با اینترنت خیلی دیر وقت رفتم خونه ساعت یک بود . کمی درخیابونهای شهر رانندگی کردم ؛ هوا خنک خنک بود. رانندگی با سرعت جنون آور ؛ من عاشق سرعتم سرعت بالای ۱۲۰ که کیف خودشو داره و لذتی در اعماق وجودم در اون سرعت بالا حس می کنم که ترسوها  هیچوقت حالیشون نمیشه چی می گم و برای ..

 بگذریم .

ادامه داره...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:19  توسط آرش امید  | 

اگر همه دنیا را به من بدهند چه سود ؟ ، وقتی که عشق نباشه ، محبت نباشه ، مهربانی واژه ای بی معنا باشه و دوست داشتن چون بخار آبی که در آسمان اوج بگیره و ناپدید بشه . اگر همه قصر های طلایی و کاخ های آرزوها از آن من باشه چه سود ؟ ، که نوازش روح ، ردی در مناسبات انسانی نداشته باشه ، ذهن زیبا ، چون بیگانه ای در انبوه انسان ها نادیده گرفته بشه ، احساس انسانی دچار سوء تعبیر و کج فهمی بشه و در سطح غریزه صرف فهمیده بشه و عاطفه ، شوخی بی مزه تلقی بشه و آتشفشان درون انعکاس بیرونی نداشته باشه و در اعماق جان آدمی همچنان ملتهب و آواره بمونه .

نالیدن را چکار کنم ؟ ، گریستن را چکار کنم ؟
ای مرغک اسیر روح ام
که در باغی دور دست ، با ترانه ی غمناکت ، اندوه وجود را ، غم درون را ، تب و تاب ذهن را ، بی قراری احساس را می سرایی .

آری زمستان است . زمستان است
کجاست مهربانی ، کجاست نگاه مهربان مسیح ، کجاست چشمان امید بخش پیام آور ملکوت اعلی

ای کسی که از امید میگویی ، از نیکی و خوبی و مهربانی ، مگر این قله کوه ها را در زیر پوشش برف های سپید نمی بینی که به رنگ خون شده است .
مگر نمی بینی که دیگر نه آوازیست ، نه ترانه ای ، نه نسیمی ، نه گلی ، نه پونه ای ، نه آوای عاشقانه ی پرنده ای مهربان

ای آرزوی سبز ، ای گلبرگ هزاران لبخند امید های رنگارنگ من ، کی خود را می نمایی ؟

دانه های عشق و مهربانی و محبت و امید که سراسر زمستان را در زیر تلی از خاک مدفون بوده اند در نیاز به آوای بهاری می سوزند ، بیا ای آرزوی سبز .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 15:31  توسط آرش امید  | 

یه جورهائی از لحظاتم سعی دارم نهایت لذتو ببرم و فکر می کنم در این دنیای فانی اگه نتونیم از لحظاتمون و حتی ثانیه هاش نهایت لذت و خوشی را ببریم ؛ یک بازنده بیچاره هستیم. برای مثال اگه نتونیم در زندگیمون جایی برای موسیقی باز کنیم و لحظاتی را با موسیقی بسر نبریم خوب معلومه در درازمدت ذهن و روان ما تحلیل میره و می شیم یک فرد افسرده و ناخوش از نظر روانی. میدونین به تعبیر معلم شهید دکتر شریعتی انسان برای اینکه از این تنگنای روزمرگی و حصارهای دنیای مادی به اون سرچشمه اولین خویش راهی بیابه دست به آفرینش زد و هنر ؛ علم و عرفان را خلق کرد و موسیقی بخش مهمی از هنره که بشر نمیتونست در این برهوت زندگی مادی و زمینی آرام بگیره و حس می کرد که گمشده ای  داره  ناگزیر و اما با شوق موسیقی را آفرید تا تسکینش بده و جدایی و فراق گیجش نکنه و غمگین.
و اما متاسفانه آن چیزی که در جامعه ما خیلی وقته وجود نداره و جاش خالی و خیلی حیاتی برای زندگی جمعی مان که در آرامش بزییم و شاد و پر نشاط باشیم فقدان موسیقی در جمع انسانی ماست. اینکه صبح وقتی از خواب بیدار می شیم صدای دل انگیز موسیقی در هر نوع و سبکش به گوشمان برسه و در کوچه و خیابون و فروشگاهها و همه مکان های عمومی صدای موسیقی جاری و ساری باشه و شب ها تا صبح نیز کنسرت های گوناگون موسیقی در محیط های باز شهری اجرا بشه و شادی در شهرهایمان طنین بیافکنه و اونوقت قول میدم عین مردم کشورهای دیگه از افسردگی و بیماریهای خاص روانی اثری پیدا نشه و یا در سطح پایینی باشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:5  توسط آرش امید  | 

با تمام وجودم  معتقدم که زندگی بی زن یعنی زندگی بی رویا و زندگی بی رویا برای یک انسان یعنی نیستی وبی لذتی ؛ بی زیبائی ؛ زجر و اندوه و حماقت محض.

عین اینکه انسان در روی کره خاکی فقط در مدتی که قراره زندگی کنه همش تو کویر برهوت و تفتیده باشه و ابدا آبادانی ؛ جنگل ؛ روخانه ؛ آبشار ؛ دشت های سر سبز با اسب های وحشی ؛ کوهستانهای بلند و زیبا با قله های پر برف و باران را هرگز نبینه. میشه گفت؟ یارو داره زندگی می کنه و میدونه اصلا معنی زندگی و زیستن و لذت و زیبائی چیه؟

زندگی بی زن یعنی زندگی بی موسیقی. که دیگه خیلی وحشتناکه.
ویل دورانت در کتاب لذات فلسفه میگه تصور زندگی بی موسیقی برام خیلی وحشتناکه.

من بر این باورم که وجود زن بخش وسیعی از لذت و زیبائی زندگی ست. هیچ ثروتی و قدرتی و آرزوئی نمیتونه جایگزین لذت زن باشه ؛ میخوام  به جرئت و یقین و با همه احساسم بگم زن یعنی همه رویاها و آرزوهای زندگی.

تصور حیات بی زن  ؛ یعنی تصور تشنگی مدام و زجر آلود.

