ترانه ای که کایا میخوند خیلی غم انگیز بود بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد هم برای فقدان و نبودن کایا که تصویر خاکسپاریش را نشان می داد در قبرستان پرلاشز پاریس ؛ همین حالا هم که دارم این کلمات و عبارات را در صفحه مانیتور حک می کنم کایا داره ترانه صبوری را میخونه و من دارم تند تند همین کلماتی که چند لحظه بعد میره بالا را تایپ می کنم و باز اشک از چشمانم سرازیر شده و قطرات اشک میریزه روی کیبورد. واقعا باید صد سال بگذره ملت ترک کایائی را دوباره آبستن بشه و شاید هم هیچوقت نشه. خیلی سخت بود مرگش بیکباره و زمانی که هیچکس انتظارش را نداشت او در سن ۴۲ سالگی برای همیشه پر بزنه. آه خدای من چرا او خاموش شد؟ آره می گفتم ؛ ترانه معروف و غمناک شفق کایا با آن صدای مسحور کننده اش که سر خاکسپاریش پخش می شد دیگه کایا در حیات نبود در تصویر نبود ؛ میدونین چرا ؟ چون سر قبرش ؛ قبل از خاکسپاریش در حالیکه ده هزار نفر از دوستداران کایا در قبرستان پرلاشز پاریس گرد آمده بودند ترانه شفق صرفا ازبلندگوها پخش می شد و مردم در ماتم و اندوه و سکوت گریه می کردند و همسرش بالای جنازش ایستاده بود ؛ بی هیچ سخنی و حرفی. دلم خیلی گرفت ؛ میدونستم اگه بخوابم دیگه کایا با من همراه میشه و من تحملش را نداشتم تا در عالم خواب دوباره او را با آن چهره مغمومش ببینم و در وقت بیداری گمش کنم و زجر بکشم. به خودم گفتم هر طوری شده نمی خوابم . تا ساعت سه و نیم شب ترانه های متعدد کایا را گوش کردم و تصویرش را با نگاهی غمناک نگریستم و گاهی گریه می کردم گوئی دارم از کایا برای همیشه جدا خواهم شد. . لبخندهاش مهربانانه و زیباست ؛ نگاهش نافذ و گیراست ؛ صداش بر اعماق وجود آدمی چنگ میزنه و مفاهیم شعرهاش و ترانه هاش پاک و برای و به خاطر عشق و محبت و عدالت و آزادی ست.
اما نخوابیدم تا صبح شد و رفتم سر کار سرخوش اما اندوهگین. خودم از خودم سر در نمیارم.
دارم از کایا جدا می شم برای یه مدتی. دیگه تحمل ندارم.



، چه اتفاقی افتاده ؟ چرا وجودم را چون مردابی ساکن می بینم ؟
. سایه ی پر رنگ ابدیت را دوباره به بینم ، تماشا کنم و لذت ببرم تا روحم سیراب بشه