اما کدام زن؟
پرسش مهم اینه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:15  توسط آرش امید  | 

نمیدونم چرا این یادداشت را خیلی دوست دارم

یه لحظه هایی در زندگی  وجود داره که آدمی خیلی با خودش خلوت میکنه ؛ میره تو لاک خودش ؛ هیاهوی زنگی و هیجان آن دیگه براش جذابیتی نداره و لذتی ؛ مهم نیست که مرگش کی میرسه و اهمیتی هم نداره براش که زندگی کنه ؛ یعنی بود و نبودش براش میشه یکی. در این وضعیت دو حس به آدم دست میده ؛ دو حس متناقض و متضاد. بستگی به آدمهاش داره که کدوم حس را داشته باشند. حس نشاط و آرامش ؛ حس تیره بختی و اندوه و زجر مبهم.   لحظاتی  هم وجود داره که نه اون حسه و نه این حس. شادی غم انگیزی و یا آرامش تلخی بر وجود و درون آدمی سایه  می افکنه  شاید اگه بگم سنگینی می کنه بهتره. یه وضعیت خاصی ست و نامطمئن و بشدت تحت تاثیر محرک های بیرونی تغییر رنگ میده و از این رو به آن رو میشه. نوعی عدم ثبات روانی  و ذهنی آدمی را  آزار میده. نیروئی مرموز که از  ذهن فرد آروم آروم چون بخار متراکم که دیگه جایی برای موندن نداره نشت میکنه و میریزه به درونش ؛ همه جای وجودش را به آهستگی تسخیر میکنه و اما با اقتدار و قدرتی وصف ناپذیر . گوئی دیگه خودت نیستی ؛ یکی دیگست که داره تو وجودت و ذهنت حلول میکنه ؛ یکی که نمیشناسیش اما همیشه باهاته و در فرصتی مناسب خودش و قدرتش را به تو نشان میده و تو در برابرش بی هیچ اعتراضی و دفاعی تسلیم میشی بی سر و صدا. اما در هنگامه تسخیر آخرین دژهای مقاومت وجودیت بناگاه انرژی پیدا می کنی . یک پتانسیل خیلی زیاد ؛ جان می گیری و حس می کنی نبایستی برای چنین حالتی که بدتر از مرگ که مرگی تدریجی ست و ذهنی و روانی  و نه فیزیکی ؛ تسلیم بشی و باید باهاش بجنگی چون زندگی زیباست ؛ چون آرزوهای دست نیافتنی ؛ ممکنه دست یافتنی باشه ؛ چون تصور می کنی که زندگی با همه زیبائیهاش و لذتهاش ترا میخواد و تو نباید به این سادگی از دستش بدی که نهایت حماقته. و در این لحظاته که آروم میشی و حس می کنی ؛ پیروز شدی ؛ دوباره متولد شدی ؛ تولدی دیگر. و می فهمی که زندگی ادامه داره..... چه با تو و چه بی تو . پس بهتره که زندگی با تو ادامه داشته باشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:10  توسط آرش امید  | 

ساعت هفت و نیم صبح  را نشان میده ؛ از نیمه های شب که از خواب برخواستم با دلی اندوهگین و روحی غمناک ؛ تا این لحظه دارم ترانه های کایا را گوش می دهم و  کلیپ های تصویری کایا را  که خیلی کمیاب و نادره  می بینم ؛ یکی از دوستانم  که هم اکنون در ترکیه  تخصص قلب میخونه با مکافات بسیاری سی دی تصویری کایا را از آنکارا پیدا کرد و برایم فرستاد  دو سی دی دیگه را یک دوست صمیمی کرد که با دختر عموی عراقیش ازدواج کرده همین چند هفته پیش که به سراغشون در روستا رفتیم  ؛ به من هدیه داد. دوستم گفت این سی دی را در شهر دهوک خرید. او میدونه که چقدر شیفته کایا هستم و میگه آرش : تو باهاش زندگی میکنی. و بالاخره مرا نیز عاشق اندیشه ، صدا و ترانه های آن مرد بزرگ کردی.

ساعت هفت و پنجاه دقیق صبح ؛ هاله ای از غم و اندوه بر وجودم سایه افکنده ؛ ایکاش من به جای کایا می مردم ؛ ایکاش .

افسوس که من زنده ام و او خاموش است و دیگه برای آزادی ، عدالت و پاکی روابط و مناسبات انسانی نمی خونه ؛ افسوس که ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 5:39  توسط آرش امید  | 

باز خواب کایا را دیدم ایستاده چون سرو ؛ داره میخونه برای آزادی و عدالت ؛ کنسرت بزرگی ست تو شهر استانبول در فضای بزرگ و باز ؛ شاید استادیوم فوتبال بیشکتاش باشه ؛ خیلی آشناست ؛ چقدر آدم اومده ؛ چه شور و حالی ؛ میخونه ترانه شفق را ؛ دارم دیوونه میشم ؛ باز مغزم داغ و گرم و سوزان شده .

از خواب پریدم ؛ ساعت سه و نیم شبه. خیس عرق شدم ؛ قطرات عرق بر صورتم جاری ست ؛ وای چه حال عجیبی دارم ؛ حس می کنم منفجر می شم عین کوه  ؛ دارم می سوزم ؛ ذوب می شم ؛ عین گدازه های  مذاب آتشفشان ؛ روحم فوران کرده و کالبدم یارای تحمل روح بی تابم را  دیگه نداره
وای خدای من .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:11  توسط آرش امید  | 

نیمه های شب ؛ شاید حوالی صبح بود اما هوا سایه روشن میزد.  گریه کنان از خواب پریدم گرمای تنم  ؛ ذهن و مغزم را آزار می داد.  طپش تند قلبم را می شنیدم . معمولا خیلی کم خواب می بینم ؛ شاید در هر ده سال یک خواب.

 دیشب خواب دیدم در کنار کوهستان بزرگی قرار دارم ؛ در دامنه کوه  که هوا بشدت سرد  ،  نیمه تاریک ، ابری و مه آلود بود و در حالیکه پاهام تا زانو تو برف بود و به سختی راه می رفتم  بناگاه در پس مه غلیظ و وهم انگیز  ؛ کایا را دیدم وای خدای من با اون اورکت همیشگیش که معمولا در زمستان ها می پوشید و در جلوی دوربین ترانه هاشو می خواند ؛ روبرویم سبز شد عین رنگ زندگی ؛ بی اختیار به سویش دویدم اما رمقی در بدنم نبود ؛ نگاه او نگاهی سرشار از مهربانی بود ؛ در لحظه به او رسیدم ؛ دستانم را باز کردم و با تمامی وجودم  کایا را به آغوشم کشیدم و از شدت شادی زدم زیر گریه ، اشک بر صورتم جاری شد ؛ در حالتی از مستی و راستی ؛ از صدای گریه خودم از خواب پریدم و  در هشیاری فهمیدم ؛  خوابی بیش نبود.

از صمیم قلب آرزو کردم : کاش من به جای کایا می مردم و او برای ملت ترک ،  برای بشریت ،  برای آزادی  ، برای عدالت و رهایی و برای پاکی مناسبات انسانها همواره می خواند و می خواند.  کاش من می مردم به جای او....

اما افسوس آرزویم ؛ از جنس آرزوهای دست نیافتنی ست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:3  توسط آرش امید  | 

گاهی نفرت همه وجودمان را فرا میگیره و احساس می کنیم که بایستی خشم را با خشم و ناکامی را با خشونت و ستیزه جوئی پاسخ دهیم. اما در اعماق ذهن مان و ته دلمان در می یابیم که نبایستی خشم را با خشم و ناکامی و ستم را با خشونت و ستیزه جوئی پاسخ دهیم . چرا که تشنه زیبایی ، آرامش ، مهربانی ، آزادی و پرواز بلند روح هستیم.

درسته که تاریخ بشریت سراسر خونریزی ، تبهکاری ، خودخواهی ، نادانی و غرور کاذب است ، اما آدمی زمینه ها و امکانهایی نیز در پیش رو داره . این استعداد شگفت ، این کوشش خستگی ناپذیر برای رسیدن به زیبائی و آرامش و مهربانی و متعالی بودن در وجود انسان چون ستاره های درخشان در دل تاریک آسمان می درخشه و به ما این باور و ایمان را میده که بایستی چشم انداز تاریخ فردای انسانی را زیبا و امید بخش به تصویر کشید.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:51  توسط آرش امید  | 

تندی گذر ماهها ، روزها و عبور ثانیه ها و لحظات را بر تن و روان مجروح خویش احساس می کنم . براستی بودن من ، روح و قلب و هستی من باتلاق متعفنی شده  که بوی مشمئز کننده آن را گاهی با همه وجودم حس می کنم ،

چرا این جوری شدم ، چه اتفاقی افتاده ؟ چرا وجودم را چون مردابی ساکن می بینم  ؟

بایستی به ساحل دریا برم . سایه ی پر رنگ ابدیت را دوباره به بینم ، تماشا کنم و لذت ببرم تا روحم سیراب بشه .

بایستی  از این روزمرگی نکبت بار رها بشم  ، هیاهوها ، گرد و خاک های تهوع آور ، شاید این کنتاکت درونی و همیشگی ذهن و روح و روان منه  که همیشه هست و خواهد بود چرا که ریشه در عطش بی نهایت طلبی ام داره و شاید ...

گاهی ممکنه شعر زیبای زندگی در یک رفتار و گفتار ساده باشه و خودش را نشون بده ، شاید در یک لبخند مهربانانه ، یا در یک حس سرشار از عاطفه ، در یک لحظه ای که جز بوی زیبایی حس نکنی ، بوئیدن زیبایی یک گل سرخ

به هر حال و در هر شرایطی بایستی به عشق و  زندگی احترام گذاشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:39  توسط آرش امید  | 

فیلم جدا افتاده را دیشب نتونستم کامل ببینم چون وقتی طبق معمول دیر به خونه رسیدم نیم ساعت از فیلم پخش شده بود. فیلم ساخته کارگردان امریکائی ایتالیائی الاصل  مارتین اسکورسیسی نامدار و مشهور است.

کارگردان فیلم هائی چون راننده تاکسی و دارودسته های نیویورکی و هوانورد. نمیدونم چرا فیلم هوانورد تاثیر غیر ارادی عجیبی روی من گذاشت یعنی همه وجودمو تسخیر کرد و همین حالا که دارم این کلماتو تایپ می کنم تاثیراتش را زیر پوستی حس می کنم. منتقدینی که در تلویزیون در رابطه با فیلم جدا افتاده توضیح می دادند و به اصطلاح خودشان نقد فیلم می کردند در مورد همه چی سخن گفتند جز محتوا و درونمایه فیلم . در واقع با نقدشون ذهن خارق العاده و پیچ در پیچ مارتین اسکورسیسی را به گند کشیدند . عین برخی از این استادهای دانشگاههای امروز ایران که از همه چی سخن می گن جز در مورد متن درس و موضوع اصلی.

فیلم مردگان یا به تعبیر سینما یک جدا افتاده برنده اسکار بهترین فیلم سال ۲۰۰۶ است و همچنین نامزد دریافت پنج جایزه اسکار هم بوده  که توانسته ۴ جایزه اسکار را برای کارگردان خود به ارمغان آورد همچنین ۴۶ جایزه از جشنواره های دیگر را به خود اختصاص داده است.
مدت زمان این فیلم ۲ ساعت و ۳۰ دقیقه می باشد. مردگان را می توان در ژانر اکشن ،  ماجراجویی و درام قرار داد.

در فیلم جدا افتاده اغلب بازیگران مطرح دنیا چون مت دیمون ، لئوناردو دی کاپریو و جک نیکلسون محبوب و ... نقش داشتند  فهم لایه های پیچیده فیلم نیاز به آی کیوی بالائی داره تا بتونه در اولین تماشای فیلم تلقی درستی از نکات و پیام فیلم داشته باشه و بتونه فیلمو درک کنه. دنیای گانگسترها و دنیای خاکستری پلیس ها و روابط تو در توی این دو دنیا بقدری جذاب ساخته و پرداخته شده که بیننده را در همان سکانس های ابتدائی مجذوب میکنه.

این فیلم احتمالا در کانال یک تلویزیون در بعد از سریال پرستاران  روز سه شنبه آینده مجددا پخش میشه.

دیدن این فیلم بسیار جذاب و تاثیر گذار را به شما دوستان توصیه می کنم. حتم دارم لذت می برید.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:21  توسط آرش امید  | 

یه زمانی ، یه روزهائی ، یه لحظاتی با صحنه های تراژیکی روبرو می شدم ، صحنه هایی که دل را می سوزاند و روح را به آتیش می کشاند ، زنان ، دخترها و مردان جوانی که برای به آغوش کشیدن آمال و آرزوها و رویاهایشان به استانبول شهر پر تپش ، شهر غوغاها و رویدادهای پیش بینی نشده و شهر زندگی وارد می شدند و اما در این شهر  ، شهر استانبول ، چهار راه شرق و غرب ، خیلی ها بودند که زندگی شان را می ساختند و بعد از بین می بردند و نابود می کردند ، براحتی نوشیدن یک لیوان آب ، چرا؟

شاید به امید رسیدن به آرزوهای دست نیافتنی و رویایی که هیچگاه به دست نمی آوردند و این یعنی بی سر انجامی و بی آیندگی یا بهتر بگویم بدشانسی مطلق.

در یکی از روزهای سر در گمی و پریشانی ، نزدیک غروبی غم انگیز در حالی که در گوشه ای از ساحل دریا و در خلوت خویش به آرامی می گریستم با یک شهروند آمریکائی میانسال که مدتهای زیادی در استانبول می زیست و زبان ترکی استانبولی را نسبتا خوب صحبت می کرد آشنا شدم . یعنی او در کنارم به آرامی نشست و با من آشنا شد.  با کنجکاوی کودکانه ای راز گریستن ام را فهمید ، سوز درونم را چشید. در حالی که بسیار مغموم بود دستش را به مهربانی بر شانه هایم گذاشت و همچنان که به دریای بیکران خیره شده بود گفت : آرش ، خیلی ها فکر می کنند شهروند آمریکائی آزاد است و خوشبخت و آزادی و خوشبختی خود را به رخ جهانیان می کشد  ولی این دروغی بیش نیست و هر جا بری آسمان همین رنگ است.

او گفت : یک راه بیشتر ، برای آدمی در این دنیای زشت و سیاه نمانده است . درک و احترام. بعد ادامه داد : همیشه باید احترام دیگران را  حفظ کنیم و موقعیت شان را درک. تا تک تک افراد انسانهای کره زمین بتوانند از انگیزه قوی برای خوشبختی و پیشرفت برخوردار باشند .

از او جدا شدم و در حالی که با گام های لرزان و خسته و روحی حیران در منطقه ی آکسارای استانبول سوار مترو می شدم ، پدرم را در رویا دیدم که روزی بهم گفت : " ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه مثل یک برده با من رفتار شود ."

به این نتیجه رسیدم ، هر طوری شده باید خودم را از این وضعیت بغرنج کنونی نجات دهم ، و با گام های  استوار به سوی آینده نامعلوم روانه شدم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:8  توسط آرش امید  | 

حوالی ظهر در تقاطع خیابون در پشت رل نشسته بودم و منتظر اینکه چراغ سبز بشه ؛ ساکسیفون گوش می کردم ساکسیفون کنی جی؛ خیلی عالیه برای زمانی برای مردن. نمیدونم چرا میل شدیدی به ترک زندگی در همون لحظات در درونم غوغا می کرد. مردن و نیست شدن و از این همه یاس و نامیدی رهایی یافتن ؛ در افکار خودم غرق شده بودم افکاری که برام مبهم بود و عین پلان های فیلم سینمائی به تندی از برابر چشمانم رژه میرفتند اما تاریک و تیره و تار بودند.حالت تهوع بهم دست داده بود. نمیدونستم چرا بیکیاره به این وضعیت افتادم. تشویش و اضطراب هم که همه وجودمو فرا گرفته است. حس کردم که مرگ عین یک فرشته زیبا میتونه نجاتم بده و میلی درونی و مبهم بهم می گفت بمیر آرش. صدایی منو به خودم آورد مثل اینکه نوری در تاریکی محض بود دریچه ای به روشنائی
و زیبائی فرو رفتن آفتاب در قله مغرب ؛ اون صدا  ؛ صدای  یک کودک نه ساله بود. پسرک سیه چرده ناز در برابر چشمان بهت زده و مایوسم پدیدار شد در حالی که جعبه آدامس کوچکی در دست داشت و بهم گفت آقا ترو خدا از این آدامسها بخر خیلی خوشمزه ست.
بی اختیار لبخند بر لبانم نشست ؛ چهره پسرک منو گرفت و بهم امید به زندگی داد ،
دستمو به سرش کشیدم و بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت یاشار. چه اسم با معنا   و امید بخش یاشار یعنی ....
همه چی جز نا امیدی.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:57  توسط آرش امید  | 

او گفت : آرش ، محسن قشقرق به راه انداخته و باخت را به بهانه های واهی نمی پذیره و جعبه میوه را تحویل نمیده ، آن سوی زمین بازی را نگاه کردم محسن جعبه میوه را حریصانه در دو دستش گرفته بود و به ما نگاه می کرد از او خواستم جعبه میوه را به زمین بگذاره و بره پی کارش محسن شروع کرد به کر کری خوندن تا شکست را به گردن نگیره و با قلدری گفت : " محال است میوه ها را به ماه واگذار کنه او افزود باید جعبه میوه را عادلانه بین بچه های هر دو تیم تقسیم کنیم ." همه بچه ها حیرت زده و مات و مبهوت به محسن که خشم و یاس ناشی از شکست در چهره اش موج میزد خیره شده بودند و از اینکه او به طرز ناجوری از کوره در رفته ، متحیر بودند به سوی محسن رفتم و به او که جعبه میوه را محکم در دستانش گرفته بود گفتم تا جعبه میوه را بذاره زمین وگرنه صورتش را له می کنم . محسن با عصبانیت و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد ، گفت : بچه من از تو نمی ترسم باید خواب خوردن میوه ها را ببینی و اجازه نمیدم حتی این جعبه میوه را بو کنی .

با خونسردی نزدیکش شدم تا جایی که صدای تپش قلبش را می شنیدم در حالی که جعبه میوه را همچنان با دو دستش محکم گرفته بود و به چشمان من خیره ، بی آنکه باهاش حرفی بزنم چند مشت محکم به صورتش کوبیدم جعبه میوه از دستش افتاد زمین و او با پشت سر محکم به زمین خورد پس از کمی مکث سریع بلند شد و حالت گارد به خودش گرفت باهاش گلاویز شدم چند مشت محکم دیگه به صورتش کوبیدم و این بار که زمین افتاد دهانش پر از خون شده بود روی زمین از درد ناله کرد و به خودش پیچید دوباره بلند شد در حالی که نگاه عجیبی به من داشت حالت حمله به خودش گرفت ، میخواستم کارش را این دفعه یکسره کنم دوباره بهش حمله ور شدم .

یک لحظه احساس کردم زیر چشم سمت راست صورتم داغ شد و سوخت . خون گرم و داغ با شدت به صورت و لباسهام پاشید ، کمی شوکه شدم ،  نمیدونستم که در این گیرودار چه اتفاقی افتاده ، ترس را برای یک لحظه در چشمان محسن حس کردم .

او در حالی که هراسان شده بود پا به فرار گذاشت بقیه بچه ها نیز به غیر از دو نفر از دوستان صمیمی ام به دنبال محسن در رفتند ، تمرکزم را از دست دادم ،  حس کردم دیگه نمیتونم جایی رو ببینم ، چشمام تیره و تار شد ، سرم گیج رفت و ولو شدم روی زمین ، در اون حالت گیجی و ناهشیاری ناخودآگاه دست راستم را به سمتی که خون فوران کرده بود کشیدم . جریان خون داغ را حس کردم انگار انگشت سبابه دست راستم رفت تو یه شکاف بزرگی که خیلی گرم و داغ بود .

محسن بعد از اینکه از زمین بر میخیزه با پنجه بوکسی که پنهانی از جیب شلوارش در میاره با همه وجودش به صورتم کوبیده بود .

محسن میدونه که من هنوز زنده ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:58  توسط آرش امید  | 

لحظات دوران کودکی عین پلان های فیلم سینمایی از برابر دیدگانم عبور می کنند . بازی های کودکانه ، شور و شوق ها ، فریاد ها ، فرار ها ، آزار همدیگه ، دوستی ها و صمیمیت ها و بازی فوتبالی که به طور خستگی ناپذیر برای ساعت ها ادامه داره و عرق از سر و رویمان عین قطرات باران بهاری چکه میکنه ، دعوا ها و درگیری هایی که تا سر حد مرگ همدیگر را میزدیم تا وقتی که تاب و توان ایستادن بر روی پاهای لرزان و ناتوانمان را نداشته باشیم و هر کدام از فرط خستگی و ناتوانی کتک زدن و کتک خوردن ، در گوشه ای می افتادیم و از شدت دردی که همه وجودمان را فرا می گرفت و از نفرت فرو خورده مان ، میزدیم زیر گریه و های های میگریستیم .


قایم موشک بازی کردن در میان گونی های تلنبار شده چه کیفی داره ، دارم میدان گندم را به یاد می آرم که سر کوچه ما قرار داره و کارگرانی را میبینم که طبق معمول همیشگی از سحر تا اواخر شب مشغول حمل گونی های پنجاه کیلویی گندم بر سر شانه های نحیف ، لاغر و تکیده شان هستند . گونی هایی که از تریلی ها به جای همیشگی شان حمل می شوند و کارگران میدان گندم با اشتیاق در حالی که ترانه های محلی آذری را دسته جمعی می خوانند گونی های گندم را جابه جا می کنند . گاه چنان گونی های سنگین گندم بر شانه های برخی از کارگران فشار می آره که ناگزیر کمرشان کاملا دولا و خم میشه و در اون حالت طاقت فرسا و زیر سنگین باری که سرنوشت بر آنها این نوع زیستن را رقم زده به کار توان فرسای خویش ادامه می دهند ، گویی سرانجامی برای سرنوشت دردناک آنها جز فشار سنگینی کار سخت و له شدن در زیر گونی های کمرشکن گندم ، متصور نیست . مربی کشتی ام در سنین نوجوانی به نام محمد با اون بازوان قدرت مند و هیکل تنومندش و خصایص انسانی برجسته ، نجیب ، شریف و با حس انسانی عالی ، یکی از کارگرانی بود که در میدان گندم به حمل بار مشغول بود . او همسر و دو فرزند داشت که متاسفانه بعدها بر اثر سرطان خون درگذشت . مردانگی ، روان آرام و نگاه مهربان او هیچ گاه از یادم نمیره .

در یکی از این روزهای پر تب و تاب و دنیای کودکانه پر شر و شور که قابل قیاس با هیچ لذتی در دنیا نمیتونه باشه در حین بازی فوتبالی که طبق سنت همیشگی با شرط بندی آغاز شده بود با یکی از دوستانم به نام محسن درگیر شدم . خانواده محسن چند ماهی می شد که به محله ما اسباب کشی کرده بودند . پدر محسن معمار بود و نسبتا متمول و به اصطلاح دستشون به دهانشون می رسید . خانواده محسن از اهالی محل ما وضعیت مالی بهتری داشتند . محسن پسری بود باهوش و خیلی اهل حساب و کتاب که شاید یک خصلت ژنتیک و میراثی خانوادگی برای وی به شمار می رفت . به لحاظ فیزیکی نیز تپل و چاق بود .

می گفتم ، مسابقه فوتبال همچنان ادامه داشت . دو ساعت تمام توپ می زدیم ، هنوز بازنده و برنده مشخص نبود زیرا علیرغم تلاش خستگی ناپذیر بچه های هر دو تیم ، بازی فوتبال بدون اینکه گلی رد و بدل بشه جریان داشت . محسن دروازه بان تیم رقیب بود . بچه ها از فرط تشنگی و خستگی نای دویدن نداشتند اما انگیزه برد در تلاشی که از خویش نشان میدادند به وضوح مشخص بود در پاهای هیچ کدام از بچه های تیم ما و رقیب ، رمقی نمانده بود از سر ناچاری به توپ ضربه می زدیم تا اینکه در گیرودار این سینه خیز رفتن و لاک پشتی حرکت کردن توپ در جلوی دروازه تیم رقیب به پای من رسید ، من چون پلنگی زخم خورده ، خسته و مایوس از دنبال کردن شکار از این فرصت طلائی استفاده کرده و با یک حرکت چرخشی چنان به توپ شوت زدم که محسن جز غافلگیر شدن و مات موندن چاره ای براش نماند و توپ داخل دروازه شد در نتیجه ما برنده شدیم و اون بازی جهنمی و لعنتی را که دو ساعت بی وقفه و مدام ادامه داشت ، بردیم . در واقع شرط بندی را بردیم شرط بندی سر یک جعبه میوه بیست کیلویی موز و هلو بود در حالی که به خاطر پیروزی با بچه های هم تیمی شادمانی می کردم صدای یکی از بچه ها را که با عصبانیت منو صدا زد ، لبخند را بر لبانم خشکاند .
ادامه داره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:56  توسط آرش امید  | 

روزهای خوش زندگی همیشه یک رویاست ، رویائی دست نیافتنی ، آن چیزی را که می خواهید بدست آورید به دست نمیارید و تصویر ذهنی آن را در ذهن می پرورانید . امیال شما را به سمتی سوق می دهند که هرگز واقعیتش را در دستان خود احساس نمی کنید اما در تصورتان جای همیشگی برای آنها در نظر می گیرید . احساس تلخی و سیاهی بر وجودتان سایه می افکند چرا که همه آنچه را که می پنداشتید ، بدست خواهید آورد ، از دست داده اید. ولی چیزی را همیشه هیچ نیروئی یارای آن نیست که از شما دریغ کند ، هیچ زمانی و در هیچ شرایطی .

زیرا آن تصوراتی که در ذهن می پرورانید و رویاهائی که در سر دارید ، در اعماق وجودتان ریشه دارند و تصورات و رویاهایتان تسخیر ناپذیرند. هیچ قدرتی نخواهد توانست به رویاهایتان چنگ بزند و یا به آن آسیب بزند و دنیای تصوراتتان را محو و نابود کند.

زمان ، امکان  ، رشد ، پیشرفت ، ترقی ، موقعیت برتر ، زمینه پرورش استعداد ذاتی تان را می توانند  از شما سلب کنند و حتی احساسات ، ذهن ، خاطرات  و حافظه تان را برای اندک زمانی تاریک و سیاه کنند اما هیچکس نخواهد توانست تصورات و رویاهایتان را حتی ثانیه ای درو کند و متلاشی.

من به خوبی این موضوع را درک کرده ام و تجربه بس گرانبهائی دارم. سالها آماج هجوم قرار گرفتن ، جای گرفتن مدام در تنگناهای اندوهبار و گیج کننده ، در معرض شوک های پیاپی و برهم زننده تعادل ذهنی و روانی قرار داشتن  به شکلی مدام و مستمر و سیستماتیک ، می تونه شما را تا حدی زمین گیر کنه  ، اما دنیای تصورات و رویاها فارغ از همه آسیب های تحمیلی چون جزیره ای دست نیافتنی در اقیانوس بیکران هستی ، می درخشند و با تلالوء و درخشش خیره کننده اش ، آدمی را به ادامه زندگی ترغیب می کنند.

همه این عبارات تصویری ست از تجربه درونی و شخصی ، تجربه ای ناب و واقعی که حس شده و درک  ، و اما موضوعی که مهمه اینکه باید خود را در اختیار زندگی قرار داد تا رویاها و آرزوها ی دست نیافتنی مان عینیت پیدا کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:27  توسط آرش امید  | 

در کرانه دریا گام بر می دارم ؛ بر روی ماسه های نرم و لغزان ؛ ساحل دریا زیباست و زیباتر و الهامبخش تر از آن دریایی ست که روبروم گسترده شده ؛ آبی دریا و سکوت خاصی که در این لحظات صبحگاهی به چشم می خورد ؛ وجودمو تسخیر کرده ؛ هنوز صدای نرم و لطیف آفتاب به گوش نمی رسه. پرندگان مهاجر فلامینگو تک و توک در آبی دریا پرواز می کنند و گاهی چنان به سطح دریا نزدیک می شن که صدای بال زدنشونو می شنوی و حضورشونو در کنارت حس می کنی. فلامینگوهای مهاجر که از دور دست ها  ؛ برای ادامه زندگی به دریای ارومیه پناه آوردند ؛ این طلایه داران وصف ناپذیر چرا زودتر از موعد به میعادگاه زمستانی خویش نزدیک شدند؟

یک آن به همراه آبی دریا در دریا غوطه ور می شم. به روی آب میام ؛ به دقت به سطح دریا و به گستره آن می نگرم ؛ بسیار زیباست ؛ رنگ ملکوت اعلی شاید.

همه غوغای درونم به شکلی شگفت آمیز آرام شد گویی در واقعیتی و یا دنیائی متفاوت فرو رفته باشم. سکوت ابدی .

در خویش نیروی درونی اسرار آمیزی حس می کنم. انگار به دشت های سر سبز مرگ نزدیک بشی و آزادی را حس کنی و اندوه زمینی و هیاهو برای هیچ با همه امکان و توانش در وجودت به هیچ معنا می یابد.

هیچ چیز نمی دانم ؛ خدای من هیچ چیزی را دیگه حس نمی کنم و اما همه چیز را می دانم این حسی ست که در وجودم ریشه پیدا می کنه.

دیگه به خودم تعلق ندارم ، گوئی در عین حال در خودم فرو می رم و خودمو بیشتر حس می کنم.

موجی از سکوت دریا مرا در بر می گیره. لرزشی از شادی و لرزشی از هراس مبهم منو در خودش فرو می بره.

دریا زیباست ؛ و ابدیت زیباتر از دریا....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:23  توسط آرش امید  | 

یه روزهائی ، یه جورهائی ، یه حالت هائی به من دست میده که نمی تونم از سوزناکی درد و اندوهی که همه وجودمو فرا می گیره ، گریزی پیدا کنم ، نمی شه گریزی پیدا کرد چون همه زندگیتو داره برات به تصویر می کشه ، همه اون فراز و فرودها و خاطرات ناگفتنی ، لحظات تلخ و دردناک ، ثانیه هائی که بسرعت باد می گذره اما غم و اندوه فراوانی را برات نصیب می کنه ، وقتی که ناتوان هم بشی از شانه خالی کردن از زیر بار احساس مسئولیت کردن در برابر اونهائی که بشدت و دیوانه وار دوسشون داری ،  به نوعی هم جورشونو بکشی و هم ببینی که چه طور و ذره ذره در برابر چشمان بی گناهت ذوب میشن و تو نمیتونی کاری بکنی یعنی نمیشه ، یعنی حس می کنی همه عالم و هستی و همه دنیا با تمامی محتویاتش نه تنها سکوت کرده اند که بدتر از اون در برابرت ایستاده اند و تو باورت میشه و می فهمی که در نهایت تنهایی گیر کردی ، اگه تصورش را کنی که تنهایی نهایتی داشته باشه ، تو درست در آخر خط تنهایی ایستاده ای با عزیزترین کسانت و پاره های وجودت ، اونهائی که خیلی بی گناه هستند و تو خیلی دوسشون داری و اونها با امید به رهایی از اون همه درد و رنج در لحظات ناامیدی که سراسر وجودتو و شاید وجود اونها را نیز فرا گرفته ، بهت خیره میشن و در سکوت مطلق باهات حرف می زنند ، می پرسی چه جوری در سکوت مطلق حرف هم می زند ، اذعان می کنم آره میشه در سکوت مطلق حرف زد وقتی زبان بنا به دهها دلیل از گفتن و حرف زدن عاجز میشه ، این چشمهای سیاه و عسلی ست که باهات حرف می زنند و شاید زبانشان به خاطر عشق بی حدشان به تو  از گفتن باز بایسته تا بیش از این تو رنج نکشی ، اوج مسئولیت ، نه وفاداری و فداکاری را ببینید ، کی میگه عشق یه جرقه ی کوره ، یه حس آنی و زود گذر ، هر کی میگه ، به نظر من همه زندگی را باخته ، چون عشق را نچشیده ، نفهمیده و لذت اونو حس نکرده.

عشق وقتی وجود داره پای قربانی شدن فردی نیز به میان میاد ، تفاوتی نمیکنه که عشق چه شکلی باشه و بر اساس کدامین رابطه در ذهن و احساس گرممون جریان پیدا کنه ، عشق زنی به همسرش ، عشق فرزند به پدر یا مادر ، عشق دختر به پدر ، عشق پسر به پدر یا عشق مردی به همسرش ، عشق پدر به دختر، عشق پدر به پسر  میتونه قربانی شدن فردی را با انگیزه ناب درونی و زلال چون آب روان ، معنا بده و فداکاری را در اوج به تصویر بکشه و مفهوم وفاداری را نمایش بده و به عینیت بکشونه.

هیچکس نمیتونه احساسات ناب و عواطف سرشار و یا مفهوم حقیقی عشق را بچشه تا خودش دچارش نشه ، همینکه عشق میتونه حتی آدمی را از رویاهاش به زیر بکشونه و لذت رویای ذهنی و انتزاعی را به لذت وجودی و حسی و فیزیکی تغییر بده ، لذتی که گرمی و شیرینی اش را بچشی ، لذتی که فداکاری و وفاداری و قربانی شدن را برای تو هدیه می کنه و تو اما بایستی با ذهن زیبا و خیال انگیز و احساسات عاشقانه توصیف ناپذیر و بسیار لذتبخش ، رفتار خارق العاده ای انجام بدی که خیلی ها توان و شعورش را ندارند که بتونند انجامش بدن و یا تصورشو بکنند.

اما تو انگیزه اش را پیدا می کنی و قدرتش را که به رفتارهای استثنایی دست بزنی.
نمیدونم دیدین چطور در فیلم ذهن زیبا ، اون ریاضی دان نابغه که کاراکتر راسل کرو بود بر اثر بیماری اسکیزوفرنی از عالم واقع و هر آنچه که واقعیت بود کنده میشه و در دنیای ذهنی خودش فرو می غلطه و هر چی سعی میکنه نمیتونه توهماتش را از خودش دور کنه و همیشه اون اوهام و توهمات غیر واقعی باهاشه و همه تصورات و تخیلات اونو شکل می دن و در اختیار می گیرن ، اما در نهایت او با نیروی عشق ، عشق متقابل ، عشق در نهایت فداکاری و وفاداری متقابل ، خودشو رها می کنه و به واقعیت و به متن زندگی حقیقی بر می گرده و در اون سکانس آخر در سخنرانی خودش اذعان می کنه که عشق مایه رهایی او از آن بیماری وحشتناک و چسبنده بود.
اگه فیلم ذهن زیبا را ببینید یه جورهائی می فهمید که من چی گفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:5  توسط آرش امید  | 

یک روز پدرم در روز تولدم( دوازده سالگیم ) بهم گفت : صدای حرف زدن دریا رو شنیده ، شگفت زده از او پرسیدم ، دریا به او چی گفت ؟ پدرم گفت : نمیتونم بگم چون این یه رازه ، و راز دریا را باید نگه داشت و نباید به همه ﮐس گفت . پنج سال بعد که ذهنم پر از حرف های ناگفته و وجودم پر از غوغا شد و برای اولین بار در زندگیم سردی فضای خالی و تنهائی و شوکه شدن عین معلق ماندن از  سقف اتاقی ذر زیر زمین تاریک و سرد را حس کردم و بازی سرنوشت را استنشاق ، پدرم را در یک روز برفی و سرد زمستانی که خیلی هوا یخ بود مدت ده دقیقه دیدم در حالی که ماهها اونو ندیده بودم ، و پدر در این مدت از هراس فراق  و جدائی همیشگی بسیار تکیده و لاغر شده بود به طوری که رمقی و گرمی در نگاه و چشمانش دیده نمی شد. هیچگاه پدر را چنین در هم شکسته و بی پناه ندیده بودم ، نگاه خیره و ناامیدانه اش با اون موهای سپید سرش که چون ابرهای زیبای بهاری می نمود ، منو خیلی تکون داد از نگاه مایوسانه و پژمرده اش فهمیدم که چقدر به ستوه آمده و آزار دیده و واماندگی و اضطراب در روح و روانش سایه افکنده بود.


ما هر دو ، من و پدر ، در یک پیچ و خم سرگردان بودیم ، پیچ و خم احساساتمان ، همان احساساتی که این دنیای نکبت بار از ما دریغ کرده بود. چشمان بی رمق ، سرد  و مایوسانه پدر هم اکنون نیز بهم خیره شده ، از نگاه بی روحش همه چی رو خوندم ، هر چند خیلی سعی داشت دلواپسی که دلش را می فشرد از من مخفی نگه داره اما من همه چی رو از چشمهای نگران ، هراس آلود و بی فروغش دریافتم. خیلی دلم براش سوخت . در اون لحظات  در حالتی از ناامیدی مطلق هر دو بسر می بردیم . نه من می تونستم کاری برای او بکنم و نه او می تونست به من کمکی بکنه و بازی سرنوشت را که برایم رقم زده بود تغییر بده ، نمیدونستیم به هم چی بگیم ، انگار جز ناامیدی حرفی برای گفتن نداشتیم ، ثانیه ها به سرعت می گذشت وقت تنگ بود. بناگه در این لحظات رو در رو شدن با پدر ، حسی مرموز ، به طرز غریبی  در وجودم فوران کرد  و بهم فهماند که دیگه پس از پایان این لحظات تنگ و زود گذر پدر را هرگز نخواهم دید و او تاب و طاقت این همه اضطراب و یاسی که بر وجودش سایه افکنده را تحمل نخواهد کرد

چند روز بعد پدر ، جان به جان آفرین تسلیم کرد ، آره در اون لحظاتی که حس کردم پدر را پس از اون دیدار تلخ و غم انگیز از دست خواهم داد ، با اصرار از او خواستم تا راز ناگفته اش را به من بگوید همون رازی که در روز تولدم بهش اشاره کرد و اما چیزی نگفت ، همونکه بهم گفت دریا با او حرف زده و با وجود اصرار من که بهش گفتم چی گفت و اما پدر سکوت کرد و سر به زیر انداخت و گفت بعدا و در یک فرصت مناسب به من میگه ، از پدر خواستم اگه اون فرصت مناسب رسیده همین حالا بگه که دریا بهش چی گفت و پدر با لذت تمام برام تعریف کرد از حرفی که دریا بهش زده بود و منو مست و سیراب نمود. ذهن و روحم آروم گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:56  توسط آرش امید  | 

سمپاش دوستم مدتهااست که دست منه و من نتونسته بودم درختهای حیاط خونه را سمپاشی کنم و آفت  ؛ درختها را داشت از بین میبرد ؛ صبح زود از خواب بلند شدم و درختها را سمپاشی کردم دو درخت آلوچه زود رس و دیر رس ؛ دو درخت آلبالو  و درخت زرد آلو و  چند درخت انجیر و .. که نیازی برای سمپاشی نداشتند....بالاخره موفق شدم به طور کامل همه درختها را سمپاشی کنم و خیالم راحت بشه اما خودمونیم یه کمی ناشی گری کردم و طبق معمول شتابزده رفتار کردم و کلی سم تو چشمم رفت  و از همه جام یعنی سر و صورتم  قطرات سم مثل باران جاری بود. خلاصه بعد از اتمام کار سمپاشی که کیف عجیبی هم برام داشت ؛ بسرعت لباسهامو از تنم بیرون آوردم و تو حیاط با آب سرد حسابی خودمو شستم نه یه آب تنی واقعی بود.
بعد از اون فیلم مخمصه یا هیت را که دیشب پیداش کرده بودم و تازگی دوبله شده بود نگاه کردم البته قسمت اولش را موفق شدم نگاه کنم ؛ چون دوستم زنگ زد و گفت بیا بریم بنزین بزنیم مثل اینکه جیره بندی شده. فیلم با بازی رابرت دنیرو و آل پاچینو حال و هوای دیگری برام داشت. آخه میدونید من شیفته بازی این دو بزرگ سینما هستم دو بزرگ و استاد مسلم صاحب سبک در بازیگری. دیدن هر فیلمی که دنیرو و یا آل پاچینو در اونها بازی کرده واقعا برام لذتبخش و مهمتر از همه الهام بخشه. بذارین یه چیزی را اعتراف کنم من از اوان بچگی و بعدها نوجوانی از فیلم و اندیشه شریعتی خیلی الهام گرفته و می گیرم و در بسیاری از تصمیم گیرهای مهم زندگی من تاثیر گذار بودند.
دوباره زنگ زده شد زنگ تلفن ؛ دوستم میگه کجایی آرش خیلی بی خیالی بابا تا شلوغ نشده بیا بریم بنزین بزنیم داره جیره بندی میشه. ماشینو در آوردم بسرعت نور رفتم خونشون که کمی بالاتر از خونه ماست اسمش محمده بهترین و پاکترین مردی که تو عمرم دیدم از اونهائی که هیچوقت تردید در خوب بودنش نمیکنی. و حتی تصورش را نیز.
رفتیم .... اما خبری نیود یعنی بنزینی در جایگاه نیود و جیره بندی از شب شروع شده بود.یکی می گفت شب سه کیلومتر صف بود جلوی جایگاه این مردم بیکارن وقتی داره جیره بندی میشه چرا هجوم میارن به جایگاه ساعاتی بعد که جایگاهها خیلی خلوت میشه  مثل اینکه این مردم عادت دارن به صف و یا عادتشون دادن که بیهوده وقتشونو تلف کنند.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 18:52  توسط آرش امید  | 

هنگام خوردن نهار فرصتی شد تا قسمت دوم فیلم مخمصه یا هیت را تماشا کنم. سه نکته را از این فیلم فوق العاده تاثیر گذار گرفتم. دوستی و مفهوم واقعی آن ؛ درک و توان فهم فداکاری و وفاداری . سه مقوله ُ معنا و یا مفهومی که من خیلی کم در زندگی و رفتار آدمها دیدم. جدی میگم. ما انسانهای بسیار خودخواه ؛ تک رو و گرایش شدیدی به فردیت و منافع فردی داریم و از مناسبات انسانی سکویی برای پرش خودمون و برخورداری از مظاهر زندگی استفاده می کنیم و فرصت طلبانه بهره می جوئیم.
فیلم مخمصه دو سه روز پیش دوبله شده و مجوز انتشار گرفته و میتونین در ویدیو کلوب ها براحتی پیداش کنین. ضمنا کارگردان فیلم مایکل مان و دو بازیگر محبوب هواداران سینما در دنیا یعنی آل پاچینو و رابرت دنیرو در آن به ایفای نقش پرداخته اند.

سکانس رستوران که آل پاچینو و دنیرو رو در رو با هم بازی حسی و زیر پوستی دارن را با دقت نگاه کنید.

سکانسی که علیرغم تصمیم زن به جدا شدن از همسرش و  اما عدم خیانت به او بعد از تحت فشار  قرار گرفتن از سوی پلیس ؛ میتونه برای خانم ها یه الگو ی رفتاری باشه . جالبه و لذتبخش.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 18:52  توسط آرش امید  |